|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
وحید گل بهاری
|
|
پيش چشم گربه طنازي موش
پيش چشم گربه طنازي موش
دمی بر ساز تنگ ارم بیا، دمی بر این بستِ بازیِ بیبست بنشین، بر این شانهی رم، همان رام گمگشته در راه آ-- رام و کتهای آب.
اینجا نشستهام: بست هجرانی بستی به سینه دادهام، بستی به بستهها. از بست و باز جهان مرا بستیست بستی بستهی نفس بست بسته بر دل، بر سینه، بر قفس: بست تنگ رم بست کوه قلعه کاخ شهریار شر بست باغ اولین کتاش، کت خاشاش بست باغ استخوان.
بر بست خود نشستهام بر زمین تنام و دستام خیش
بر بست خود نشستهام بر زمین خویشتنم تنام خویشام. خيشم تنم.
بر زمین و زمینهی تن خویشم نشستهام و مینگرم: شهر معامله، بده بستان رفت و آمد کاسهی آش و بازی کوزه. می نگرم به این بندوبستها این بستههای بندی و این بندیان بست
اینجا نشستهام: هل لند. نیدر لند ــ هل چاله است، چاه. نیدر پست است. اینجا نشستهام. کوه، قلعه، باغ، کاخ... استخوان، تنام. کار خان و خانه وانهادهام که کُس و خایه را نشان دهم و شال ابریشم
اینجا نشستهام: همان بست بُنبست، راه نفس، هست و داراییام دم.
بر این دم نشينم برانم بر خویش جانم حکایت:
این نامه سوی شاه خدای ایران روانه میشود، سر ملک دارا، سر موبد شهخدا و اما بعد: این، گوشهای از حکایت من است. پارهای از روایت تن. آغاز به کوهزدن، سر به سر دار نهادن و سر به دار نسپردن. جان سپردن به صدای مادر دهر که: آهای، سردار، سر وردار و رو! من سردار صالحیام. شاگرد محمدابنمحمود در نوشتن فارسی، شاگرد فاطمه در چشم و در نگاه به دنیا. هم شاگرد کوچه بودهام: در کوچههای خاک هرکجا و هم بر خاک کوچهی کتاب؛ کتابهایی که جا نداشتند. و چون بیجا بودم و جا نداشتم، کتابها دیدم: بیپناه لخت و لرزیدم: تا صبح. در روتردام در بمبئی در بانکوک و در بغداد و در آتن در سوفیا و استانبول همهجا تن گاهی تنها تنها گاهی تنها تنها گاهگاهی تنتن.
لرزیدم دویدم خزیدم و در بسته رفتم و دربسته رفتم در ِ بسته رفتم فشرده و غوزيده رفتم و گمگشته در لای بار.
خزیدم خزنده و ترسان هراسان دویدم دوسهباری هم بر خودم ریدم. یکیاش زمانی بود که دیدم دوباره به مرز ايران و تركيه میرسم. برگشتم بغداد. بعد؟ بسته. بماند. و رفتم.
ــ کجایی سردار؟ بو آیره هردافا دی، کجا سردار؟
آمدم. باد آمدم. برگ آمدم بید آمدم بر بال باد.
خوار آمدم سر آمدم. سرآمده صد بار بر بار آمدم صدبار سربار آمدم. بار آمدم بار آمدم بر دار خود سار آمدم بر پای خود زار آمدم دوری نههموار آمدم هموار اینجا پارهنان بر سفرهی آن واژهای در سرگذشتی نکتهای همواره بیدار آمدم گاه چرتکی در بین راه یا در رباط خلوتی مار آمدم: از گوشه گنگ
بار آمدم باد آمدم در یادها در بادها در بودها با کاسهها با کلهها با کود راه
بار آمدم در خمرهها با سرکهها بار آمدم باد آمدم با بار بر باد آمدم با بار، برباد آمدم بی باد بی بار آمدم بی یار بیدار آمدم بیدار سردار آمدم.
تپنده دلم تب تپشها تبش ترس تپ کرده بر خاک و آن هرچههایم به سینه.
گاه شعله بودهام، شرر. وقتی که آفتاب درآمد و تنم زیر نعل اسب قزل له شد فهمیدم که پشت تاب را چه خیالها که نبود به سر.
گاه کُنده بودهام تن همین بدن همین دارم گاه شعله بودهام شرر همین کارم
فراریها به هم که میرسند تماشایی است. فراریها از هم که میگذرند تماشایی است. فراریها درهم که میگذرند تماشایی است. فرار تماشایی نیست. در فرار فرصت تماشا نیست. در فرار فرصت نگاه نیست. تازنده میروی، زنده نیستی، هراسانی.
تماشاییمان کردهای سید و دست مهر از سر ما غریبان برنمیداری. این داستان از کجاست سید من؟ به خاک زیر پایت نگاه میکنی گاهی؟ ما بودیم که تو آمدی، که بابای تو آمد، که بابای بابای بابایت آمد. ما بودیم که تو آمدی. جهان با تو نیامده است. بدان! کودک نیستی. گورزادی، تاریخ جهان نخواندهای، پهنای هست را تصور نکردهای. سنگجانی میکنی. اما بدان: تو نیز نمیمانی. در ملک دارا و ملک دیگران هنوز درازای بالا معین میکند که زبان کی تا کجا دراز شود. چنین نسبتی میان بلندای صدا و درازای دار، داری است مانده از کهنسالی، داری که خود باری شده است. این بار دار را باید به جایی حواله کرد. این دار دُم کجا بگذارم که سر فراز شود؟ که سر زندگی شود، سرزنده. کشتیمان. تا کی هفته و چله و سال و دهه و دقیانوس؟
پا پایه دار سر میرود ملک پای دار ــ پایدار ولی؟
حرف من این است که سر به دار نسپاریم. دارمان برای سرمان و سرمان برای دارمان. دار در برابر پرسش نهادهای، دهنه بر گوشهیابی گذاشتهای، میله در چشم کنجکاوی کشیدهای، چرا جرم است. تنها تویی، این خلیفهی خدا که میلت اگر کشید پارهای را به چرا میبری یا نمیبری. این بوده است و هست. اما دیگر نمیشود. یکی گفته است در گوش من یواش که: تو نیز بگذری. بر سید دانا ببر خبر.
دار و دارایی تو سید من دار است و دار دو پا دارد، دوپایه است. این پایه سایهی آن. چه میبرد اگر به راه افتد؟ بنگر میدان شهر را. امالقراء ببین.
این دار از سیدم بگیری از شال و از قبا، از عمامه از خندهي خوش که چشم و چار لیلی را ربوده است از آن مزاحها که زلیخا به آن دل سپرده است... از آن های و هوی گفت و گوی تمدن، مدن چه میماند؟ داری تنی منی من سر دار نه آن سردارهای سرگردنه که تو داری و سررشتهشان، سر رشتهشان، سرشتشان داشتن سر رشته است و نگاهبانی سرگردنه که در دست و دسترس سید من فراوان است. دار دارا چه است؟ سر، دارش. من تن و تنها و تنها و عنها که آن هرچه پوشیدهتر بهتر است. قفس خوار خاطر نازک سید ما.
آمدم در بادها بید آمدم برگ برگ پر شکسته و بسته و خسته و خرد و خراب آمدم و خرده و خرده و خرده و خورده شدم.
خمیده کمان شکسته دولا آمدم ماروار آمدم: سر در بغل خیابان سر زیر ناف دریا از آبها گذشتم.
سیاه آمدم سفید آمدم سیاه بر سفید برگ بید آمدم باد.
آمدم پیله پینه پیل پای مورچه آمدم.
از نیشابور شبی که برقش رفته بود و تنها روشناییاش نورافکنهای گشت گردنهی اللهاکبر بود. سر هر راهی که به شهر میرسید نه دروازه، درب باز نه، گردنه بود و گردنهگیر. و همین گردنه است که کوهی بزرگ را به چاه خواهد برد. تو سید من، تو کوهی شهر میدانی چه است؟ شهر همان است که هرباره، بارهباره گفتهای: مقصد مدینه است. روز اول هجرت مهتر ما. اهلی شدن که به شکار و قربان نیست. کمی هم باید کاشت، دانهای، جوی، گندمی، چیزی که بری دهد. باری، سری دهد. دور دلبری زلیخا و یوسفی که سید من باشد به انتها نمیرسد؟ همیشه تازه، همواره شکفته میماند؟ سید من، این نمیشود. پای تو دار است. پایهات دار است و گلت گلمیخ چماق. با این آباد شده است ملک کجا؟ آدم ساخته نمیشود. شکسته البته. از شکستههای ورشکستهی سالها سجود و قعود به قهر و لابه چه طلب میکنم! از رفته؟ رفته گیر و گذر.
بودند که میگویم. گردنه را برداشته بودند آورده بودند سر شهر، در دروازه. غلتانده بودند از کوه تا سر شهر. از سر کوه آورده بودند و شهر شده بود تنگههایی که در داشت و دررو نداشت. فتوا نکردی سید من؟ حکم نراندی که این حکم خداست که هر کس مخالفی را به خانهاش راه دهد یاغی و باغی و ملحد و مرتد است و نگفتی که این عمل حرب با خداست؟ کجا بود سید من؟ روی سجاده خواب، یا روی دیوان خراب؟ چی؟ گردنهگیرهایی که دست کم قانون دورهی سنگ خود را هم پاس نداشتند و هرچه بود از پوشیدگی از حجاب بر سر شهر کشته کشیدند، بر هرچه راستی است، بر هرچه یکرویی. از کورهی ریا کدام جان یگانه طلب کنی؟ چی؟ شهر بود؟ شهر بود و در داشت و دررو نداشت. خماندن گردن باریک در تنگنای گردنه بود شهر سید من.
سرهایی که هنوز در عالم کنندهی اولین جا خوش کرده است. اما به راستی مسکن باید روی زمین هم باشد. دست کم یک پای نشیمن آدم باید بر روی خاک استوار شود که با همان سهتای بر بادش به شعبدهای شتر را از پیش چشمت بلند نکنند. سید من، ممی، سانا دییرم. دانی؟
وقتی که «مال خر» ناجی در معنای اکونومیک محلل را گیر انداخت، سیدم ممی تازه گوزپیچ را «احساس نمود» و ما را به پیش خواند: پایینیها چه میگویند؟ ما رفتیم. دیدیم و شنیدم و آمدیم. گفتیم و در جماعت شدیم به رکوع. تازه از زخم کون ما سید من ممی به این رسید که: «به لحاظ من» «بی شک» شما کیر خوردهاید! البته خورده بودیم و داشت یواش یواش کیر خورده هضم و جذب میشد که سیدم لفظ رفته را بر زبان خود راند، به تنهایی.
ــ سید بیرون کشید. از سید ولی بیرون کشند؟ پرسشی است. پرسش شری.
فکر کیر زمانی به سیدم ممی رسید که کننده کرده و رفته بود و کدو را نهاده بود تا سیدم برای خودش تماشا کند و برای ما بتحلیلد. اما کیر رفته معنای سیدم را برده بود و پوستش را پیش پای ما نهاده بود، بر راه، تا سیدم بیدار که شد یاد کیومرث رفته را گلمیخ چماق تازه کند: بر من عجب بسطی نمود. در من عجب قبضی گشود.
چه بستی! چه بستی! چه بست درستی پر ِ چین ِ آخر پرچین پُرچین آن آخرین بست بودم که پروانه بست. پرسیدم: چرا بستی پروانه؟ گفت: مگر کارت تمام نشد؟ گفتم: حالا تمام شود؟
تو سیدم ممی دیده گشا: زد بالا. ندیدهایش؟ حالا پروانهها را با چه داغ میکنند تا حالیاشان کنند که خدای خداها چه فرموده است؟ تختم تاوه. بوی روغن سوخته و استخوان گندیده، با اتر، با نوحه، با ذکر. سرفهی سروران من از جای دیگری است. حالا نه ساعت ذکر است.
خوشم. خوشم به خدای ممی. خوشترین خوش خدا سردار فاطمه است وقتی به یاد میآورم که پروانه از دروازهی قسطنطنیه در آمد و در آب دریای مرمره نشست. بالا بلند از خاطرم برآمدی. آهی. سه روز بود. همهش سه روز و این سه روز را امروز روزه گیر و گذر. گذشت.
چه بستی! چه بستی! چه بست درستی همان بست آباد آباد آب سر رشتهی جان شاد. نشست و نشستم. نشستیم و او گوی بگرفت و گرداند: بهاران و آمد به زندان...
در حرف و آنهمههای سیاه روی سفید، همه چیز درست است. اما وقتی کلام زیر گوشت رفت چه میکند؟ یا هنوز هم باید گفت این گوشت بود که زیر کلام نشست؟ چه میکند؟ از کلام گوشت تا گوشت کلام چه راهی است؟ گوشت گونهای کلام است و کلام نوعی گوشت. تا گوشت کی باشد و کلامش از کجا به کجا رود.
در آغاز سنگ بود و کوهیها بودندی و سنگ در نزد آنها بود و تخماقها داشتندی. اما با تخماق نمیشد حالی همه کرد که سر جایشان بنشینند و گرنه هر سر فراز رفته را همان سزا که سر اولین که منم. این را هم داشته باش. سفید بر سیاه بر گوش خود بیاویز: کوهیهای اصل نمیتوانند چماقشان را در آستین چنان نهان کنند که هم نورش پیدا باشد و هم گرمایش آن خفته را گرم نکند، نجنباند. تا آن نور اعلا را اشکار کند، این خفتهی خوابرفته در یلدای دوردست را بیدار میکند. جان میدهد به مار، به خرفستر. به همان جان سر اولین که منم.
و اما من: من سردارم. فرزند فاطمه، جوکار گبهباف. آن سر اولین باغ. سر اولین باغ و دار و درخت. همان رفته با باد آهسته آهسته آرام سر میرسد. میرسد سر. سه روز بود و سه روزه بود که رفت.
دستش بود. سیاه بود. بندش سفید بود. اشک بود و آه نداشت. گفت: بردار. گفتم: برمیدارم اما گردنم نمیاندازم. دو تکه سنگ دو تکه سنگ سیاه دو تکه سنگ سیاه ساییده ساییده ساییده ساییده تا سوی آخرین چشم پری، تا رسیدن به آخرین پر پروانه. گفتم: هر قطرهای هست. شکل و شمایلش قطره را به خیال میآورد. آب را تداعی میکند برای من. پرسید: هنوز هم؟ همین. سنگی سیاه آئینهی راه زندان. همان پیکر اشک یا میهن و ملک دارا.
سنگ بود و سیاه بود و رگ نداشت، بی رگه. و بسته به عقدی. سفید. شیرهی شیر. هم نرم تر هم نرم تر یا رامتر؟ آرامتر آرام تر آرام رام آرام رام آموختم آموختم رامِشگری آموختم رامَش شدم افروختم رامِش شدم رامام نمود: من، باد، آب او بامداد دریاچهای یا در حباب؟ دریا چه بود؟ ــ دریا چهی! ــ دریا نبود من ــ ما نبود من ما نبود.
سه روز میان گردنهایمان بود. سه روز میان سینههایمان بود. سه روز سینه مان بود. سه روزمان بود. سه روز گلو فشرده سه روز بغض سه روز سه روز
سنگ بود و سیاه اشک یک دانه یک دانه
روز سه من ما نبودیم.
گفت: این را بنداز گردنت تا آن را بیاورند. آن را آن نقش میهن بت گربه گفتم: برنمیدارم. دارم هم بزنی من با تو بازی نمیکنم. گفت: بباز من بازم. پرسید: تا حالا چیزی گردنت داشتهای؟ گفتم: دین است منظورت؟ پرسید: دین چی هست؟ گفتم: بدهکاری. گفت: بده به کار من نمیآید. نقد میخواهم. خندیدیم. خندهها و سه نقطهها. سه نقطههایی که معنایش همان سه نقطه است و بس.
پرسيدم: توی آن سالهایی که زندان بودی سرگرمیتان همین بود که نقش اشک و شکل گربه از سنگ سیاه درآورید؟ گفت: سنگ دیگری نبود. این هم باید بیخبر از آنها و پنهانی توی حیاط گیر میآوردی و با ناخنچین رویش کار میکردی. پرسیدم: حالا چرا فقط همین دو نقش؟ گفت: برای این که این دوتا شکل چیز خاصی نبود. نمیشد که بت را به خیال بیاورد. تازه همین هم همیشه نبود. مال سالهای اول بود. بعدش که دیگر یک سره روضه و دعا و مصیبت و گوش کردن به نطقهای نودینها بود. پرسیدم: کتابی، چیزی...؟ گفت: کتاب؟ البته بود. قرآن و دعا و چه و چه که همهاش را از بر کرده بودیم. یک باره لحن عوض کرد و گفت: ولی سنگش آنقدرها هم سفت نیستها. زد روی دندانم و دندانش شکست. گفتم: پس راست میگوید سید ما که زندان اسلامی دانشگاه است. حالا هم کار سنگ میکنی؟ گفت: حالا دیگر برای چه؟ گفتم: برای هیچ. پرسید: میاندازی گردنت؟ گفتم: بهام ننداز. میترسم گمش کنم. پرسیدم: جز اشک و نقش میهن، یعنی همین شمایل گربه دیگر چه میساختید؟ گفت: صبر کن. پرسید: اگر آن را بیاورند میاندازیش گردنت؟ پرسیدم: کدام؟ گفت: همان نقش میهن که پیش مادرم مانده است آنجا. گفتم: کار به گردنم نداشته باش. گفت: دارم. و این دارم را باید خودش بگوید. من گفتنش همان.
به مقدونیه بودیم. به دریاچهای دور دریاچهای دور تنها و تنها و تنها کتابی و آبی و او هرچه مایه شبی بود و تنــ تن به تنتن گذشت تن او تن من تن من تن او و تنــ من و منــ تن و سودا و سودا و سودا خدایا خدایا خدایا کجایم کجایی کجایی کجایم گل من پرم پرپر من کجایی؟
به دریاچهای دور دریاچهای دور در؟ یا چهای؟ دور و هم دورتر چاهساری
گفتم: پروانه این روزها بهام نزدیک نشو که داستانت میکنم. پرسید: چهام میکنی؟ گفتم. گفت: بکن بینم! گفتم: بزن بالا یالله!
شراب داشتم. شراب ارزانی که من داشتم. نه این که او میآورد. پرسیدم: پری تو از کجا میآوری؟ تلهپلهای توی کارت نیست؟ یا هست و به راستی من گرفتارم. من هرچه میگیرم به پای شراب تو نمیرسد. تو از کجا میآوری؟ گفت: از همین بغل. پرسیدم: من را میبری همین بغل؟ گفت: این بغل...؟ و نزدیکتر شد. و نزدیک و تر شد. گذشت.
پرسیدم: تو سردت نیست اینطور خیس؟ گفت: اگر اجازه بدهی نه. گفتم: اجازهی من که دست شماست. ولی تو برای چه آمده بودی؟ که حال بدهی یا بگیری؟ گفت: گیر برای هیچ. گفتم: من با تو هیچ؟ نمیشود. پری، این نمیشود. هیچ حوصله نداشت. دو سه پک زد و خوابش برد. لحاف را که انداختم رویش بیدار شد. بیدار که شد رفت.
به مقدونیه بودیم و مقدونیه دولت نداشت. دولتش کیر بود. گیر افتخارات قیصری مرده. به اتفاق به مقدونیه افتاده بودم و اتفاق چشمم را به حکایتی گشود و بست. همان اسلاوها که بودند و همان که شدند. شهد خلص کینه، شهد خلص خون، عصارهی خونخواهی، شهد خلص جنون، آدمخواری...
از آتن میآمد. یک روز همین که از دور پیدایش شد گفت: رسید. پرسیدم: چه رسید؟ گفت: همان که گردنت کنی. نقشهی وطن. ــ که چه؟ ــ که گم نشوی. یا اگر شدی... نشانم داد: این یا اشک؟ گفتم: ننداختم ننداختم حالا بت گربه گردنم بیندازم. آنهم از تو موش! گفت: بذار بره توش. و زد زیر دستم و دفتر به دستم پریشیده، پر شد پریشان پر ایشان پریشان و هم پر ایشان و رفت. و حالا همان پاش پوشیده آن راز فاش پر و پر و پر پر و پرپر و دفتر کتابی به جایی یکی سرپناهی اتاقی و آن هرچههایش پری تو پری من و پرها و پرها و پرپر... جهانی جوانی کجایی؟ کجایم؟ خدایا خدایا گل من گل من کجایی کجایم...
و ما رفته بودیم با آب دریا چهای دور آبی کتآبی به کاریز پیری به باغ کُهن تا گل و چرخ آن اولین کوزهگر.
غروب از دریا درآمدیم. او سوی خویش گرفت من سوی خویشتنم تنم منم تن راهام همان راه تن.
سوارم به دارم و دارم همیشه دوپایم. و دل وانهاده به سودای سر به سودای سر که کشنده است کشان میکشد میکشد میبرد و میکُشد فاش گیر و برو.
من سردار صالحیام. نه شیر شیرم داد و نه روباه برده بودم که سیدی سر برسد و به قدرت وردی پس بگیردم. وقتی که من بودم فاطمه من را از شیر گرفته بود. من بودم و آمدم. پا آمدم دست آمدم آمدم بی دست بی پا آمدم کوژ آمدم کج آمدم کوله رفته بار کج مال لنگ آمدم
آمدم پیله آمدم پا و پینه آمدم غوزه قوزه گلهپنبه پینه پیله پیل پای مورچه آمدم آمدم آمدم پیله پینه پنبه پیل آمدم. پنبهام پاك پیراهنم چاک شد پاک شد خاک شد آمدم
و آمد و رفت و آمد و رفت و آمد و آن پیله پینه غوزه قوزه پاک شد خاک شد خاک راه پیش پا پاک پا شدم تمام و آمدم.
سرآمدم سر آمدم سرــ سینه سا سینهــ سر سوا دوری نگونسار آمدم نه سر، نه پا دار آمدم
آمدم سر پیاله نشد سر پیاده نشد سر نهاده شد
آمدم تا تاریخ پیله را به یاد این پروانهی سترون بیاورم. این پروانه را پر بیاورم: ــ پروانه، ناکس تو چرا اینقدر من را میدوانی؟ ــ بهات زور آمده؟ ــ تو گیر زور. کی میآیی؟ ــ میآیم. که بیاید. رفت تا افطار. نه. این پروانه آمدنی نشد و من داستان را رها کرده بودم شکاری کنم. پس، خلاصه: نشد. رفت و بر ما نداد.
مرا مادرم شیر داد. فاطمه. و آن فاطمه که مادر زلیخا بود. زن مؤذن مسجد. سیمرغ زمانهی من مرغی بود که بُن خانهی فاطمهی جوکار گبهباف دانه برمیچید و میرفت جهان میگشت و با شاخ تاک تر میآمد و دسته دسته میریخت پیش پای بابا که به عمرش شراب نخورده بود اما بدتر از شراب هیچ ندید و ندانست. جمشید تا آن زمان شراب نمیشناخت. بابا هم. جمشید آن زمان که شراب را نمیشناخت آن مرغ را هم هنوز ننامیده بود. چون مرغ نام گرفت آن آورندهی تاک گریخت و ماند آنهمه نعرههای بابا که دریادریا می الست مستش نمیکرد. وقتی که روی زمین خدا با دو قلپ عرق میکده سرمست یاوههای خود میشد و به یاد نمیآورد چند هزاره است تا در بر همان پاشنهی پیشین ستم چرخیده است. باری، در پایان، آب زمزم و زمزمهای، وردی، بر همه پاشیده میشود و با زمزمه همه به خانههای خود میروند، با پچپچ. اُمیهای اصیلی که از کوه پایین نیامده ادعای حل مسائل شهر ندیده میکنند. بابا میدانست که شراب همان سرکه است که نفس ابلیس به آن رسیده و از راه سرکه به شراب افتاده است. جمشید کاسهی سر بابا را خورده بود و بابا کاسهی سر خود را نهاده پی کاسهی سر من بود تا پیالهی شرب حلالش کند، که آن را قشنگ به کار بزند که من رمانده شدم: فراریده.
آمدم co.mei.te آمدم con.to.rol آمدم کنترل کمیته آمدم کنترل... همه برادر بودند و در پی برادرهای نابهکار خود میگشتند. همه گشت و گشتی و گشتی و گشتی: تو اینور، تو آنور جدا سفید از سیاه پل چینود بود یا صراط سرگردنه سید من؟ و هی گشت و هی گشت و هی گشت گردنده گردان گریزان نه راهی نه چاهی نه جایی نهان؟ دار؟ جایی مگر سینه، رازی. همهجا گردنه بود و گزمههایی که شامهی سگ در سوی چشم قلوچ کرده بودند: ــ کی هستی؟ از کجا میآیی؟ به کجا میروی؟ چرا در راهی؟ چرا...؟ میگشتند و گردنده ناگزیر به گردنه میرسید، به دروازهی شهر میرسید، به گذرگاه، به گردن، به خماندن گردن. قامت دولا موش مرده تن خوار قامت دوتا زار زاری و اللهاکبر و الله اکبر و الله اکبر همین تک صدا تا رسیدن، رساندن به آن گوهر جور آن تخت زندان و پرسش و پرسیدن از نو و پرسش و پرسش و خواری و زاری، هراس بریدن، رسیدن به آن چاه ذلت: کی هستی؟ چه هستی؟ گلوله گُه بخور گوزش را در بیار بالا بیار
عن بر تو خیابان دلگشا، شیراز. کجایت دمی شریف بودم؟ همان که به راستی معنای شرف بود. سر هرجا که خواستم خم میکنم نه هرجا که تو خواستی. نه. پیش تو عنی من سر خم نمیکنم. که بیایم: بعله، میشود، اشتباه دوران بود... و ردیف کنم هفت نفر از دوستهات در اینجا، سهتا در آنجا و... البته یاد میدهند چه ببر، چه بیار که کرایهراهت را درآوری. از تو تذکره طلب کنم؟ هاها! گل کدام گوشه از وطن گرامیتر از این سرم؟ که پیش تو خمش کنم؟
و من، سردار صالحی بودم. موش مرتد. و بدتر «فیسق» هم کمی داشتم. البته، البته، بیرون سازمان، خارج از خانهی ممی. باری، کمیته، کنترل، کمیته، کنترل، رد زدن، نقیض درآوردن، که از من درآورند. همینها مرا نوشت و نوشته کرد، نه آن داستانها. کشان کشان آمدم تا رسیدم به این جا که اکنون نشستهام:
اینجا: هلند، نیدرلند اینجا: hol-land اینجا همان: neder-land
در هلند پاری به پَرسه در شهرهای جهان گذشت. آنچه میسر من بود و مقدر سر. پاری به پُرسهی رفقا، پاری ولو، رها، صفا. اکنون از میان آنهمه پاره، پیله دادهام به پیله، پارهای. نامی. نزدیکتر به من کی است؟ پاری آمدم این و آن را داستان کنم، داستان این و آن شدم، آمده بودم شکار کنم، شکار شدم. حالا خویش را میان نهادهام. میانه همین خویش، تنم، تن خویشم و هم خیشم بر این زمین و این زمانه که نرخ نفس هنوز از او است. سردارم. نام و نشان و رفت و آمد همان که بوده است، همان که بودهام. همین که هست، همین هسته، من، هست من، سر و دارم را پیش کشیدهام تا از همین نام بلند شود، همین واژه که بی شک نام است و نشانش همین من است. باید چیزی از زمین خود را آشکار کند. اینک پارهی آخرین. پرسه در جان خویش و آنچه از جان جان جهان میرسد به من. از همین پست و پستی شروع میکنم تا بلند و بالا به یاد بیاورم. پس، زان پیشتر که شوم از این سرای به هیچ، یک پر از داستان کنار بزنم. از فواید زبان و زبانآوری، از همان سر بازی. همان که سر بازی ما بود و بُنش ناپیدا:
گویند: خلیفهای را عیبی افتاده بود و عیب خلیفه را از پا انداخته بود. مرض رفته بود که خلیفه را از خفت و خیز بیندازد... چاره يكي كردند و جالينوس زمان را پرسيدند. درد خليفه را گفتند و او رقعه كرد به خليفه كه: درد خليفه را خوانده بودم از پيش. پيشآمدهگان را گفتهام كه خليفه درمان نميشود مگر به شير ِ شير. آمدند گفتند و كارفريان خليفه درماندند: شير ِ شير از كجا بياوريم؟ ديدند كه اي داد و بيداد خليفه دارد ميرود و نميگويد فرداي روزي كه خليفه رود خليفهي بعدي كي است و ادامهي خلافت چه ميشود. ديدند كه نهخير خليفه نه ميميرد و نه پا ميگيرد كه بلند شود. با خناق مانده بود و يكي دو فس فس ِ ناهموارو هفته گذشت و هفتي داده نشد. دور و بريهاي خليفه دست به كار شدند. چه كار اما؟ كي برود شير پيدا كند؟ گيرم كه شير ماده هم ديدند كي دل كند پيش برود، بدوشد... همه ديدند كه نميشود. گوز خليفه هم درآمده بود اما ور نميآمد. جان ميكند تا اين كه يك روز كلهي سحر درويش خري كه دوغ مشتي زده بود و دوري به ياد يار رفته سماع رفته بود خوابگرد و بيدار به بيداري شهر خليفه آمد. آن خوابگرد بيدار كه شد سحرگاه بود، سه ركعت نماز مغرب خواند و بر خودش شهادت خواند و رفت. رفت و رفت تا رسيد به بارگاه خليفه. گفت: شير ِ شير ميآورم. چه ميدهيد؟ گفتند: هرچه بخواهي. برو بيار. وقت هم تنگ بود. گفتند برو درمان خليفه بياور هرچه بخواهي بدهيم. رفت. رفت و رفت و رفت تا رسيد به جايي كه هيچ نبود. نشست.
بامداد شده بود ديگر. روز نيمهي تمام نبود كه رسيد به بارگاه خليفه و نشان داد: اين شير ِ شير كه فرموده بودند! خواسته شد و برده شد. شدند و شير ِ شير را بردند. خليفه خورد و خفتيد و خيزيد. خوش گشت و از خفت بر خيز شد. خاست. برخاست. آمد نشست و نشستند. خليفه پرسيد: چه ميخواهي؟ مال؟ مكنت؟ وزارت؟ گفت: ملك خليفه به يك شاهي. فلان را از از زندان اگر بياوري من ماندني شدم و گرنه من رفتم. خليفه فرستاد تا زنداني را بياورند. رفتند و آمدند گفتند سحرگاه ديروز بر دار شد، رفت. شنيد و رفت. رفت. رفت. اما از خود نرفته بود شيرگير و تن شكافتن گرفته بود. زمان پريش بود. به پريش رسيده بود: پري، پر.
پس به پر داستان برويم. اين داستان براي چه بود كه آوردم؟ براي پند؟ آن بوذرجمهر بود. ابوذر نام پسر عمهي من است. او از من بزرگتر است. در بُن ِ سه نا مينشست وقتي كه من هنوز ارم بودم. پس چرا اين پرسش را پيش نهادهام؟ گفتم كه. اندامهاي آن درويش او را پيش نهادند و به پرسش آنهمه دلهره كه حالا كي برآمده از كار و كي سر است. يا سادهتـر كي سرور است؟ و داستان اينجا است: دست گفت من پستان به چنگ گرفتم كه بدوشي. پا گفت من برآنجايت نهادم تا برآوري، شير بر آوري. دل گفت دلبري از من بود و گرنه كي را زهرهي رفتم سوي شير ماده است؟ همه رفته بوند. همه رفته بوديد. دست رعشه گرفته بود، پا لرزه داشت، سينه به فس و فس افتاده بود. من خون فشاندم به راه و هي زدم كه برو. اينها همه گفتند و سروري طلبيدند. زبان نشسته بود، در دهان. صم و بكم. داشتند سر سروري دعوا ميكردند كه زبان درآمد و گفت: هرچه بود من كردم. همهگان غلاف كنند. گفتند: چه طور؟ تو اصلا نقشي نداشتهاي. چه ميگويي؟ اندامها دست به يكي شدند و آن مرد را بر سينه رفت. سينه بر ناف خفتيد و بر پا نشست. داشت از پا مينشست مردي كه شير ِ شير به درگاه خليفه برده بود. زبان بلندش كرد. گفت: اين در شهر عنتريتر از شحص ما هيچ كس نيست. ميرويم به درگاه خليفه تا آن وعدهها چه شد. قدمي است و تماشايي. رفتند تا رسيد به بارگاه خليفه و خليفه را ديد كه خوش و تردماغ دور تنها درخت ميدان بارگاه ميگرديد. سلام دادند و تعارفات شد اما از درون جهاني كه شيرگير بود شورش من بودم و من سرم او را از ميان درانده بود كه زبان برخاست و گفت: من كردم بلند شويد و گرنه... گفتند: تو؟ كي تو را تا كوه برد. نه من پا... دل... دست... سينه...؟ تن رفته بود در تنش. رفته بود پيش خليفه زانو بزند كه زبان سر و زبانه كشيد: من كردم. سر برآوريد و گرنه داد ميزنم آقاي خليفه شيري كه خورده شد شير بز بود نه شير ِ شير. خليفه به خود نگاه كرد. سر ِ رفته پرسيد: سر باشدش؟ گفت: !؟. گفتم: ببين، اين بار دوم است اين بار از چپ به راست. اين علامتها چه است كه از چپ و راست يك چيز را بيان ميكند و همچنان پنهان است؟ پرسيد: آشكار نيست؟ چشم بستم: راه افتاد. ــ چي؟ راه افتاد. ــ به كجا؟ راه افتاد. ــ كي؟ رفت. ــ كي رفت؟ ماند. ــ كي ماند؟ رفته ماند. ــ كي رفته بود كه ماند؟
كنترل كميته كنترل... سر دروازهي شهر بود و هم سر ِ اين بندر پيش پايم. لرزيدم لرزيدم لرزيدم لرزيديم. ما برگها برگهايي كه مانده است كه كي برگ است و با خزان و كي مانده است تا گُلي؟ ما برگ، ما كتاب، بغل بغل غزل و باد البته. لرزيدم لرزيدم لرزيدم كتابها برگ ريختم تا كاغذ كتاب خليفه شوم. تننوشته شوم، تن ِ نوشته شوم. همين منام.
صدا بريده بود. نبود. صدا نبود. هيچ. هيچ نبود مگر صداي مسلط، صداي سلطه، سخنهاي سلطنت، صداهاي بلند، بلندهاي پست، پستهاي بلند... و پستان آن بالابلندي كه شير داشت تنان ميشد، تن ِ نان ميشد و نان شيرهي شير كلام بود. هميشه صداي اول بود و هرچه خواست سايه طلب كرد. عنتري، كسي كه برقصاندش. رقصانده شده است و باز هي عنتري طلب كند پي در پي:
صداي اول و آخر: بشنو از من كه همين صدا شدهام. تو ديده گير آن صداي قديم و بشنو برو بگو: حمالان پيام! رسولان سلطه! سخنهاي سلطنت! تمام شد. بند از سر پرسش بخاست. اينك رسيده است سر فرجام!
تا جايي كه به ياد ميآورم از تنگ رم ميآيم. در نوشتار البته تنگ ارم ميشود. آب؟ علف؟ داشت. نداشت. باري، آن كه در گفتار تنگ رم بود و در نوشتار تنگ ارم ميمانديم. جايي بود. مُشتي مردم رميده، مُشتي رُمبيده، مشتي مانده در راه ييلاق و ايل بال. مشتي مردمان، مشتي جان، رمبيده بر هرچه، رميده از هرچه، مشتي هرچه كه چاه نداشت يا داشت و چاهاش به آب نميرسيد. سنگ و بزهاي سنگي، سياه و از هر طرف كه برفتي گردنه بود. گاهي مگر پيلهور پرتي از فيروزآباد يا نشابور و بندر ريگستان.
سردارم. پسر فاطمهي جوكار. نام فاميلم از سوي پدر ميايد. كاشتهاش به ديدهي دل ديده شود. دل را ولي كناري نهادهام تا چشم سر پيش بگذارم. اول ديد، آغاز ديد و نديد. آغازتر كه نيك و بد آيد. من چراغ فاطمه بودم. اجاقش. حالا اجاق گازي هم دارد.
سردار صالحيام. چشم مادرم. چشم فاطمه. اجاقي امروزه. امروز كورروزياش. وقتي از تنگ رم درآمدم فهميدم كه اولش تنگ ارم بوده است. وقتي از تنگ ارم درآمدم پاري آيات و پارهاي غزل بر سينه داشتم. داييام عمرو هم دو دانه رباعي از سر به برم كرد. بر پايم نوشت. يادم هست. با زغال نوشت. يادم هست. پايم عرق كرده بود. يادم هست. نوشته آشكار نبود. يادم هست. آمدم با آيه با كتاب با ورقها با پا نيمي زنده، تر نيمي سوحته، پر چندتايي ورق. در راه آمدم و ورقها شدم. عطف آمد، شيرازه آمد و بند و بست شدم به خدمت خواجه كتاب شدم باري.
اينجا نشستهام: بست هجراني بستي به سينه دادهام، بستي به بستهها. از باز و بست جهان مرا بستي است. بر بست خود نشستهام، بر زمين خويشتنم و مينگرم به آن بستها و بندها. كار خان و خانه وانهادهام تا پرسشي پيش بياورم:
من سردار صالحيام و اين نامه سوي شاه خداي ايران روانه ميكنم، رئيس ملك دار ِ دارا. ممي، محمد خاتم. دانم نميشنود. ميخواهم به شنيدنش بياورم. به ديد. ميخواهم سيدم، آقا را ديدني كنم. تماشايي! فرموده بود سيد ما دموكراسي شده و دموسها كه رعيت سيدند از اينجا آمدند و آنجا را ديدند و آمدند گفتند چه بايد كرد كه پول بليط راه درآيد و چهها كنند كه تو را خوش آيد و در قلدرخانه بر ايشان باز كني. آنها كه رفتهاند و روند و آيند همه را وجودهاي بيجود گير، رعيت تواند. در دموكراسي نمي شود كه تو بورگر باشي با هرچه خواستي و من هيچ. همان غلام رأيت و رعيت تو. يا آن مختاري كه بندهگي غلام و سيد و مولاي تو ميكند. نقل است كه از بالاي مردمان شريف كه كمي قيچي شد سر دموس درآمد و دموكراسي آورد. كراساش از همان روز اول بر سر دموسها بود. باور نميكند سيد من؟ در نام واژه باري، آن واژهها كه ديگران دارند بايد كمي دقيق شد. معنايش كمي پيش ما نهادهاند. تماماش هوا نيست كه هوايي شود، هووي، پُفي، كلامي. دموسكراسي دو پاره بود از نخست. دموس كه رعيت ول در خيابان شهر بود و كراس كه تهاش به شما رسيده است، آن سر پاياناش. تازه رسيدهاي سيد من. عرق خشك كن كمي، آن درهي پيش چشم را هم كمي بنگر. من يك دموسام نه بيشتر، اينجا. همان بُن دموكراسي نشستهام، تن، كه تو را بلند كنم كه شمايي، آنجا، بالا و اگر خواستم فرو كشمات. ميشود. وعده دادهاند كه دموس تواند اگر بخواهد. اين را نوشته كردهاند و من با نوشتهشان كار دارم. كشتهشان آشكار: كور، كاسه، تليت. اين من، سردار صالحي دموس تو نه رعيت تو، رعايا آيند و روند و نويسند و دهند تو چاپ زني. دموكراسي شد. داماد آمد عروس بخواب دمر. تا به مدينهات برسيم و به گفت و گوي تمدن، مدن، تا به گفت تمدني برسيم كه سر كراساش تو نشستهاي. كراس البته اشاره به تخت شما ميبرد، جاي جناب عالي، سيدم، آقا، آن بالا. من از زمين بلند ميشوم و اين مكرر است. باري، آشكار كه سخن من بر سر اين نيست كه كي بر سر آن تخت بنشيند. داستان نخست: پايهي تختات. پس كوتاه و تيز و تك، چالاك بگذريم با پرسشي: دموكراسي شده سيد من؟ جاي من دموسي در دموسكراسي تو كجا است؟ پيشاني ما نوشتهاند دهنبند تا ابد؟ وقتي كه بازي اينطور پيش برود البته تو ماندهاي و پايههاي كراسات. سلطنت جمهوري سيدي. تو سيدم حافظ، او صدامم، تو آن يكي كه خواب تخت طلا در نلبكي ديدهاي. خلاصه كنم: حضرات، خانهاي مايهدار، خانهاي خايهدار، دموكراسي قدم اولاش منام و من فاش گفته گير: تخت نباشد. تختها! آري، آري، آري، اما باري، اول برابري. هم سخن نخست و هم نخست ِ سخنهايم. من سردار صالحيام. سازمانم سرم. شاخههايم دستم. اينجا نشستهام: صليب، سماع، سجاده پشت سر. منم. سر و دارم. تنها. پري رفته. تنهاي تنها، تنهاي تنها. خانه پشت سر، پيش رو آب است. رو به رويم درياست: پرسيدم از او كه چيست اين پشت سرم؟ گفتا كه جهان گرفته گير، بگشاي نگاه! ديدم. نقشي پديد شد بر آب و بر آب برفت. ــ بر آب چه ميرود سردار؟
باران و اين هوا، همين هوا براي من معركه است. گاهي كه آفتاب هست غوغايي است و اين نفس و چشمها كه چاه چاه چاهها نهاده پشت سر. آن صحيفهي سينه كه از تنگ رم آمده بود در باران رفت. صفحه شد. صفحه را باران شست. مُشتي باران كتاب شد، مشتي كتاب باران، پاري در دامن كتاب رفت و آمد تا كتابي شود. كتاب امروزه. گويي كتاب ديروز و امروز فرقي هم با هم دارند. هميشه همان كتاب سر و دم رفتهاي كه دماش جايي به راوي دانايي ميرسد كه در ميانه نيست و وقتي در ميانه بود چيزي ميان نهاد كه زان سپس كسي بلندش نكند. ــ بلنده گيرش. بادي!
آن صفحه را باران شست كه خطي نداشت و نوشته بود آشكار. زخم پيشاني، زخم ساق پا و آن زخم ماندگار، داغ سيمينام. زخمي كه با من است و با من ميرود. مني كه تنم و در تنهايي بيخويش. در باران از خويش شسته ميشوم. از خويش ِ تن مانده همين خويشتن، تنام و آن خويشان، دور. ميكشم. چشمم چاه. شسته ميشوم. روشن، خوانا. به زبان زخمه با زخمهي زبان كه منم. همچنان كه تنم. ورقها غرل رفته بودم و رُز روضهي روز بازار پندار بود. پندار من؟ يا شما؟ يا شمايي كه تو! باري، در باران شسته شد. ورق ورق رفتم تا كجا كه من نميرفتم. در بارن هلندي شستهام، تن از خويش شستهام، اينك تن. تن ميان نهادهام. لاشه آشكار! ورقها غزل شسته شد رفت و جز من نديد. همين مانده از رفته، از من. بگير. پديدش همين تا پديدآريام.
نديدهاند يا ديدهاند و باري، آزادي نيز نكتهاي است. ولي چرا من صفحه صفحه ميلرزم؟ از تو پرسيدهام. از تو. گفتم: ميگفتي. سطر آخرش كتاباش چه بود؟ گفت: .؟! گفتم: گفتم كه. سردارم و فارسي براي من جان است. جان فارسيام. جانم در اين كوچه ميتپد با اين صداي در سر، اين سر صدا. سر درنميآورم. داستان پريبازي كه نيامده بودم. داستان بازي بود. حالا ولي درست شد؟ آن علامت چه بود؟ وقتي جمله تمام باشد من دارم هم بزني سه علامت آشكار براي خر نميگذارم. اين علامتهاي روي هم رفته چه ميخواهد گفت؟
بيپيشينه نيستم. پيشينه نيز دانسته، فاش، پيشه نميشود. پيشه در كلاسها آموختم و پيشه آشكارم كرد كه نفسام منجزت نميكند. نه مسيحايم. هرچند به راستي بابا مسيح بود در خانه، نه نام خالي. درمان هم ميكرد. يك بار هم تراخم از از پلك من گرفت. با دانهي گندم و آهنگ والشمس و والضحها. با اين همه چيزي از نام فاميل به من نرسيده بود. نفساش كاري نكرد. كاري نفس بيايد.
من سردار صالحيام. بيدين و بي خدا، مرتد نيز گفتندي. صدبار با صليب تا جايي رفتم كه عيسا نرفته بود. توي پرانتز: تنگ ارم را گفتم. توي گيومه: مسيح دار با جراثقال ديده بود؟ منظورم همين چيزهاست. نه بيش. سوسنگرد تو بودم سيد من، مولا. دشت ميشان جد انورت، دشت شهادت گله، دشتي كه دست هرچه دراز ميشد به دامن آن بالابلند نميرسيد. جايي كه جنگ و جنگ و جنگ بود، يعني جهاد. در راه كي ولي؟ در راه سيدم ممي. براي شاهان سنتي زياد كتاب كردم و كتاب جان فرسودم. اينك جان جانفرسودهگان را مدد شوم كه من سردارم و مرا پيشينه ناگزير همان جان دادن و بيجان را به ميدان نهادن است كه نگاه كن! دمي بود و گذشت رفت: ــ بنگرش گلم كه تيز ميگذرد. مادرم ميگفت. من سردار صالحيام. فرزند فاطمه. جوكار. كارم ريختن جو نيست. ريختهام. حالا زمان درو است. مگر گذشت چهل و پنج سال و باري، دو بخش سهم به بيگانگي گذشت، با بيگانگان، با بي گانه. اينك گوي و گانه يكي: سرم. سخنهاي مادرم، آواز ديگرم. باري، دوري پيشهام طبابت شد. دوري كارم سياست شد. دوري هم همكار خشايار بودهام به طويلهاي. پاري پاي موريانه پراندم از سندهاي شهري كه مرده بود. دوري گرد از كتابهاي رفته ستردم و كون پارهي كتابهاي نو به هم چسباندم. يك بار هم تمام ظرفهاي ماريكه را برايش شستم. كم نبوده است كه ظرفهايم را شستهاند.
به درياچهاي دور در آب در باد تا بامداد كه جان به بر آمد و گوش كوزه گرفت. مقدونيه بودم و مقدونيه برم آشكار كرد كه بايد راه بيفتم. راهي كه پس نداشت. يكي كردن پس و پيش و پيشينه و آن چه آيد به پيش. سه روز خفتم و شكفته از كنارش بيدار شدم. تر. مرا نديدهاي؟ ببين. تنات. منات. كمي بلند، كمي كوتاه، گاهي فرق نميكند. كوتولههاي زيادي ديدهام كه غول را دست بسته به خدمت خليفه بردهاند. ديدهام. در كارتونهاي روزهايي كه خوابم نميبرد و خيالم هيچتر جاهاست. ميداني سيد من چهقدر بافت، چهقدر تن را كه له كني در زير چماق چماقخورده به بيهوشي كشيده ميشود؟ به راستي اگر مأمور جهنم نبودند آن فرشتكهاي سيد، چه بودند؟ آن روح و ثار و جند الله. كدام حريم بر ما گذاشتي سيد من؟ عجم لال لال لال لال شديم. به خواندن دلمان برآمدي و در دلمان ديدي كه كي پي كدام خدا است. خداي تو گفته بود در رودهي پسر انسان تا كجا بران؟ فرهات نسب به كدام كوه، كدام دره ميبرد سيد من؟ من دهقانزادهام. سردار. تو كي هستي؟ چهاي؟ به چه نامي؟ اين سيادت از كجا به سيد من رسيده است؟ به دشت ميشانت طبيب بودم. نامم هميشه ماند همان سردار. فاميل براي ادارههاي وطن بود. وطن دلبري. آن كه هنرش دل بري كردن و بر هر دلي داغي نهادن است. خلاصه: ردي از سجاده به دست دهم تا ردي از من به دست بياوري. آن سجادهي نخستين را به ياد ميآوري سيد من؟ آن نور و ظلمت اولبن داني؟ آن تمام؟ همان. حالا برو دورش بگرد را نميگويم. از چشمهي دوري خبر ميآورم، از چشمي نزديك. از چشمهي اجنهي تنگ رمي به من خبر رسيده است كه دجال از چاه ويل درآمده است.
دوستان همه خبر دارند. دشمنان هم خبر شوند. من سردار صالحيام. از كودكي رطب ميرينم. پيشتر دقت نكرده بودم. در اين هلند معلومم شد كه من روزي بيست و چهار دانه رطب ميرينم. با همين رطبها دمرياط و صخر و ساير امراي لشكرم را تغذيهي رايگان ميدهم تا روزي كه با لشكر غيبي تو را بر ساحل هرمزدان گير بياورم. آن تنگهاي كه راه فرار ندارد. من زير آنگونه ستايشها زدهام. خواست نگاه كند، نخواست ولش. من حق ندارم كه بخواهم ستايشم كنند. ستايش پستتر كه گوز سربالاست. به بالاي پرسش اگر برآمدي آري پرسيده ميشود و راه باز. چيزي براي ستايش، چيزي براي ستودن نمانده است مگر من كه ناستودنيام. به خودم حالي ميدهم، صفايي، چايي، نعنايي، تا پروانه بيايد. من سردارم سيد من، به خاطر نميآوري؟ جز خودت چيزي به خاطرت وانهاده ميشود؟ منام. به دشت ميشان طبيب بودم و در دشت ديگر ميشي نمانده بود. چندتايي گاوميش گير كرده بودند در مرداب حورالعظيم، جايي ميان خط آتش برادرهاي منصور. گاهي پاسداري را خام ميكرديم و ميرفتيم پيشتر، تا هركجا كه ميشد. گاهي به گفت و گو تا بُن كرخه. چهقدر خدا، چهقدر خلق، چهقدر چاله، چهقدر چاه و آب آهي كوتاه بود و عطش بسيار. خام نبايد شد. هنوز كسي نيامده است كه كس باشد، يعني نفس باشد و بال كلام آخر را بلند كند. سينه به سينه، سنگ به سنگ، سنگ و سينه. ميگردد. كلام بر چه رود كه نگردد؟ آنجا آسمان شگفت بود در شب. گاهي چشمك يك ستارهي شيطان ميبرد آدمي را و در پر آخرين آسمان به خويش ميآورد: ــ هي، مگس، چهاي؟ اينجا پي چه هستي؟ سرمست از شير ستاره ميرفتم تا بامداد و همچنان كشته پشته پشته، مگس ميآمد. كرخه خشك بود. آب مانده را كج كرده بودند جايي جمع كنند و يكباره توفان نوح را پيش چشم منصورهاي آن طرف بياورند و پيش چشم من خون بود هميشه خشك تر آمده بود آمده بود سر دست پا روده عن مردههاي زنده زندههاي مرده درد داد و هم تنگي دست و دل.
دو سال سياه روزي كه آمدم آماري نبود كه. از سر كنجكاوي جمع زدم. چند شده بود سيد من؟ چند تن؟ پاها ديدم كه رفتند و وقت رفتنشان نبود. پا نبود. بندي بود كه زمين را به پاي بسته بسته بود. دشت ميشان دشت شهادت بود. دشت ميشان بودم. داني چرا؟ چون من زياد نبود. اگر بود جاي من نبود. يعني كه من نبودم. باري. يكباره ميآمدند، خالي ميكردند، ميريختند، آه، خون، بوي باروت. بايد گزيده ميشد براي اتاق عمل. آن فربهتر، نه لاغري كه رفته بود تا ساعتي ديگر. مگر كه...؟ مگر كه چي سيد من؟ گوري و گلستانت گور. گور از ميانه بلند شود، از ورد، از دعا، از روضه، از فرمان سيدم ممي چه ميماند؟ فرمان شكنم آري بشكن بشكن بشكن هزارهها به روضهي رضوان رفت. كمي روضهي تن پيش بياورم، من پيش بياورم. كمي آشكار. تن آشكار كنيم. همين جام لطيف. سيد تبر بينداز، اره بر فرق ميبري هشدار! شادي دمي كه بشكن بشكن بلند شود تا هيچ كس شكسته نماند. مانده گير دم و نوش كن: پروانه آمد و شراب آورد. پس رفته شد به سر مي سردار اين دمي:
بايد از ميان آن زخميهايي كه نيميش در راه مرده بود و بيشتر نمردههايش پيش چشم من ميمردند ميگشتم و گزين ميكردم براي اتاق عمل و من تن بودم و تنها و تنهاي برادرها همان دارشان بود، تفنگشان و آماده بودند تا كجا گيجتر از مني پيدا كنند و سر اين گيج خوابگشته واكنند. ولي نشد سيد من. من ماندم و تنها بودم. نفسات البته معجزه ميكند. ولي آن عليلها كه روي صندلي چرخدار جهان نام تو را بر روي صحنه ميآورند آشكار من نيز ميكند كه از هرچيز ميشود چيزها گرفت. تا كجاي چيز نشسته باشي و چيز كجاي تو باشد. تنها بودم و گاهي مگر كسي به زور ماهي ميآمد تا من نفس بكشم. نعيمي ماندگار بيمارستان تو بود. تك بود. جراح بود و قرار بود مرخصيهايش را سر آخر يكجا بدهند. اين زندهمردهها ميآمدند و ما را زنده مرده ميكردند، گاهي شهيد، گاهي شل. ميديدي يكباره رسيدند: ريو، پژو، رنو... زخم، زخمي، مرده، شهيد: داماد داماد داماد و كوچه و كوچه و كوچه تا جايي كه ديگر كوچه نبود. شكفتا آنجا حجلههاي شهيد شكوهمندتر گرفته ميشد: آئينه عكس داماد دست حضرت ديگر چه بود سر كوچههايت خدايا وطن؟ نعش داماد رفته ميآيد. با اينهمه آن كس كه آشكار بود اگر همين دم عملش كني كاري است و گرنه ساعتي ديگر مرده است از همان ساعت اول مرده قلم ميرفت. يكي مسكني گرفته بود، يكي پارچهاي روي زخم، يكي هيچ تا ما به دادش برسيم رفته بود: تو گير شهيد. من شيون زليخا شنيدهام. بيشتر با دعا و دهان باز از دنيا ميرفتند با دهان باز باز باز باز آه!
به بازي رفتند و عروس در خيابان حامله گرديد و دور خانه ما را گردانيد. هميشه مشتي گوشت گوز كج، شهيد زنده، مانده بودند، روي دست ما و گُند مشتي. مشتي شهيد گوز خر شدند رفتند. و باز آمدند و رفتند و من رفتم و آمدم. از چرت سر پا شعري و بيشتر وقت سحر كه برادرها گير نماز و دعا شده بودند. ماندم. دو سال. سياه. سيد من، بگذار بگويمت در عالم طبابت گاهي گه هم مشكل است هم مشكلگشا. گه در مسايل بدن براي خودش چيز است كه تو بهتر داني. بعدها برگشتم اهوازات. اهوازم كه بود. رازم. داغم كردي سيد. از هركجا اين داغ سر باز ميكند و بازي من با داغ پيش نميرود. پس بگذار بگذرم از اهوازم، از رازم كه هجراني تازه ميشود و من هجران نهادهام. از خود و خويش و خويش تن، تن پيش نهادهام. آن كه يكي است و يكي ميكند من را و تو را، همان دو سر سخن را. پس، پيشتر كه سخن ساز كنم، سازي از پيشينيان چاق زمانه كنم، چيزي از روايت درخشان بياورم كه من ايرانيام و مرا پيشينه است و پيشينه توشه است، ناي راه است. وقتي كه ملال راه حرمت گفت و گو را خورده است. از پيشينيان به روز بياورم، به امروز، به من بياورم، به تن بياورم. تني كه منم. همين سر و دار. بگذار از پريشاني كار و بار خويش سري به پريشاني نخستين بزنيم. كمي پستر از آشوب اولين. دوران رامش و آرامش. روزهاي خوش جمشيد و خاتم سليماني. تا ردي از آن نشيبي به دست دهم كه فرو شديم. جمشيد و جام شدهاند و سليمان هم. ولي حكايتي بشنو از من كه سردار صالحيام و پاري با مردي پارس بودهام. با من به راه بود و در راه ملال بود و من خسته بيشتر. او بود كه پارهاي از راه بر شانهام كشيد. كمي بر شانةاش بكشم شايد كه او به همين يكي دو كم خوش باشد. شايد. گويند كه چون جمشيد به سلطنت رسيد و قدرت خويش كامل ديد خود را فراموش كرد و خلق را به عتاب خواند و به طاعت راند و مردمان اين معنا را نپسنديدند. پس جمشيد شمشير پيش كشيد و سياست بنا نهاد. مردمان او را پرستيدند. اما ديگر فره از او پريده بود. دولتش رمبيده بود با سر كه ضحاك حميري كه پارسي هزار اسب است از يمن بر او شوريد و با حشمي گران و لشكري بي كران قصد جمشيد و جام كرد و ناگاه خود را بر وي زد. انديشهي جان جمشيد را به فكر فرار و وانهادن جام انداخت. جامي كه ديگر چون در جامه بود جام بود. بيرون كه رسيده بود جامي بود. جامي براي كوزه، جامي براي كاسه، جامي براي زمزم، جامي براي زمزمه، جامي براي پچ پچ هوشنگ. ضحاك او را در ساحل يافت و كين از وي بخواست و كارش را بساخت: نگر تا نرنجي ز ظلم شهي كه از جور او سينهها چاك بود. چو شد روز و آمد شب نيل وار، چون جمشيد بگذشت ضحاك بود. و ضحاك خود داستان گشت، پيشينه شد، سنگ و بر كول كرها نشست.
گويند فخرالدوله، برادر فناخسرو كه همان عربي پناه خسرو است از پيش برادر بگريخت و به نيشابور آمد. وزير نيشابور تقصيري كرد و فخرالدوله را برنجانيد و آن وزير خود دبيري بود و بيدانش هم نبود. كسي بود به روز نيشابور. فخرالدوله براي او نامهاي نوشت: تو را قلم است، من را شمشير. بنگر كدام قوي تر است؟ وزير نيشابور به پشت پناه خسرو نوشت به قابوس: شمشير قوي است، آري اگر براي بريدن گره پيش پايت به كار زني. شمشيري كه سر ميآورد و ميبرد هنوز همان قلم است. كمي تأمل كن تا چه ميكني. نامه پيش قابوس بردند، سلطان بالاي دست فناخسرو و او در زير نامه نوشت: تيغ و قلم بي مدد راه راست تيغهي قلماند.
اينطور داستان را كور كرد تا به من برسد كوره و من به كورهي سينه تابش دهم، به همين نفس، در همين هواي امروزه، همين دم كه ميزنم: ورقها، ورق. ورق در ورق در ورق داستان ميروم تا به داستان برسم و بيداد سيدي. گفتهام كه من بارها را نهادهام. امانت نميبرم. اين داستان امروز محمد است. همان كه منم. اما يكي قديم ميآورم، درفش روايت، روايت درفش. همان درفش دامادي من خواهد شد. آيا مقدرم بود؟ آيا مقدرم را نوشتهام؟ باري، پرسشي است براي من و من اكنون دمي براي خود ميانديشم.
روزنامههاي ملك دارا را ورق ميزنم تا به گلاش برسم، به روضهي رضوان، به عاشورا، به ماتم. خداي من، چه تنگ ميشود دلم. چه دلتنگم:
«شما كافي است به آدمها نگاه كنيد، به لباسهايشان، روز عاشورا، روز تاسوعا، همه يكدست سياهپوش، بسيار به ندرت اتفاق ميافتد كه روز عاشورا كسي را ببينيد كه سياه نپوشيده باشد. اين اوج مشاركت اجتماعي است و نشان ميدهد كه ما از چه عواملي براي انگيزههاي عمومي ميتوانيم استفاده كنيم.»
الف قامت نگار ... ديگهاي بزرگ سياه، بوي دود و چوب سوخته و آدمهايي كه آستين بالا زدهاند و بي هيچ چشمداشتي از نخستين ساعت سحر هركاري را براي روشن كردن اجاق نذريپزان حسيني انجام ميدهند و سرانجام بوي مطبوع غذاي نذري كه با بوي اسپند و گلاب ميآميزد و در فضايي ملكوتي از مزمههاي نوحهخواني و سينهزني و زنجيزني ميپيچد: سهم من جانيست قربان حسين. ... صداها در هم ميپيچد، زنجيرها با آهنگ حزين نوحه بالا ميرود و فرود ميآيد. جمعيت گاه ميرود و گاه زنجير ميزند، گاه ميايستد و زنجير ميزند. بانگ طبلها و سنجها با صداي نوحهخوان درميآميزد و بوي اسپند و بوي عزاي حسيني فضا را پر ميكند... ... پسرك هفت هشت سالي بيشتر ندارد اما با شور و حال دم نوحه را جواب ميدهد و همانطور كه زنجير بر شانه فرو ميآورد ميخواند: باباي يتيمان كو؟ باباي يتيمان كو؟ باباي يتيمان كو؟ باباي يتيمان كو؟»
تا خون را بيفتد تا اسب حضرتش تا سر سوار... داستان را ولي چرا تمام نميكنند؟
داستان من اين اين است. قرار نبود تا ابد پلاس بپوشيم كه. عقوبت ما يعني تمام ناشدني است؟ ميشود؟ پس، پيشه پيش بگذارم و از پيشينيان چيزي چاق زمانه كنم. آنها كه پيش نيامدهاند، آنهاي مانده را، آنهاي مرده را نه. آنها نه. آن را. آن. همان جان جان جان زبان: گوشت. تر ساز تري ميشوم، سازي كه من باشم سازم تنم آري آري شنيدني ميشود اما باري، داستان سر به كجا كشيد سردارم؟
داشتم ميآمدم. از ميان زخميهايي كه روي زمين خوابيده بودند رد ميشدم. دو طرف سالن را. و بوي عن شهدا و خون و بوي نفس نعشها و خاطر سيمين گلم پر كرده بود خدا را. حالي شگفت! خبر بر دار شدنش تازه بهام رسيده بود. باري، داشتم رد ميشدم و ناله و داد و هوار و درد صدايي كه زمينهي حزن و اذان بود. نالهشان گوزم هم نبود. به عالمي ديگر بودم كه يكي پايم را گرفت. درد داشت. هوار. پروندهاش را، گوزش را، كاغذ خوني سر سينهاش را نگاه كردم و ديدم كه آخرين مسكن ما را گرفته است اما دردش مانده بود و پايم را گرفته بود و ول نميكرد. دست روي سرش گذاشتم و گفتم امام زمان را ياد كن كه خوش مسكني است. گفت كردهام. نميشود. صدايش را كه شنيدم نامش را نگاه كردم. دويدم يك كوكتل مرتب برايش درست كردم و هرساعت بهاش سر زدم كه مبادا بيدار شود و بشناسدم. پسر همسايهي دورمان زليخا بود و من را با زليخا بازيها بود به كودكي. هر ساعت آمدم و بهاش سر زدم. هيچ به هوش نبود تا رفت. وقتي كه رفت نفسام رها شد. خوب شد كه من را نشناخت و رفت. من رفته بودم. براي بسياران، گاهي مگر ياران، گاهي مگر باران و خون و جنون و آمد و شد آمد زمين، هوا شد باد و خاكستر بر سر و خداي من پسر زليخا بيپا؟ زليخا زليخا زليخا گوزم باد ملك دارا، اين هم شد خاطرات؟
فهميده بود اگر كه من همان تنم، تن رفته بود از جاي دوري در بُنآب. تمام.
به همهي نامهاي رفته نگاه كردم. آمدم بروم ته سالن كتابم را بردارم تا كول بعدي كه بريزند: زخم پا و دست و سمبه و قفس. داشتند چادر ميزدند و اين ديگر به خر هم نشان ميداد كه حمله است. ما هم كمي آماده ميشديم. آمادهي گوز. خوابآور ميخورديم تا خوابمان ببرد براي دستههاي بعدي بتوانيم سر پا باشيم. چند روز بعد كه ديديم چادرها را بستند رفتند تازه ميفهميديم كه داشتهاند به دشمن كلك ميزدهاند تا آنها خيال كنند كه حمله در پيش است. ما را گيج كرده بودند. تاكتيكهاي دور دقيانوس. تا روزي سه بار در ملأ عام نميگوزيدي قبول نميكردند كه طرف تو نيستي. مدتي بود دينم درآمده بود. شب، روز، روز و شب. بايد ميرفتم بُنآب و از اينجا يعني هزار پست و هزارهاي پستي. گردنه گردنه گردنه تا كجا گردني فراز شده است. گوزم باد ميهن دارا كه جز تملق نخواست و در گوز خويش خفت. تن خوار، زار، با زاري، با زور گذشت، با گره كردن، با سر كج، با سركجي گردنهگير. دارا و داراييام تمام شد. سوي چشمي كه بود. چشم كالي كه سيمين را... سيمم كشيدي، سيم؛ سيد من. داغ، درفش، كورم كردي و من ماندم. تن. چشم. چاه. چشمم چاه. ميكشم.
من بودم و نعيم. گفتند. آمدند گفتند. رسما و به من هم رسيد كه يكي دو هفتهي ديگر از جاي ديگري حملهها دارند و يكي از ما ميتواند برود مرخصي. نعيم بي من بود. من بي نعيم هيچ بودم. نبودم. جراح بود. يعني بلد بود ببرد و جز بريدن چه بود كار؟ تازه، به بريدن هم كه نميرسيد. بيشترشان همان در اتاق عمل ميمردند. دو سال در مملكت دارا كار نكردهي مسيح كردم زوركي، زورچپان. چون امنتر جا نزديكتر جا به مرگ بود. آنجا جاي من شد كه داوطلب بودم.
داستان بودم كه آمدم. بي نام. با همين سر و دار. حساب خاص كه نيست سيد من. بي اجازه، بي جواز. من جز تن جواز خود نميشوم. بيش از اين نيستم و اين تن كه منم رفتني. بگير رفت. من پيش مرزبانهاي قلدرخانهي تو سنگيسر گردن خم نميكنم.
نعيم به من گفت و من هم قبول كردم كه هركس ديرتر گير افتاد رد نعش ديگري را بزند، پيدايش كند، جايي چالش كند كه گورش گم نشود و بعدها، روزي، فرصتي گور رفته را به مادرش نشان دهد كه تا ابد پي گور رفته نگردد. اين قرار من و نعيم بود.
وطن براي كسي در دارد كه چمدانهاي گنده دارد و پيامهاي درشت. من پيله ميفرستم قاتي چس فيل و خودم ميروم با پايم. پيامهاي من با پاي مورچه ميرود، بر بال جن و پر پروانه. چمدانم سرم، گر خواستم ميروم. من پيش مرزبانهاي قلدرخانهي تو سنگيسر گردن خم نميكنم. زيرا كه اين رفته است از همان نخست. خاك بر سر دل و دلتنگي اين وطنپرستهاي گوزكي. آقا اجازه دوسه تا ناقلا اين جا هستند. ما نيستيم. ما خواهيم اين جا به شيخ رأي بدهيم آنجا به شحنه. ضمنا من گه خوردم كه گفتم تو نقص هم داري. نقص اينها دارند كه دور گرفتهاند و جمال يوسف تو را نميبينند يا ديدهاند و انكار ميكنند. انكار ميكنند سروري را كه ختم محمد است. سيد، براي ديدار تو نيامده بودم. نه تو، و نه آن مادرم كه فاطمه جوكار است. آمدم نگاه كنم بدانم به راستي آمدن دارد يا نه؟ پاسخش برخواني. وقتي زبان درنميآورم يك كلهي ديگر، يك كدوي نوبر و اين كدو كه منم هروقت خواست ميآيد و ميرود و از نگهبانهاي تو كه خود نگهبان ديگري هستي كسب اجازه نميكند. من، آدمي، از تو تمنا كنم؟ در و درگاهت گوز. تو بمان با دارت، با دارا، دارايي، با گوزت، با هنرت، به به به، چه چه چه. تو ماندني اما بدان كه سلماني. سلماني و سلماني و سلماني و سلماني و سلماني نميداني. سر زدن البته و اين تعبير تري است. بزن، بزن، بزن و بنشين تا تجه دهد، تژ دهد. جوانهي تر؟ از تو؟ از تو دود آري. علف تر ولي؟ براي خر باري. ولي سيد من همين قسيل تر را از كجا ميآوري؟ داري؟ داري، داري، دار داري. داراييات دار است. مرا همين بس است تا چشم پر كنم از نگاه، از نگين و از گه و گل جهان زهر ماري برآورم كه منم، تنام. گلم بگير اين امانتت. نخواستم. نخواستم. نخواستم.
ــ مملكت ترقي كرده، دموكراسي شده برگرديد! ترقي! ترقشت تو براي دور و بر همان حوالي فم خوب است و مشتيرضاهاي اين طرف كه گوزپيچ شدهاند نميدانند دلشان ميل قورمه كرده است يا از جانبي طلب شدهاند. مشتيها را ضامن آهو طلبيده نيشابور بهانه است. من و اين رضا كه من، ما پيش شما چماق، جنابعالي سر خم نميكنيم و اين سر نه سر سردار است كه منم و به راستي كوچك همهگان. نخست اما برابري. و برابري هم از بن جان هم از بن تنبان. تا جان و تن يكي شود و گفت و گو ميسر. نه گفت تو و سايه كه سر تكان بدهد: اين مال تو، اين حد من، حالا برو كه رفتيم. اين گفت و گو است؟ اين گفت گو است. گفت ِ او.
اما جرم من چه بود؟ همان كه تو بستي. معاند با خدا. همان خدا كه تو روحاش بودي و حالا دم روح رفته، دمك روح خدايي رفته تويي. تو، سيد من ممي، سانا ديرم. من سرم، تازهام، ترم. گفت و گو كنيم؟ گفتي كه گو داشته باشد، نه گفت تو و گوي كه تو بگردانياش در گور ديگري. گفت سرزنده، گفتِ سر ِ زنده. گفت بله قربان كه گوز يواش خليفه است، گوز سايه است. با سايه گفت و گو؟ با زاد خود، با باد خود چه حرفي؟ ميشود؟ ميشود، آري. وقتي كه گوزپيچ از تحمل تن ِ تنهاي تو بگذرد و گفت خويش بالاي حد گوش بداني راهي نيست مگر گوش ديوار را پيش بكشي و شقهاي جان پيش سايه نهي، پيش گفت او تا به سايه نشان دهي كه به راستي هنوز انگشت اشارهي تو است كه در نشان ميدهد. تمام؟ نه مانده است هنوز. نشانهاي او به كناري. فرهاي نيست، فره منم، همين تن، همين تن فرخنده. فرخنده اگر شود. فري كو؟ همان كه فرح فزايد و چشم خليفه بگشايد. همين سفت سفتني، تنم. همين مقدمه براي سيد كفايت است تا داستان دراز نباشد. در شهر به پشيزي نميروي. خيال ميكند سيد من.
پيشه پارهاي آن بود. پيشينه هم آموختن نداشت. آمده بود وقتي كه آمدم. پيشين بود و از پيشينيان به من رسيده بود، در راه و بيشتر سنگ آمده بود، سنگين و وردگونه، زمزمه شايد، به چاه خشك روزگار دراز. گپ كم نبوده است البته. يعني كه در نفس، در همدلي و پس: اين يكي از همين دم در: در يافتم، دُر يافتم، دريافتم. نديده بهتر، شرحاش هم كور.
آيا مقدرم بود؟ آيا مقدرم بود از ميان آنهمه راههاي آنهمهجا بيجا، از پس آبگينهي دريا به آن كهن چشمه، آن چشمهي كهن، آن مادرچاه اولين اشاره دهم؟ آدم بي پيشينه بي ريشه است، روزمره است، آدمي است كه در بازار روز البته و آنها كه بازار روز قيامت را نگاه كردهاند از اين گفتها راحتاند. از اوي اولي بگير برس به اوي آخري و باز و باز... اينگونه راه گم ميشود و گم ميكند هم پيام را و هم آن كه پيام برد ــ آورد. اين روزمرهگي است. امروزه و كهنه نيز. من آدم امروزم. فردا ديگري. كهنه نميشوم زيرا كه ميشوم. شدن به حرف نيست و من تازه آدم حرف شدهام. حالا آدم نيستم. كرمم و شهر كرمان ديدهام، پيرانشهر پيش پايم نيز و من، نه عنكبوت، نه سوسمار، يك نوع حشره كه نسب به خرفسترهاي قديم ميبرد كه بابا ميكشت و ميشمرد. ميشمرد تا چند مار كشته است. خودم را در ردهي خرفستري آوردم تا حالي خرفستركشها كنم كه در مدتي كه شما گير ثواب و كشتن خرفستر بوديد خرفسترها از قدرت خدا خودشان را با اوضاع همراه كردند، عوض شدند، جمعيشان هم بار كردند رفتند. اينها كه سيد هي چرك چرك سر ميچكاند و پشت سر، پس سجاده رديف ميكند سر است. مفهوم سيدان هست؟ در ديس جهان دور ديگر ميآيد!
تو حكم اول را داري. سيد داري، آقا داري. آقاي داري و آقا نداري. آقايي داري كه در اين جهان آتش تو بر ما داد و تو از اين آتش كه خود افروختهاي ما را به آن آتش ابد حوالت ميدهي. ما باختهايم. اين نميشود سيد من. سيد من، آقايت به تو نگاه هم ميكند تا گنج نهانش آشكار شود؟ تو بر دقيانوس ميروي هنوز: طبقهي موبدان، طبقهي سيفالله و ما كه طبق جهان بر شانه ميبريم، طبقهي توسري، پشت سر، پنهاني. ما گرفتار مشتي موذن كور و تقنگچي شل شدهايم و روز و روزگار عنق، گرفته، دمق منتظر افطار نشستهايم: شيون دختر دارا ابدي شد دادار! ــ فرصت قهوهي قجر نبود. كارد خورد! يعني كه گفت خليفه رفت و گو خفه شد. سخن؟ سخن هميشه همان بود كه تو خواستي و بس. سايه خواستي، نه آدمي، كسي، نفسي. تو همان اسطورهي عني كه هي رنگ عوض ميكني. گاهي قباده، گاهي حنا و توبره. اعمالي كه از بالا صادر ميكني جز اين شده است؟
گفتم كه. من بودم و نعيم به دشت ميشانت. گفت بيا و رفت و من از پياش رفتم پشت اتاق عمل. آنجا كه پاها و دستها و عنهاي شهدا و شهيدهاي زنده قاتي بودند، پارههاي مردهشان، تا برادرهاي مردهشور بيايند ثبت كنند كه اين پا مال كي است و شهرش كجا است تا ببرند همان شهر دفن كنند تا وقتي كه تمام تمام مرد بقيهي مرده برود پيش آن بخش از پيش رفتهاش، به گور. دستور شارع عام بود. گفته بود به هم نزنند. اين طرف پاهاي بريده بود، آن طرف دستها و در ميان رودهها و عنهاي شهدا، اين طرف، آن طرف، همه جا ول. نتوانستم بشمرم. زدم بيرون. كار هر روزه بود و من دو سال بودم. سال چندم از هجرت مهتر. سيدي او كجا رفت؟ دكتر نعيم ما كجا رفت؟ رفت در نعمتهاي تو؟ با حوريها؟ ساقي كباب شد. گفت: ميآيد! گفتم: بنشين كه آمد. رفت. رفت كه رفت. من را خام كرده بود و بس. ماند اتاق عمل تا سحر و من يكي دو بار بهاش سر زدم. فرصت نكرده بود سر بخاراند. سر به من نزد. صبح كه ديدم دير شد و نيامد رفتم سراغش. اتاقش. در قفل بود. ترسيدم كه مرده باشد. ميشد. رفته بودم دوتا بهيار ورزيده بياورم كه برادرها آمدند. در كه باز شد چه ديده باشم خوب است؟ درست روبهروي در پنجرهاي بود. پيش پنجره پايي، در پوتين. يك ساق پاي تمام، بريده، در پوتين. وقتي بلندش كردم هنوز تر بود، خونش تر بود و او رفته بود. ديگر از او كلامي نه ديدم نه شنيدم. خانه هم نداشت. خانهاش هم اتاق بيمارستان بود. يكي از برادرها از من پرسيد: ببريم؟ پرسيدم: چي را؟ به پوتين اشاره داد: پاي شهيد! سر تكان دادم. پرسيدند پاي كدام برادر است؟ هرچه گشتيم نعيم نه يك نشانه از پا گذاشته بود، نه از خودش. پارهي گندهي پايي رفته. پرسيدند: حالا پاي اين برادر را چهكار كنيم؟ ماندم. ماندم. ماندم. سال ماندم. تيرهتر شدم. آمدم. او ولي كجاست؟
سيد هم يكي دو بار براي زيارت جبهه آمد. نعيم رفت و من كناره گرفتم. به من كناره ميداد. از دور، از پشت گزها و سروهاي گر نگاه ميكردم به سير خندههاي خوش سيد بر زمين بيمارستاني كه تخت نداشت و تخته براي بستن پاي شكسته نداشت. شانسي است كه ما كفن ميكنيم و گرنه آنهمه تخته، آنهمه تابوت! از كجا؟ نگاه كردم و ديدم. سفيد كفن از بلژيك ميرسيد. نگاه كردم. طاقه افتاده بود. يكي را بگردان و كمي بجو. كفن بلژيكي بود.
من سردار صالحيام سيد. راست يا دروغ مشكل من نيست. مشكل من همين برابر چشم نهاده است، همين سر است و سررفته، آنچه بر اين سر رفته است كه سر كوچك كوچكان بود و هست، اما نه پست. سردارم، سرم، دارم. چشمم كور بود كمي اما نبستمش. همين. همينها كه ديدهام. سندها پيش تو است و نشانهها پيش من. هركه عادل تو است: رو ببين! سردارم. جايي مارم، جايي سر ندارم. جايي كه سر ندارم حتما سوار دارم يا پا كه سر بگردد يا سر به پيله دارم. سر نخوردهام هنوز. بيدارم. مار هميشه كنار تخت آقا چمبر نميزند كه. اين اول سخن. سخن اول من. با بال عبايت بازي كردهام، تا سحر. زير تخت آقا گوش خواباندهام به داستان، به داستان، به داستان و به داستاني نرسيدم. داستان ولي. داستاني كه گل بزند ميان من و تو. من و تويي كه من باشي، تن باشي. پُر. گل و گرم و گردنده، گوي گفت آور. البته زخم هست. قهر كه نبايد كرد و گذاشت رفت. پيات نميآورند. بدان. مارم. در خود چمبر ميشوم و خود چمبر خويشتنم. من نفسم: سر، سينه، كُم، رودهي دراز و اين دو پا، دو تا، دو، تا، پا. شدنم. من نفسم. دم و بازدم. آن دم و باز دم، آن حالا بدم بدم بدم تمام شد. تو نفس خلاصه كن به دم و باز دم، بدم بدم بدم تا كورهي خليفه داغ بماند. من كوره، من سينه، من ساز، من سفال... ميروم با شراب شيرازم. اهل نفسم: دم، نگاه به دور و بر و بازدم، قدم. اينجا كتاب كوچه، آنجا كوچهي كتاب. من آدم كتابم. كتابم تويي كه در كوچه ميگذري. كتاب ِ كتاب ِ كتاب. متن من منم و من همين تنم و تن سر است و سينه است و آنچهها كه دارش نامند. مني كه تنم ميانهام نافم. استاد اولم را در ميانهي ناف كشيدهام تا برش آورم، به همين زمانه، به اين زمان ــ مكان، از بن زبانم، از جانم. من آدمي زمينيام، آدم خاك. خاك زمانهي من اما خاك زمين اكنون اوي من، جاي گلكاري نيست. اين كود را از طويلهي كدام خشايارت بياورم، شاه ملك دارا؟ مال ما است و مال ما بوده است ماست است راه دريا بگير و برو.
تا نشان دهم محمدابن محمود اين زمانه كيست يك هزاره بيش پيش نميكشم. پيشتر اگر برود بايد داستان تر شود. زمين هنوز از آن كسي است كه زمين را نديده است، يا ديده است از دور، دور، دور، بسيار دورتر. بالا، بالا، بالاتر. بالاتر از برد نگاه من. جان سيدي، ولله. ميرسيدم پيشتر، پيشتر كه دست نداشتم و بال بودم، همه پرنده، پر. بودهام. آنهمه سال پر. اينك از آن همه سالها پيلهاي پيش بكشم و حكايتي پيش بگذارم كه سر و تهاش پيش استاد ازل نمانده باشد و متن بسته به من برسد. پيلهاي است كه تو را فرو ميكشد تا از نافش برآيي و از نافت سر درآورم. آن سر كجاست، سر سوداي برابري كه سنگ نميشناخت؟
من سردار صالحيام. اول تا آخر راه كارگر آمدم تا جايي كه ديدم ديگر دارم گر كار ميشوم. ديدم مشتي عمامه زير پا نهاده و براي خودش بالا نشسته است. خبر بيار و تحليل تازه ببر. به لحاظ ما بي ترديد انقلاب شدني است... ــ سانا شاها باخ! باز هم ممي؟ پيلهام و ميكشمت از من كه تني به تني كه مني، از من به من به تن ميشوي. خويشتن ميشوي و خويش رفته است. بي خويش، تن ميشوي، من و تو، تنها، تنها. گير ميكني. تو ــ من به هوش باش. اينجا لب گور! حكايت كرم ابريشم. سر و ته: پيله. از سر تا به ته يك پيله. تاري كه تار تار تار... در ناقم فرو ميكشانمش. تاج سرم كه نيست. بايد امروزه شود، در اين هوا و گرنه كي كتابهاي باديده كم ديده است؟ از اول من خر بودم و سيدي درست ميگفت. اول از همه خدا كارگر است، بعد مورچه. آدم را گناه و صواب زدي كمونيست گوز مملكت دارا، تو گهي نميداني، گه ميزني به هرچه دانش، به هرچه دانايي. تو نيز سلماني. دانش ِ پيام، پيام بي دانش، دانايي تمام، نام. گم شدن در معناي نامهايي گه ناميدهشان رفته است. كتاب خان خراسان هنوز باز است. روضهي خان كوهي دراز باد. ميتازد در ماهورهاي تن شيرين و چشمهي عطش: هي هي شيرين شيرين.
جز ناف جاي محمدابن محمود تنگ ميشود. در نافم ميكشم و برش ميآورم. از نافه به ناف، به سر، به زبان، به سرانگشت و اين تختهي كليد: تق تق تق. جادهي ابريشم هست. ميتواني نقشه كني كه چه بوده است و آن همه سه نقطههاي بي نقطه، حرفهاي رفته، آن گسست را هم خط بكش كه باور كنيم ديدني همان بود، آن بوده استي كه ديده ميشود، كه هست. و هست؟ آن رو به رو وقتي برسيم... ميرسيم بي اگر مگر. خليفه حرف شب داده است. ميرويم، دقيق، و ميرسيم. دقيقهاي بگويمت: آن كوهي بزرگ كه ماي ما آنجا بود در گاه ديو بودنمان، آن شبح، آن سرخ لايموت كوه اصلا نديده بود به عمرش، كوهي هيچ. باورش هست سيد من ممي؟ بوده است براي بودهها، ولش. حالا ولي چه هست؟ بر خاك ملك دارا چه مانده است؟ مگر داري؟ مگر دارش؟ و آن ورها، و ورديدن، و ناليدن، و هجراني، شترباني. بگذار بگويمت: مگر نه گفته بودند آن آخري كه ميآيد كونش كج است؟ به عكس همراه نگاه شود. زير شلوارم پنبه ميگذارم. جان سيدم. از خودم كه درنميآورم. من يك نصفه دكون ندارم. همان كه گفته بودند به كتاب دقيانوس در چشم چشمهي كور. من آنم. نخواندهاي؟ پس برو اول آنها را بخوان بعد بيا كه نگويي حيف شد چه گلي بود و چه گلها كه نداد. از ابوهريره ميآورند كه در آخر هزارهاي كه بيايد از بن چالهاي، از طرف جهنم طاغوت كسي درآيد كه او را شهرآشوب گفتندي، همان شردار. همان كه از ريشهي شر ميآيد و ايرانشهر را از در عقب به روي خير بگشايد. الله اعلم. اين داستانها را ميآورند. پاري براي عبرت، پاري براي هدايت، پاري براي ملالت، پاري هيچ، مگر براي مسرت. دانا از كنار همه با شوخي نميگذرد. سيد ِ دانا به هوش باش. اينجا هلند، نيدرلند. من ناجياي هستم كه نشانهاش همين نقص است. در ميان مردمي كه خدابخواهد خود هيچ عيب ندارد و نقصهاي همهي عالم را شناخته، بسته، دسته كرده است و ميدهد به دست كه كي چه كند تا آنجا كه او نديده است بهتر اداره شود. جز اين است؟ و نبين! زير كونت، نشيمنت را نگاه ميكني؟ بايد با بار هيزم برسند تا شحنه خبر شود؟ كهكشان هفتم خبرهايت همه درست. بن خانه را نگاه ميكني؟ ــ ليلا ليلا ليلا ليلا را بردند... آري آن بلندبالا رفته است. گاييده از پس و پيش.
جز تلويزيون كه سيماي تو است در قوطي او، در آب به خود نگاه كردهاي؟ نه براي كون شستن. خودت را ديدهاي؟ دامنهاي ليلي را هم كه من خودم ميدوختم، توي همين روتردام. تا چند ماه پيش كه كارخانه به سيلان رفت و من ويلان شدم. تا آنوقت هرچه دامن براي ليلي ميرسيد دوخت درزش كار من بود. درز دامن ليلي همه كار من است. كار ملك دارا ميكنم تا دارايياش در ادب فارسي همان گلي بماند كه بود. كار گل ميكنم تا گُلاش شوم. پيش چشمش ميشكفم، در پيشانياش نه. او حد نميداند. يا هيچ، يا همه. يا ميگذارد از بن يا برميكند از بن و بن سر كول ايل كوله كوه كون خر بيا برو... كهنه ميشود و سنگ. سنگين ميشود پيام و ديگر مبادا كسي بازش كند. كتاب ميشود و اين يعني سنگ. من سنگ كتاب نيستم، كتاب سنگ نيستم. من آدمي ميانهام. سنگ مياني نيستم، سنگ ميانه نيستم. تنم، منم، من. تن. ميانهي تن فارسي ميشوم. زبان مادرم كه چشم بود و زبان نداشت. از دولت سر دولتمداران ملك دارا در اين گوشه فرصتي فراهم آمده است و غنيمتي. بسيار راحتتر از صائبم، شيخ بزرگوار. از مديحه فارغم. از من ميبري. از ما ميبري. از منها ميبري. از تنها ميبري. از تنها ميبري. چيزي ميبري. چيزي از من ميبري. تنها سرم كه نيست. سر ميرود و سودا. سر با فتنه ميرود، با غوغا. سر غوغا سلام. چيزي ميبري از ما: هم سر، هم سودا، هم جان، هم جادو و فتنه كه خود ميرود سر سردار صالحي.
از سر و سروري دارا آن الف واپسين رفته است. از دارا مانده است دار. سروري هست، آري آري، سروري هست و ما همه سروريم. سر رفته است و سنگ گرفته گير. از سر و سروري دارا مانده است داري و وري. ورد، زمزمه، داري پاي ور، وري پاي دار، دار، ور، دار، ور: ــ آهاي سردار سر وردار و رو!
ميهن دختر دارا دار است و اين كه من ميبرم. اين سر به اين دليل هست كه نبوده نبوده است. از پيش يشينيان آمده است، بي پيشينه نيست، تر آمده است و زنده و جاندار، حي، احيه، مادر، مار. اجازه هست رئيس ملت دارا، دو پاي دار؟ بايد رفته بود بسيار بار و بسيار رفته بود اين سر، سري كه منم، تنم. همين كه تو را از هست هسته ميكند از هسته هست. اين هسته، اين هست، اين سرم رفته بود چندبار سيد من؟ از دست تو شاه خدا و او كه خداي شاه بود. شما شهموبدان بيمقدار، شاهان و موبدان باديده، بادهاي نداده، گوزهاي پيچ. پيچش گوزي تو سيد من. گوزيدني مانده است به شحنه تا بساط تمام شود. سلام سلطهي نو، سلام. سلام آقاي من چه دير! اما خوش آمدي حالا گله از كدام طرف؟
زندان خداي شاه بودهام، به اهواز و هم به شيرازت. زندان سيدي سه بار. يك بارش شك برده بودند كه معتاد باشم. نوع بازپرسيشان فرق داشت. نتيجهي شاش را كه ديدند قسم قرآنم را باور كردند بعد باهاشان نماز شام خواندم به جماعت و درآمدم. كجا؟ زندان نورآباد.
من سردار صالحيام. دارا رفته است با بن نامش. آن مانده، آن كه دار و دارايي دارا را برد، آن يكي چه بود؟ يكي نبود. دوتا، دو، دو، دو تا، دو پا. ــ دو پاي چي؟ ــ دو پاي دار. ــ دو پاي دار كي بود؟ ــ جز تو و سايهات؟ و ملك دارا پاي دار، پايدار ميرود. ــ پاي دار و پايدار؟ وداع، وداع اي مرز پر گه گهر وداع! بي داغ بيش، بي درفش تازه، بي زخم تر، بي زخميتر؟ ميشود آيا؟
من ميخواهم كه ملك دارا دارش باشد و دارش دوپايش. دوپايش براي سرش. سر سزاوار است و به راستي كجا سري فراز شد كه زده نشد، نرفت به ملك دارايي؟ سر خوار داشتهاي هزارهها و تو سرخواره بيشتر طلب ميكني. تو ياوهي از خودرضا به خودرضا نگاه ميكني؟ پاك در راه زيارت رضايي. گناه گوز تو كي پاك ميشود كه از كپسول خود به درآيي؟ سرهاي فراز زده است، سرهاي مانده، سرهاي مرغانه براي چه؟ براي سوپ روزهاي روزهي شيخ. يا مانده است كه روزي سر درآورد؟ دارند ميرسند، بدان!
من سردار صالحيام. آن دار اگر وانهم، من همين سرم. تا سر پيالهي شما شود، يا گوي بازي كسي، يا به مستراب درگاهي در گه درك جايي، ساز سخن پيش ميكشم كه من نه سردارم. من ناي اين تنم، تن نايم. دانم كه كم در نيامد و در مستراب شد. بازي سيدممدلي ساز نميكنم. او دُم نام پدر خود شد و ماند يا رفت. آشكار همين كه هست. با اينهمه آن دار دارا، آن دارايي از وطن را اگر رها كنم از من چه مانده است؟ چه ميماند؟ جز دار و همين سرم؟ سر رفته گير و شنو: تو بگو، سيد من از كاشتههايت بگو تا نانت برشته شود و چماقت چاق و اجاق فاطمه هميشه كور بماند و عاقبت همان نكته: ــ گورش كجاست؟ نخستين پرسش مادر نعيم بود. وقتي كه سال گذشت و نه آمد و نه خبر رسيد. پرسش فاطمهي جوكارش نميكني تو سيد من؟ پيش بروم؟
راستي گربه دانا من چه كار كنم؟ گشنه نيستي؟ در فكر دانه نيستي؟
اين را پيش نهادهام تا پيش از آن كه به هرس باغ دختر دارا بروم دانسته باشيدم كه چه كار ميكنم و چه را؟ حرفهاي هرزهي بي مقدار از باغش واميكنم تا جو بماند و گندم نان دهد. نه آجر خليفه بر دندان. باران اگر ببارد ملك دارا گلستان ميشود و غله ارزان خدابخواد. نوش، اين علف ببر! براي خليفه دسته دسته نگذاشتهاند. پوزه بالا نزن كه آها. آهاي... اينجا علف براي كسي باز نگذاشتهاند. علفها رفتند. تمام شد. مشتيش به دوغ زدم، مشتي ميانه دود شد و گپها گشود و پرها گرفت و رفت. مشتيش با مي رفت، با شراب قلندري، مشتيش كشيده شد. علف دود شد. دود. شد. رفت. مانده خاكستر ِ تر. از دل آنهمه خرمن، آنهمه خر ــ من من يكي قد كشيدهام. بنشين تا بلند شوند. بلندت ميكنند و به خواري. بدان. كجا ميروي؟ كجاي كجاي كجا درروي؟ گيرم كه رفتي و دررفتي. پرسشي است كوتاه: ــ تو از وطن جز دارايي چه در ميبري؟ كجا؟ سر كشيدهام براي سيدم. داستان آقايي را اگر پيش بياوري تو حتا از ابوهريره هم يك روايت نميآوري كه در هيچ ميانه كس بودي. تو هيچكس بودي. تو هيچ كس بودي و كس همه شدي. آنها كه كس نبودند و كسهاشان رفته بود، رميده بود، رمانده بود، آواره. در بي كسي تو كس شدي. تو كسي سيد من؟ با چي؟ با عمامهات؟ عطش، بلي، آري. تو كس شدي، همه كس شدي، همهي كسها و من تنها، تنها و تنها و تنهاي تنهايي تن. چرا؟ در نام من تاريخ تو خوانده ميشود. در نام تو بيريشه بودن من، ممي، محمدم. ريشهي من به پيش از هجرت مهتر كه ميرسد تبر ميشود. تاريخ ديگري. تاريخ كفر گبركي. آن سر گردنه نشستهاي، نه راه چشمه گذاشتهاي نه دل آن داري كه بر سر كوه درآيي. من سردار صالحيام. يك دانه ارزن از كف دست فاطمه، جوكار يا هر فاطمه كه تو نامي. نامها را هنوز تو ميزني. بزن. من بودم و ديدم. كسها. آنها كه وقت رفتنشان كم درشت نبودند. علف باغ فاطمه جو و گندمش منم. هم داغ دامنش. تو خوانده گير. من نويسايم. دانسته نيز كه او دانه است و دام و من هم تشنه، هم گشنه، هم ساقم زخم. نشستهام كه كمي زخمه كم كنم و نوايي شوم بر آن درد نفسگير هجران. نواي نيام، ناي من تن كه در خود نشسته است و اينجا وطن، يا سوار ترن شهر ديگر وطن. وطن راه و بر پاي ره شو، برو. كور اما نباش كه راه از كوه ميگذرد: لاخ سنگ، سنگ لاخ و تمامي راه سر بالا. ميخواهم ني خليفه را به نياستان رها كنم. نايم نيام، نيام نايم. آقا اجازه هست؟
من سردار صالحيام. فرزند فاطمه. حرفهايش را مينويسم و حرفم را نوشته ميكنم تا نوشت و نويسا يكي شود و نوشته جان بگيرد، بلند شود، راه برود، هرجا كه خواست. مثل من كه دستم بال، هرجا كه شد روي زمين و بود راه شود. مرزهاي قلدرخانهي سيد تمام به گوزي. باز شد راجعون كنيد! نخست ولي بنويس نزديكترين دوستهايت كياند و در هفت سال گشذته كجا رفتهاي، چهها كردهاي؟ خاك بر سر وطن و وطنپرستاني كه بي بازپرسي هلاكاند. بازپرسي در خانه را شتاب ميدهند و زود گوز فاميل در ميل زيارت است، راه وطن. ميل زيارت و بانگ بلند چاووش سيد من. اين جا آبش، آنجا كبابش. دو چالهي عن، اين جا خور و آن جا رين، آن جا خور و اين جا بين. مشتي حقارت مزمن كه تنها به سوهان گرفتن ِ بن روح هم را مسابقه گذاشتهاند. صنعت شيخ را ببين: آن كه خود از دل و چشم تنگي برده است. دل تنگ نيست. دلتنگ هيچ تو نيستم. دل، تنگ نيست. دلتنگي از جاي ديگري است. از كجا ولي؟ دلتنگي از كجاست؟ كجاي دل ِ تنگي؟ كجايي؟ كجا؟ اين پرسش من از تو هم هست سردار لعنتي.
من بادم و ميگذرم با چشم فاطمه كه در من تن ميكشد، تن آوري ميكند ورنه سخنهاي من كه هيچ نيست مگر زير فرمان زدن. تمام. همين را آورده است تنم. همان در را به زهبان گشوده است. منم. بنده نيستم. رهانندهات نيستم. رهاننده تنها تويي و تو البته حد سر خود شناسي. بيايد كسي، پس نشين و نشسته ببين: رهانندهها رفتهاند، گله هم رفته است، شبان مانده است و اين اتل و راننده، هم راه... آن جادهها كه بود و آن استبرقي كه بار كرده بود بار ما است هنوز و راه ما است هنوز. آن پيلهها كه آمدند و تنيدند و تنيدهشان تن ما شد و ماند مزه از عهد بوق ميآورد اما نه كار تو است. از بالا، از دور، از راه دور ميرسد و جادهي نزديك. عهد ابريشم سرآمده است. دانم. با اين همه چرا من پيله دادهام به پيله؟ ــ چرا سردار؟
مرا نيز پيشينهاي است و پيشهها. آن پيشهها و پيشينه تمام هرچه بود و ماند در من است و هرچه كرده است با من كرده است. بنده را من كرده است و اين من تن است و سخن من سخن اين تن است، نه من كه سردارم. اين سخن با تو است كه تن داري و تن در جامه تنها نكردهاي، از حود تنها نكردهاي. من با تو فرق دارم. من سرم، سرورم. ــ چرا؟ ــ از بابايت بپرس. ــ تو از كي شنيدهاي؟ ــ از بابايم.
نه. هيچ رازي نمانده است. رازي نمانده است. نه. هيچ نمانده است و تا او بداند هيچ نمانده است هيچ تر شده است، هيچ ِ تر شده است. تا سخن همان بماند: زبان، سر، چاه... گفت: نگاه كن. تا چشم به هم بزني گذشت و رفت. و دريا بود. و سرخ بود. و سرخ بود. دريا دريا، گل بود و درياي مواج، بهار شقايق. و من هيچ نميدانستم كه بن آهن خون نهادهاند. و چيست كه بي خون مانده باشد، بي تبر؟ هربار به گونهاي و از گوشهاي سر راست ميكند، و تر، تازه، شنگ و شرنگ تا دنگ واپسين كه دست سيد من است و من نميدانم.
نه. هيچ رازي نمانده است. راز همين منم كه هيچ راز ندارم. راز همين منم كه راز ندارم. تنها رازي دانم. اين راز به گوش دانايان ملك دارا خواندهام به گور. بر مردگان نماز دوباره نميخوانم. دانم كه بلند ميشوند، گوري، گوري، گوري و گورزادها، گور ِ زادهها، گور، زاده، گورزادهها، زادههاي گور: الله اكبر الله اكبر لااله الا الله. زندگي به ملك دارا گورزادگي است. زندگي با گورهاي گوزيده...
شيرهي هوم افسار باد به جم دادي شاهي افسردگي زادي چاي را وقت خوش به چايمان است بره را بع بعي جلي به قربان است.
راز من الفاتحه است. تمام شد. من آخرينهام و بر خويش فاتحه خواندم. اما پيش از آن كه تو تورقكنان سرم را بنگري داستاني شنو از من كه بودهام. داستان را به يادت ميآورم: زهر من در سياه نيست، زهر من در سفيد نيست، زهر من در متن نيست، زهر من كاغذ نيست، زهر من كلام نيست. من زهر كلامم بدان. زهر كلام فرمانم. كلام فرمان نو نيستم. كلام نافرمانيام. زهر من من است، پارهي تن. زهرماري كه منم، تمام تن، سر، سينه، سمبه، پا، دهن و يكي دو گوشهي تر، يكي دو گوشهي ترشيده و يكي دوچين بر پوست هرطرف كه بخواهي. يعني تني از گذشته به حال و هواي امروزه. فردا خدا داند. كار من هنوز به توكلت علي الله بسته است. پس توكل با خدا كنم و با قدرت الله پيش بروم كه ماست هلنديام ماسيد. من تنم. تن ديروزم. امروزه آشكار: اين چين پيشانيام تازه است. روز پيش نبود. حالا نگاه كن تا بعدها به ياد بياوري. نه. هيچ رازي نمانده است. تنها بازي. بازي، بازي، بازي...
پيلهام اما از فريز در نيامدهام. در راه آمدم. پيله آمدم. آمدم. پياده آمدم. آمدم. كوژ آمدم. آمدم. غوزه آمدم. آمدم. غوز آمدم. آمدم. من نيامدم. آورده شدم هلند. همين. اينجا هلند، نيدرلند!
شوخي كردم يقهام را نچسبيد. نچسبند. من هيچ گوزي نيستم. من سردارم و نامم دردسرم بود. مدتي سردردم شد. حالا تمام درها به كناري، درد من درد سر است. از آن نظر گفتم. ايران باباي من بود يا نبود خودش خيال كند. باباي ما حالا آدم ديگري است. با وطنش. من از زبان مادري به مادرم ميرسم و از مادر به زبان مادريام. همان جاننشسته، همان كه در جان ِ نشسته ميرود با جاننوشته ميرود. همان. براي رديف كردن بيهودهي حرفهاي بيهودهتر نيامدهام. براي خر علف يواش يواش. جوع همان كهنگي است. داستان نان كهنه است و شربت شهادت نوشابهاي قديم است. آلات دانش و دانايي كهنه كنار بزن و جان نو بگير. شايد كه داستان شوخي نبوده است از همان نخست. بعد از سالهاي دراز تقيه روزهي كهنه باز كن، كمي رودهي باز نگاه كن: آب بالا آمده است تا كجا؟ آن گاو و شاشش را نگاه كن. خداي من، اين همه پستان! روزي هفت سطل شير ميدهد. دور شيرخوارگيام به نيشابوري شد كه نيستش. شيرهام كهنهتر و كاريتر. تلختـرم. شيرهام، شيرم زهر. از شير خويشتن مست مستانه ميروم. بي نعره. راه نحرگاه كه نعره ندارد. اما... وقتي بيايند من آب ميشوم. وقتي كه فرستادههاي سيدي برسند من آب ميشوم. خدا كند كه خواب باشم. خدا كند. وقتي كه بيايند من آب ميشوم. خدا كند كه آب باشم. خدا كند. خدا نكند كه آب شوم. سيدي تو اگر از پس اين صفحه، از پس اين ديوار، از پس اين شيشهي خانهام به در آيي، در همين بندر دور فرمان تو آيد... خدا نكند كه بيايند. من آب ميشوم. آنوقت آن جنازه چه ميشود؟ يعني دوباره گوز؟ وقتي بيايند من آب ميشوم. اما چشمم چاه، سرمست ميروم، نه شلنگ انداز. شيره ميروم، شيرهي شير. مانده است همين چمن. پس، بكشم. پهن شد: نهر آب و چمن و پري پيكر، پيكر ُپر. بچر سيد من.
من به هلند نيامدهام. هركسي ميتوانست من را از آنكارا ببرد. سوئد اولين كشوري بود كه پسم زد. هفتمي افتادم به هلند. ماندگارم هنوز. حاصل ماندگاري همين خايههاي ابريشم است. اگر بگذاري يكي دو تا را باز ميكنم، يكي دوتا را ميبندم. كارم تنيدن است:
«كرم ابريشم جانوري است ضعيف و مبارك. بويي دارد بس ناخوش. بر درختان بود و درختان در كوه. برگ توت خورد. خايه نهد و از خايه بيرون آيد. در حدود طراز، اعتدال هوا دوباره برخيزد. خايهي وي در پري پارچه بندند. آن كه از تخم پيشين پديد بود. خايهي وي در پري پارچه بندند و در گريبان نهند تا تبش آدمي به وي رسد و به يك هفته برآيد. يك هفته ميخورد، ديگر بار بخسبد. روز اول گويند كه سر گران ميكند. بعد از سه روز در علف خوردن آيد. سه نوبت علف خورد. بعد از سه نوبت شاخههاي توت با برگ پيش وي نهند تا بر آن رود و ميخورد و ميخورد تا در پيله رود. وي را از مرغ و موش نگه بايد داشت. هرگه زرد شد به كار نايد. زيرا كه بتركد و ديگران را تباه كند. آن را بايد گزيدن و انداختن. و كرم چون درآيد جفت گيرد و تخم نهد. چون از پيله بيرون آيد پر برآورده باشد و بپرد. از پيله اگر بيرون آيد. و اين كرم شريف است. ميتند تا درون تنيدهي خويش جان بنهد.»
من سردار صالحيام. مرا نيز چون هركس از پيشينه پيشينيان بودهاند. پيشه پيشينه ميكنم تا به پيشينيان برسم و پيشه پيششان بگذارم و بگذرم. شاهان ايراني، آنها كه در خيال مناند شاهان پرشكوه دو چشم تاز شاهان شهنامه نيستند. شاهان من شاهان قوزميتي مثل خداي شاه و اخشورش و كي مُراد و ممي نبودهاند. شاهان من در شاهي همه شاهي، هميشه شاهي ايرانشهر نه زيادند و نامكررند در ميان ايرانيهايي كه خود معناي مكررند. شاهان من شاهان گم شده در گردونهاند نه هر شاه و گداي گم شده در سيب آدم و گره گردن خود. در پيشه هنرها گرفتهام، از پيش خويش و نيز از پيشينيان خويش تنم. همان خويشتنان كه منم. همان تنها رفته كه رفتهاند و روند. ديدهام. پيشينه ريشه است. پيشينهي آدم گذشتهي او است و آدم بي گذشته تازه آمده است، با روز خويش نيست. بي ريشه است و بيريشهها همه مرده ميروند. دهن هنوز البته به ورد است. من شاگرد محمدابن محمود همدانيام. از هوش و دانش زمانه ميان. شاگرد مياني اويم، نه اولي، مبصر، نه آخري هرچه توسري. چيزهايم ميان است. ميانيام و مياني ماندهام. نه ميزنم، نه ميخورم. شهروند شهربندر اينجايم. اكنون. كارم ورز دادن جهان در كف دست و دُر دري بر چشم بي ادبان زدن كه بنگريد: شاگرد محمدابن محمود بودهام حالا ولي شراب نيشابورم. چيزي براي جان خويش مايه ميكنم براي آن سوراخ واپسين، آن ذرهي سپاس. تنم و ميتنم. ميخواهم اگر سيد بگذارد يكي دو پيله بگذارم. نه به نيت بازگشودن راه ابريشم كه بسته بهتر باد، يكي دو پيله، دو پيلهي آخر. ميشود آيا؟ آيا مقدرم بود معناي سوي چشم و سواد بر آفتاب اندازم، بر كوران باز؟ آيا مقدرم لشم...؟ اينجا هلند، نيدرلند.
«در خبري ديگر آيد كه در فردوس دخترانند كه نيمهي بالا از ورد سرخ آفريده و نيمهي زيرين از ورد سپيد. خاصهي پيغامبرانند و آنها كه نماز آدينه كنند. اين دختران در فردوساند و فردوس زير عرش است.»
«شبي به ساحل درياي هركند درآمدم. هوا صافي بود و ماهتاب بدر تمام و هر زمان منارهاي از آب برآمدي بر آسمان رفتي و باز فرود آمدي و آب موج زدي و باز از جايي ديگر مناره برخاستي و فرود آمدي. شگفت ماندم كه باد نميآمد و وقت هيجان دريا نبود. از صيادي پرسيدم. گفت: ماهياي است. ماهتاب را ديده شادي كند.»
من سردار صالحيام و دغدغهام همين سر است. سري كه از عالم اسطوره به جهان امروزه ميرسد، اما نه در هوا، روي زمين. چشمبند را تا جايي كه شده است كنار زدهام. راهي آمدهام. تنها در كتاب و شاگردي شبانهي ايرانيهاي اديب نبوده كه. من با پا پيش ميروم، يعني كه بر زمين: كف پا تاول، فرق سر توسري. جوري رد شو كه به چشم نيايي. اين طور ترددهاي در زمين آشناي مناند. آشناي راه. ميدانم كه از پيش چشمها ميشود گريخت و چشمها را پاييد. گلهبان نبودهام. اين را در چشم شترهاي قرباني ديدهام. در كاشان. كاشان من، كاشان راه و چُس مورچهاي امنيت: مدارك شناسايي محكم! بلدم چهگونه پيله بگذارم و جان به در ببرم. هيچ نميخورم. نميخورم كه چاق شوم و رفته رفته بندهاي گنده دور خود بتنم. ذره ذره تا ذرهي آخرين تنم را تار ميكنم. همين جان و نفس. آن سلول اولين را بيرون ميبرم. بلدم. پيله ميدهم. نداد ببر. سر ببر. من آن شاگرد شريف نميشوم. شاگرد شري ميشوم در نگاه تو و ابريشم تري براي روز مادرم، نه روزگارش كه هنوز دغدغهي همين سر است. من آن شاگرد شريف نميشوم. من شريفه را برده بودم كه سيدي آمد. شاگردي را در گردي و گردش به دور مراد نميبينم. آنجا كردهاند و كنند. همه مارگيرند. مارگيرهاي كهنهكار و من مارم. گِل كف دست مادرم ميشوم تا گُل اعتبار بگيرد. آن كرمهاي پيلهور كه تنيدهاند هزارهزار من ابريشم براي پاك كردن پوز سلطان محمود خوب است و ستر عورت ايشان. من كرم پيلهوري نميشوم كه پيلهاش ور باشد. تنيدن در سرشت من من و سرشت هرچه هست در روزگار سرشته ميشود. زمانه بر من نوشته است و من بر زمانه مينويسم. زمين همين تنم كه گردنده است و در گردي كفايت نديده است. نوشتار من تن است. تننوشتهام. آري، و تن ِ نوشتهام باري. كوتاه كنم كه بگذرم بروم سر داستان سر. همان كه منم. مني كه تو باشي، تن و نيز از آن خويشتن باشي نه براي خويش ِ تنت.
ــ آيا مقدرم بود تقدير خود شدن؟ از تو پرسيده بود سردار. چه ميكني؟ پيش ميروي؟ با سر پيش؟ با سر؟ پيش؟ باز؟ نفس بزن و تازه كن نگاه: سيد كي اين سايههاي سرت را از پشت پنجرهام دور ميكني؟ سرها كه سايهاند و تنشان هميشه پشت پنجره، پشت ديوار خانه ميماند. از آن پس سر آنچه پيدا است و آنچه مانده است در كتابهاي منديده، آن را كتابي كنم. كتابي كه تن بود و تن مانده بود و تنها. تنهاي تنهاي تنهاي تنها.
آقاي رئيس ملت ايران، جبرئيل زمان، آقاي من، ممي، سيد خاتم، من سردار صالحيام فرزند فاطمه جوكار. سر و دارم همين دانهي جو. اين جو پيش نهادهام، ارزن كف دستش. نه ارزان اما، به هوش باش. مارم. كم له نشد سرم. باز سر درميآورم. مارم و از چمبر سردرميآورم. مارم دم هم دارم. دُمم دارم. مارم و بيدارم كه ميآيي. سيد من، ممي، محمدم، آقا، بابا هزار بار گشته بود كه تو آمدي حالا بار هزار و يك. با چراغ موشي گشتهاي. ته زهدانش مار نخفته است. اشكال كار به زهدان ليلي نيست. خرابي خُلق خليفه از جاي ديگري است. جهان عجوز نيست. جان عجوز ميكني، عاجز. عاجزانه ميآيي، جهانآلا. عجوزه كيست؟ جز آن كه اسير عجوز شد؟ عجوز كي بود سيد من؟ نه تو بودي؟ اين عجوزه كه من شناختهام همين است كه هست. گاه حال ميدهد و گاهها حالت را گرفته است. عجوز كه با واهواه خدا دور كند دور نميشود. هست و تو هستهي بلا در چاه آن تخم نهادهاي، در زهدانش. ميخواهم سر اين عجوز را كمي پايين بياورم. برابر عجوزهاش كنم. راه تركستان پيش نهادهاي كه به كدام رفتهات برسي، به كدام رفتهي بابايت؟ بابا وصيت كرده، آيه داده است كه بايد به پيش برد؟ جهان عجوزه نيست. عجوز ميگردي و عجزت را لابه ميكني، ميلايي و لاييده ميشوي، ساييده ميشوي، پاسا. تا از پا و سر و دارت همه پا شوي و بلند شوي، بي سر، تمام كله، همه دهن: مرگ بر... مرده باد... ميفرسايي و فرسوده ميكني جهان را و جان را، جواني، زبان را، و من را، تنم را. پيرم را درميآوري سيد من. مگر نخست كلام نبود كه جان گرفت؟ تو بودي؟ اينك جان كلامت: نخست كلام نبود. نخست من بودم و من تن بودم و تنها و تنها نبودم. كلام بعد آمد. من در كلام تو زنده نميشوم اما تو در كلام من به زندگي ميرسي، به نوايي كه نا ندارد. نه بانگ نيات، ناي جانت، لبت تا زبانت، بناش، مردمانت. بن بريدهي زبانت را تلخ ميكنم دوباره سيد عجم بدان. نخست من بودم و من تن بودم. كلام بعد آمد. در راه تك نبودم. تك تو باش و به ماندن برو، با سايه، با سايههايت، با سايههاي سياهت. من سبزهام و سبز ميروم. سازمانم سرم، شاخههايم دستم. آستر جيب كتم را پشت و رو ميكنم. ميتكانم و آن تنها سكهي مانده را ميگذارم براي روز مبادي كه در روايت دقيانوس دير نيست.
ــ كدو به بغداد قدغن شد، سيد من اوامر تازه!
سيدم ممي شالت را. سردارم همان ابليس اولين. يادت نيست؟ بابات ميگفت نخست فرشته بود و در دمباوند مينشست. در راه كاشان ديو شد، به قم كه رسيد ديوانه شد و مرد. پرسيدم تو فاتحهخوانياش رفتي؟ پرسيد: براي چه ميپرسي؟ گفتم به خاطر آن حرفها كه گفتي. مگر نگفتي كه ديو بود. گفت در دوران ديوانگياش تقاص پس داده بود. مسلمان مرد. نه ديو، نه فرشته، آدمي. آن كه دست بر سينهي تو نهاد. گوشت ِ گوشت نه، گوشت كلام. زير فرمان اولين زدن، زير اولين فرمان زدن. دست بر سينه نهادن كه مردكهي قلدر تا كي و تا كجا؟ اين چه گفتي است كه تو پيش نهادهاي؟ جايي، حريمي، حرمتي براي ما گذاشتي؟ كمي كلام در نيام شمشير پوشيده كن، غلاف كن، بنشين. جز گردن هيچ هيچ هيچ نبريد تيغت و هيچ راهي نگشود مگر بر صحراي كربلا و هيچ دريا نشكافت مگر بر عطش، به كين، به قتال و به خونخواهي، آتش و نوري نشد مگر درخشش سورههايي كه با ساچمه بر سينهي سحر نشست. نه، آن دست بر سينهام كه بس! سرخم نميكني اگر سرخ پرده پاك پفي كنم، يعني كه واكنم، يعني كه واكشم و نشانت دهم كه چهاي و چهام ميكني؟ آن روي تو، آن پردهي سرخات را اگر كنار بزنم از سيدم جز سمبهي سياه چه ميماند؟ من، تن، تنها و تنها. يا تو هيچ تن نداري، تمام جاني براي همين جان نميدهي و ميماني. به سمبهات نگاه كن كه منم. سردار نام من است سيد من و عاشق نامها نميشوم. دانم چه دردسر دارد و سر درد را به كجا ميكشد.
راستي سيد من چرا تو هيچ گاه اسماعيل نميشوي و اسماعيل مانده تو ميشوي همواره؟ ما نيز پير ميشويم؟ چرا هميشه آن آخري تو هستي؟ بند كمرت، كمر بندت را كي بافته بود؟ شالت را كي بافت؟ كي بست؟ من. اين تن. باز ميكنم. بازي به عقب نميبرم. ديدهام: تار تار تار تار ِ تار ِ تار موي من موي تو موي تن موي پيرزن و مرد موي ما رشتهها: رشته رشته رشته بند رشته رشته رشته بند بند بر بند بند ِ دار من...
حوالهها طبق طبق. كجا؟ سر ِدار، پاي دار. مگر نگفته بود از هر طرف كه رود دوباره او منصور است؟ سر و پاي دار. پاي دار بود و پايدار ماند؟ ميشود؟ ميشود اگر. نميشود مگر. بند ليفه باز ميكنم. بازي را باز ميكنم تا فرصت تماشا پديد شود. تا نديده ديد شود. باز ميكنم. بند از ليفهي آقا باز ميكنم. تن ساز ميكنم تا سيدم ممي را دراز كنم. تا ياد آورد بالابلندها وقتي دراز شدند پهنايشان را آب كدام جوي برد و كدامين كنار درياي بي كرانه نهاد. تا به يادش بياورم كه گردش روزگار ممي را كجا نهاد و سرقفلي كدام دكان به كدامين شهر نديده شد آنهمه جانها و آب و اسماعيل. دراز ميكنم تو را كه سيد مني. سيدم، ممي، محمدم، شالت را، كمر بندت را، كمر ِ پندت را. حلاجت را پنبه ميزنم، رشته رشته، رشته رشته، رشته رشته... تا كي معامله؟ تا كي شال از اين بگير قبا بكن به او بده؟ كي دست كم شال خودت را خود ساخته ميكني؟ دانش خيار نيست سيد من، كه از اين و آن طلبيد. ميكارند. اما سيدان كه كوهياند و شكارگر در عرصهي دانايي نيز شكارياند. نقلهاي درشت، قولهاي رسا بگير و يزن به كوههي زين، علي مدد! دانايي بيرون بالاي سيد ما ميگذرد. انبانهي آيههاي بيتأويلي تو سيد من و من نه مأولم. به اول نميبرم كه همان آخر است و تو داني. از دل سمات درآمدهام. از سم دلت. سيد من، اما به راستي مار كه نيستم. سيد و مسلمانم، مسلمان سيدم. سايهي تو نيستم، برادرم، برادر بزرگ، تا پدر شوي، پدر كه شدي تمام. كول كن و بابا را به جاهاي كودكياش ببر، سر چشمه. جاهاي هست ِ نيست. جاهاي هست او. جاهاي نههست. بابا جاهاي نيستهاش را نگاه ميكند و تو جاي هست خود را از ياد ميبري و باز روزي رفت و تو جنازه بر كول به تابوت خود برميگردي. همان كه خانهاش گفتندي. ناخن انگشت كوچك دست چپت منم. همان بود نبود. همان كه ديگر نيست. نطفهي ناخن چپم، نه آن چپهاي چپهاي كه معرف است. از او به من به او پيام و بس و پس: چرا خليفه ما را به حضور نخواست؟ و او؟ و او؟ بگذار سيد من ممي كتاب بگشايد كه منصور به بغداد چه گفت به جلادش. من سردارم، نه منصور، چپم، چپ. نه از آن چپها كه ديدهاي، آن چپ كه بگرداندت، چپت كند، پشت آن گردش اولين، همان نفس ــ نافت. نه گور كلام و كلام گورمندي كه تو از آن زاده ميشوي كه بزايي، بر سينه، بر سنگ و بر سنگ سينه، همان سينهي سنگ، بي دل. جان بار خود كردهاي، نفس ميزني و بس و گرنه دور و برت را اگر نگاه كني و كور نباشي گل گورستان سيدي تو مولايي: رفقا دستك، برادرها تكبير! بالابلندترين صدايت هنوز برخواني نام اجداد رفته است. ميعاد رستاخيز تو هنوز همان گورستان سيدي است. ميدانت روضه است، تداوم منبر، من، منبر، من بر منبر. و ما؟ كوچهها، توسري، توپلي، پلاسپوشان، ماتمسرا، واويلا... آن رو به رو دجله است و دار و منصور و نيزار و آب و طناب. دلبر هم نشسته است بيقرار ديدار روي سيد من. از سينه زاده ميشوي، از سنگ و سنگيني. سنگ در جيب كردهاي كه كلام. كلام تو سنگ است و بر سنگ رفته ميرود. كلام سنگين، كلام سنگ. اما بدان، اين گونه كلامها سنگ گور كسها شده است كه تو پيششان گوزي نميشوي.
براي خاراندن خايه حضرات نيامدهام. نيامدهام قشوت كنم. قشو در راه است. براي خاراندن خايهي تو، من، تن، تنها، كمم، ناچيزم، هيچ. من و همين كه مانده است: دو ناخنم، پرم، بالم، پر و بالم سر و پايم، هيچ... انگاري بود. چيزها در راهند. جان سيد من. از حمام تركي درت ميآورم تا فرق غلام و مولا به ياد آوري. سيدي و سيد و بزرگوار، آقا. خلاصه كنم: ميخواهم ميان دو ناخن عارض بگيرمت و حضور را نشان دهم و حضرت را و بود و نبود را. نبودهي چپ و راست، بودهي چپ و راست. همان انگشت كوچك چپت. سردارم و ميخواهم پيش از آن كه تو تعبير نام من كني تو را تعبير خودت كنم. ميخواهم دو جايت فرو كنم. حدت مينهم تا به سرحد خاك درآيي و خدا نباشي و حس كني. حدت ميزنم تا زميني شوي، حدود نفس كه قفس نيست. قفس تويي. ببين گرفتاريات كجا است و چرا نههمواري. به طلب كدام باباي بابايت آوارهي جهان شدهايم؟ اين بر ما چرا است سيد من؟ بزن در كون هركس كه نگون باگون نكرد؟ نوبر ميآوريد به مولا. آن انبرك را بيار. همان كه هم عن برميدارد هم مثنوي بلند ميكند. همان كه مانده است و نميرود تا مثنوي ببرد. همان را بيار. اين بار من آن عن را دو شقه ميكنم. آن عن ميان نهادهام كه بشكافمش، بگشايمش، بازش كنم، شرحش دهم به دو شقه كه آن شود و اين. اين من ــ تو و آن عن ــ من ــ آئينهي ما. اينجا هلند، نيدرلند.
حالا همان انبرك و همان دو ناخن كوچك دست چپت. همان چپ لم، يد بيضا. همان. اكنون آن دو تا دانهي پر، آن دندانه، دو دندان، دو پر، دوتا پر ناخن را پيش ميدهم: آن اولي براي اين كه خيالم راحت شود زندهاي و تمام روح نيستي، روح تمام نيستي و هنوز حس داري يعني كه نه فرشته، مردمي، آدمي هستي. دومي براي اين كه زندگي را به يادت بياورم. دوران سيدي را، وقتي كه سيد زار بود و آقا نبود هنوز. گردنده بود، ميگرديد و تاج عزتش غربتش بود ميان جمعي زمينگير. كاسهي گدايي را خالي ميكرد گوشهي عبا: اقول مقول فقول غن غن غن... سيد خيال كرده بود قدرت كلام او است: اقول مقول فقول غن غن غن... يادت هست؟ هر روز آمدي، همان كاسه، همان عبا: اقول مقول فقول غن غن غن... تا مادر گفت سيد بهتر است تو بيايي اينجا بنشيني من بروم برايت گرد كنم بياورم. شدي. يادت هست؟ ياد ميآورد سيد من؟ سيدم ممي به ياد ميآورد؟ ناخن كوچك چپي كه بود. چنگ و چنگالش. گاه زخمه ميزنم و گاه زخمم. با همان دو پر. همان دو پر ناخن مرا كقايت است تا تن ساز كنم و هموار آواز رقص جان خود شوم كه من همان سردارم و سودا همان قرار، همان سر قرار. با ساز ديگران؟ البته ميشود رقصيد. با ساز ديگران؟ ميشود رفتيد. با ساز ديگري نيست كه ميافتي. با ساز ديگري است. بدان. با ساز ديگران البته رفتهام و رقصي نبوده است. هيچ. مگر رقصاندن، گربه، من، تو، تن. هركس كه هيچ از او نداشت. همان بهرهمان، يكي، اسماعيل. سازم تنم، سرم، زبانم. تن ساز و رقص جان آواز. آواز جان خويش ميشوم، آواز جان خويشانم، بي راز ميشوم. ميشوم و بر نفس ميرانم. بر نايم. صاف ميشوم همچون جان تا آوازش را برآورم: آوازهي زمان، آواز آوارهي زمان. سردارم. صلاحم سرم، گلوله همان دو پر، يك پر از بال جبرئيل آن ديگري خودم و اسماعيل. پر بال جبرئيل شدم و كندم و كنده شدم ماندم و گرنه... بگذريم. همان پرم. همان پر ناخن، همان ناخن پري. سازم را چاق زمانه ميكنم. همين را. همين حرفهاي دري وري به دري. درياي كه در و درگاه نهاده باشد، نه در تملق، نه درگاه شاه و گدايي كه سيد ما است. زبان برابري. زبان در بي دري، زبان دري. دري كه منم. باز ِ خويشتنم. تن نهاده ميان. ميانهام نافم. ناف ميان، ميانهي نافم. سر نهاده بر دارم تا سر نهاد آشكار كنم، نهادهي سر. آن دوتاي ناخن انگشت كوچك چپ. آن چپ كه پا نداشت و چشم بر پاي نداشته بسته بود، آن كه بر امامزادههاي متروك دخيل بست و رفت كه رفت. اينها كه ماندهاند نرفتنياند، از جنس ديگري هستند، پرياند، پري كه اگر نه پنهاناند اويند، چيزي از اويند. آن او كه باز بيايد. ممي، محمد سيد سوار شود و خودش از جايگاه بلند شود؟ بايد بلندش كني. بايد بلندش كني، بايد بلندش كني. اين ماندهها، اينها نرفتنياند. بايد روفتشان و رُفتشان را به باد داد. از چپ رفت و روب خانه مانده است، از خانه چپگي. لايروبي خانهي اين و آن كردهايم، زياد. بهتر كه كمي لاي طويلهي خود بو بكشيم. از چپ و راست هيچ نمانده است مگر ممي، همان سيد ِ محمد ِ شال. مشتي سنگپاره، پارهي سنگ و سنگين واژه، واژههاي دقيانوس. بيترديد، بدون شك به لحاظ ما تا به لحاظي برسد كه بيترديد همهي لحاظها لحظهي سيد من ممي شود كه خيلي داناست و آيههاي زياد داند و تا حالا چشمبنديها موفق زياد داشته است. آخرينش چشم من بود و تاكتيك توطئه، پچ پچ...
آن ناخن را زمين نشانده بودم از پيش، بر زمينهي تنت. حالا از همين كف پايت شروع ميكنم و با فريادت بالا ميروم. ميروم با دادت تا دادهي آخرين خاك. تا جايي كه از پيكر در برويم و وارد كشور روح سيد شويم. آن جا كه درد را حس نميكني. ميروم تا جايي كه روح همه است و تن هيچ. آنجا، بن آن بوتهي روح سايهي گندي بيني، گند شما با پشمش. آن اولي را ميگذارم كه ديگر هوار نزني. يعني كه رد شديم. الآن وارد كشور روح سيد ميشويم. بالايش براي خودت و آن نگار بالابلند تو، شما، جنابعالي. آنجا رهايش ميكنم. از آن به بالا تمام براي تو، آن اولي را رها ميكنم بر فرق سرت، زير سايهي گندت تا دومي را در بياورم. دومي را پيش ميكشم تا جغرافياي تن را نشانت دهم و كشور خوره را نقشه كنم. هستهاي رفته، هستههاي گذشته را نقشه كنم، نقطه نقشه كنم تا ديگر حرف نباشد كه راه شهر نديده نشان دهد. فردوس پر شد و پريد. رفت. رازي نمانده است. راز همان پوسيدگي است و ما كه دانيم چهطور شتر در مناره قايم كنيم. ما را چه باك از چشم اين و آن؟ آن و اين كورند. عرصهات عرصهي سيمرغ كوه قاف سيدي. پيامبري، پيامآوري، راهبر. تو سيد پيامدار و من همان منات، تنت. تني كه تن من است. سر و دارم. اين دو ناخنم. براي همين تيزشان كرده بودم به تمام فرصتم. سهپنجم، كنجم. كردهام. آمادهاي سيد من؟ اسب جبرئيل زمان رم نميكند و اين گوشه من را زمين بزند؟
فرموده بود سيد من ممي كه اهلي شده است. اهل شده است. اهل گفت و گو و مشخص كنم: ديالوگ. ديالوگ؟ گفت و گو يا گفت ِ گوز؟ قصد گفت و گو دارد سيد يا ميل فرموده روي گفت مدتي به اين طرف دنيا دهد و مردمان اين طرف دنيا را موعظت كند؟ اينجا دست كم در اين دم اكنون هر گفتي آزاد است. اما گفت بايد شنيد هم داشته باشد و گرنه گرداندن گوي سر اين و آن همان فرمان است. پشت كردن به شهر و آغاز پرسش نخست: تو بگو من كي هستم و گرنه خدات را درميآورم. بگو. بگو كه من كيام. وقتي كه با چماق بيايي كي ميتواند فراموس كند كه جمجمه از استخوان است و تو حق داري و هماني كه ميفرمايي؟ از كوه قلوه پايين ريخته ميشود، روده تا از تو همان گفت او بماند. گفتي كه گفته بودي و باز مكرر ميكني. گفت دوباره گفت نيست. مفت است و البته مفت را ميخرند. حرف ندارد گفت سيد من. اما سيد شنيدن هم داند؟ اين نميشود كه. تا يكي سوزني حوالهي گندت كرد با كيرت چشم شهري را درميآوري. اهل گفت و گو شده سيد من؟ اهل ديا؟ طالب لوگوس؟ يك لوگ به نرخ امروزه از شهربندر امروزه براي سيدم بستهام. اين لوگ را ميخواهم باز كنم. تو كه كلام آخر را، همان اول كتاب پيش نهادهاي. بگشايمش؟ الم. الف لام ميم. ذالك الكتاب لاريب... دادهاي و نهادهاي. تنها روايت درست و اين تنها تويي كه ميداني. آن كالاي ديده اگر كلام تو است، آن كلام تك را ديدهام. باره باره ديدهام. تو سيد عجم را چهگونه حالي كنم؟ تو كه نه باباي خود را شناختهاي نه از گور باباي صاحبخانه نشاني باقي نهادهاي. از كجا با تو به حرف درآيم، سر كدام كوه كه بفهمي؟ خون از ركاب اسب حضرتت گذشت. كي ميرسد كسي كه حاليات كند؟ اگر گندت را ناخنكي بزنم ناخنم نميكشي، به ناخنم نميكُشي و تعزيت گرم كني كه آن ممي كشتش؟ تا كنون گره بر سر راهت درآمده است كه آن را گشوده باشي؟ تو جز سايهي خود سر بيني؟ سزاوار گردن داني؟ اين سر اينهمه راه نيامده است كه پيش تو خم شود. بدان. من شما را تو ميكنم تا گفت و گو ميسر شود. ناممكني ميسر شود. گفت و گويي باشد كه گفت و گو هردو باشند و سخن معنا داشته باشد. نه گفت تو تنها و گوي من سرم تنها. معناي گفت و گو گفت تو تنها نيست سيد من. سخن داني؟ ديالوگ خواهي؟ ديا پلوس لوگوس؟ سيد دويي داند؟ آقا دويي داند؟ دو جز دو پاي دار شناسد؟ گفت و گو در عالم لا نميگذرد، در عالم بالا نميگذرد. گفت و گو روي زمين است و دو طرف دارد، دوتا دارد. سخن ميان تاها. همتاها. اما سيد من كه قيامتي، بيهمتا با نامهي سيدي از بالا من هركاري بكنم گيرم ميآوري، ميكشيم به بازجويي، چوب توي ماتختم ميكني تا بالا بياورم و بالا آورده را بخوردم دهي. سخن طرف روي زمين ميطلبد و اين طرفها تايند، نفس دارند. هوا طلب ميكنند. نفس تو تنها كفايت نميكند. دوپا كافي نيست. آن مونولوگ است. فرمايشت. او، همان آيههايت را، چماقت را كنار دستت بگذار. با غريبههاي پرزور كجا ميگذاريش؟ تو سيد من جز در خدا كه نديدني است خود را ديدهاي؟ ديدي و بر خود نريدي؟ گفت و گو دو طرف دارد و تو كه طالب گفت و گويي من را به گفت قبول نداري مگر گويي زدن به ميداني كه تواش ساختهاي. سخن ميان همتايان ميگذرد. نه ميان من و سايهام، پهنايم. همتاي من تو هستي، نه او و تو كه بي او نميشوي. با او تو شما ميشوي. از شما هم كه فقط بايد شنيد و پي رفت. خلاصهاش: من، منبر، من بر منبر. شما و من، تنها، اين نميشود سيد من. اين نميشود سيد دانا. سايه همتاي آدم نميشود. همپايي است كه از تو آغاز ميشود و در تو ميفرجامد. تويي، همان اولين، يقين. من آخرينهام. همان دم اكنون. ترم. حرف آخرين: دمم. نميشود سيد من. نشد. دوباره؟ و باز صف دارها. صف دراز دارها. صف. دار. اين نميشود ديگر. دوري براي شادي، دوري براي رامش، دوري براي آرامش، انديشه، بي هراس. گفت و گو دوتا دارد سيد من. دوتا. منم و تويي، تو، تو سيد من. نه شما جناب عالي. آقا، سيد، مرد محترم، واقعا قصد گفت و گو داري يا از تكاليف او است وامات نميدهد و بهره را سر موقع طلب ميكند و تو داري اداي قبلتكو درميآوري و ما را به خيالات بيهوده ميبري؟ ديالوگ اين نيست كه گفت خليفه فرمايش. بازي پيچيده است و سيد من پيچيده را همواره پاره كرده است و با شمشير گره گشوده است. ميل گفت و گوي با شمايم نيست. ناگزيري است. گذرگاه تنگ و يكي دو پرسش كوتاه: گفت و گو كنيم سيد؟ ديالوگ؟ از مونو خسته شده است سيد من يا باز داستان دارد؟ ديا ــ لوگ يك واژه است و روي خاك طرف دارد، طرفها دارد. دوتا، دو، تا. نه يك. ديا همان عرصهي درهم شدنها دو نفس است، دو گفت رو به رو، همكلامي دو كس. بين كس و سايه فرمان ميرود فقط: ــ نگون واگون كنيت، الله اكبر! ــ آقا بلند ابيت الله اكبر!
ديالوگ دو طرف دارد سيد من، دوتا و دوپا براي سخن امروزهي اينجا كه من نشستهام كفايت نيست. اين دوتا يكي و سايهاش نيست. سيد دويي داند؟ دويي كه بند ناف هيچ تايش به آن تك، به آن اولين تو بند نباشد. تاي من دوتاست. دو بن و خبر نياوردهاند كه كي نخست آمد. نخست بعد آمد. اين دو تن، سر و بن منم و تويي كه تن شوي، بدن شوي، چو من شوي، عرق كني و گاه گاه در آينه به ريش خود نظر كني: ــ رفته رفته اين حنا عمل نميكند.
سيد من، سخن دو رو دارد. فقط «رو» و روح كافي نيست. سخن با همراه ميرود نه با راه، بر من ميرود، بر تن ميرود، تن تو راهدان. پيش رويت منم. سنگرم سرم، بالا. تكفيرم كردهاي هزار بار و تكفير كاري نكرده است يا هرچه كرده است همين است كه ميبيني. بنده را من كرده است. اين تاي من آن تايم نيست. آن پايم است. آدم بر پاي سايهاش سوار نميشود كه. ميشود؟ شده بوديم. رفت؟ حالا سوار سايه نيستيم؟ سوار پا شدهايم؟ اگر كسي سوار سايه شد سايه ميرود؟ ميبرد تو را؟ كجا؟ سايه پشت بام. بام ميرود و ما سوار. ميرود؟ آن تاي ديگر سايهي اين تا نيست. زبان دارد و ميلش به اميال ما نميخورد. ميتواني با كافري دهن به دهن شوي كه مرتدش خواني؟
حالا بانگ تمام: من مسلمانزادهام و زيرش زدهام. نامسلمان شدهام. برگشته از دين محمدم. حالا سين سئوال مسئله از داماد وطن: من آدمي در تمدن سيدي حق نفس كشيدن دارم؟ سيد من، بزرگوار تو كه درس دموكراسي به دموسها ميدهي. تو ميتواني دمي او را رها كني و من شوي، تن شوي، بدن شوي و رفته نباشي، رُفته نباشي. بي او تو چه ميشوي؟ چه هستي؟
ديالوگ براي سيد من سه طرف دارد: من، تو، او و از اين سه تا آن تاي اولين كه حرف آخر است، او از آن تو است. ميشود؟ تو و او هزار و من و هزار هيچ. رأي نهايي را كي ميزند سيد من؟ ديالوگ؟ من و تو؟ او رم نميكند. بي او ولي تو چه هستي؟ هستي؟ راستي؟ بدعت نميآوري؟ ديالوگ سيد من دوتا طرف دارد، دوتا نفس، دوتا هست. اين دو طرف يك طرفش منم. طرف ديگر تو باش يا خداي تو باشد اما تن باش و در زمانه، بر اين زمين. آن او كه غايب است و تو را اولي ميكند، همه، تمام، غايب او كه در ميانه نيست حرف اول است. حرف اولي، الف. ديالوگ دو طرف دارد. من و تو. او به كناري. او در كناره بگردد تو چيستي؟ همان خطبه، همان خطابه باز. پاي كرسي و منبرت ميرود هوا، بدان.
سيد ِ من، آقا، در بلاد تو نظر نهايي را همواره او داده است كه من زبانش را هيچگاه ندانستهام. عجم. لال. مردم اين ديار هم تا جايي كه من ديدهام سر از كار تو و خدايت درنميآورند. تا دوري صدايي هستي، زينت دنيا، مثل كرگدن، مثل اذان بيجاي منارهي اين مسجد كنار گوش من. سيد من زبان فارسي، عجماشاره نه، داني؟ فارسي داني؟ اوي تو اهل آبادي من نيست. اهلي نميشود. اين اوي كوه، اين او كه نه ديده شود نه به چشم دل آيد، اين او كه زبانش را تنها تو دانستهاي و ميداني، آن ناديده كه حكمتش همان ديده نگشتن است، اين او اگر عيان شود روز ميشود. داني؟ و روز وقت چارهي چاك دامن ليلي است، بست نشست سقف خانهي حسن و نان تو سيد من. سيدي، سيد، آقا و نازنين. اما اما. تنها به قاضي رفتن داني؟ تا ديدهام و تا ديده به ياد ميآورد تا دست تو به دامن آن ناديده رسيد شدي آقا همان گفتي كه چون از ماه درآمد و بر زمين نشست توي دهن هركس زد. همان حكمي كه چون بر زمين نشست و بال عبا گشود واژه را سنگ كرد و ساريدن ِ تن، من، تنها، تنها. آقا، از كوه كه فرود آمدي شما بودي. ما بودي، همان خدا بودي و من؟ تن كه نابوده بهتر و تو سيدم سر، و مهتر. شهر را پر كردهاي از دل و قلوهي الله. دور و برت را نگاه ميكني؟ روحالله، سيفالله، ثارلله. محشري به علي.
سيد ِ من، بزرگوار، يوسف دختر دارا، بزرگ، تو كه درس دموكراسي به دموسها ميدهي، تو ميتواني دمي او را رها كني و رهايت كند و رفته نباشي، رُفته نباشي؟ تو، من، تن، تنها... ميشود؟ بي او تو چه ميشوي؟ كدام چيز ميشود سيد من؟ ميشود آيا؟ سيد، تن، من، تنها و تهنا؟ دق نميكند سيد من؟
سيد، مرد حسابي، تو ديالوگ ميداني؟ تو لوگوس را به گُه ميآلايي. سيد شاش داند چه است؟ سيد كابل شناسد؟ cabel داند؟ سيد، مرد محترم تو در بازجوييهايت من را به هوش كه آوردي شاشم را با گُه خودت قاتي كردي به خوردم دادي تا آيات تو را بازبخوانم. ــ باز كن. بالا بياور.
ــ ويكتور كجا خواهرت را ماچ كرد؟ ــ توي حجله آقا. ــ بعد از عقد؟ ــ بله برادر. صدا: ببرش پايين. و پايين همان پايان پست جهنم بود. جايي كه كس برنگشته از آن برنگشته است. جايي كه بازجو چشمبند از زنداني برميدارند. صدا بود و پاها و پوتين و پاسا تن من... و تو او شما...؟ پاسا ميكني و از زير پايت عابد بيرون ميكشي، هنر كند صوفياكي ملنگ يا مرشد معبدي گوزيده به گوشهاي. ميآمد. صداي وقال... پا پا پا كابل ما پا پاسا بابا انار پايين دارا آب آتش خرده دار عطش نداد خورد خرد ــ ببرش بالا
سيدِ من، برادرم، داني كه آب چيست؟ آن آب در كتاب نه. آب، آن كه بر هر زندهاي حرف اول را ميبرد بي يا با اجازهي خدا. آن آب بر من در بازجويي بستي و سطل شاشم را به گُهات و كلام او آلودي و پيشم گذاشتي تا عرفان تماشا كنم. آب. نه آن كه هميشه به كوزه است و ما را گرد جهان گرداند. آبي كه ميخوريم و اگر نخوريمش خدايمان را ميخورد. آن كه كل كوهي را به كُچه ميآورد. اين كه اگر نخوريم دهن كف ميكند، سخن تند ميشود و روضه از رفتن ميماند. آن آب كه اگر در كوزه نبود در كلهي سيد است و آواز ابوعطا. از كف پايم كابل تا بُن گوشم. تازه به هوش آمده بودم با شاشي كه به خوردم دادي. خدايي كه ميگويند آدم را ساخته بود تو را هم گاهي نگاه ميكند؟ اعمالت را ميبيند؟ ميبيند و مينشيند تماشا ميكند؟ خداي خوب به بُن معناي شرش نرسيده است آن كن فيكون كه ميگفتند؟
آن كوزه بماند براي همان سزاوار قديم كه تو سيد دانايي و داني كه در ميان مردمان دانا بايد لال شد كه سر از ميدان و محكمه بيرون برد. بايد از محكمات آورد و من هرچه ميآورم پساش محاكمات است. پس پشت همين محاكمات گيرت ميآورم. روزي به زندان كارون بودم، به راه درازت، به اهوازت. به دوران شاهي و هم موبدي، به دوران شه موبدي... سين سئوال و جيم جواب تا از خيالم سر درآوري. اعمالم كه پيش چشمات بود. همين امروز هم هركجا كه خواهي رو. در چشم شهر زار نبودم و رفتارم به روز بود. سردار و محمد. سردار كه رفت و ليلي به تو رسيد شدي كسي. تا سردار در ميانه بود ليلي براي محمد غش نكرده بود.
اين او سيد من، كه دست كم در معناي به بُن اول نوشتهاش رسيده است، اين او كه از ازل مبصري به تو داده است و تو را شما كرده است، اين او كه از همان نخست تو را خليفه كرده است، اين او مشكل من است و همين او من را به سوي تو ميكشد و گرنه كدام نامه؟ كدام كشك؟ كه برادر بوديم؟ من و تو از براي در از كنار هم ميگذريم. كوتاهتر كه بگذريم. فرصت كوتاه من را به سوي تو ميكشد، به سوي و گفت و گوي با تو و گرنه من و تو كه سيدي و صاحب ليلي چه گفت چه گو؟ چه برادري برادرم؟ كدام شهر، كدام غار، كجاي دقيانوس ستم؟ كلام از دهانت درآوردي در ماتحتم تپاندي و از حلقم بيرون كشيدي تا به خوردم كودكم دهي كه تماشا كند دل ديو تا كجا سياه است. تماشاييام كردي سيد. وقتي كه وقتش بود جهان را تماشا كنم. پي آن بُن بريدهي برنايي توام سيد، مگريز!
سخن ميان آدميان دو جانب دارد سيد من. و هيچ جناب. تو چهگونه به جايي ميراني كه نديدهاي؟ جهان در تو ميرود يا تو در جهان؟ من از آن جهان بي واسطه ميگويم، بي معامله، بي دلال.
تكبير كه فلاني گوزيد سيد شد و توبه كرد و معترف شد كه خدايي نيست مگر خداي من. تلويزيون بيايد...
سيد، مرد رأيزن، دانا، تو كه دل فرشته بردهاي به تهخندي به خلوت انس خود باش: كابوسهايت را از پشت خانهي من ببر تا بروم سر داستان. تا داستان سر را تازه كنم، سر ساز را درآورم تا به تهاش برسيم و برويم سر داستان نوشتن نامه به شاه خدا، داماد وطن، سيد عجم، از من، از درويشي فقير از امت هلند كه از درويشي همين سر را دارد و همين دار و همين گردن را، گردن كشيده براي سيد دانا. پله پله، گام به گام تا آن پلهي آخرين، پايم تايم. ميل نيشابورم هم نيست. سردار و سرباز و سر ِ جنگ ندارم.
كليد در قفل در چرخيد. چشمبند را بستم. او آمد و دهن كه باز كرد چالهي عن باز شد. دباغخانه بودهاي به اتفاق؟ ماه رمضان هم نبود كه بگويم و هيچ ديدم سياه. سين: ويكتور دكتر بود؟ جيم: نه. سين: پس چرا ويكتور صدايش ميزديد؟ جيم: نامش بود. سين: ننوشتهاي...؟ جيم: نپرسيده بودي. سين: اين جور چيزها را هم بايد ازت پرسيد؟ چرا خودت نمينويسي همه را؟ جيم: چي را؟ سين: همين دوستي ويكتور با خواهرت. از اولش...
سيد من فرموده بود قصد دارد شاهد گفت و گوي تمدنها باشد. من از تمدني حرف ميزنم كه فارسي نوشتن را بر من ميسر كرده است، همان كه تو ناميسرم كردي، بر من ميسر كرده است تا درد فراق سينهسا به درگاه تو نكشاندم، زارم نكند كه در زاري و خواري داوطلب شوم و براي عن عنتري كنم: سين: نام هفت تن از دوستانت و نام و نشان شهرهايي كه در هفت سال گذشته بودهاي...؟ آن وطن و قورمههاي نيشابور براي براي مشتيرضا. وطن من اينجا است: اينجا هلند، نيدرلند!
اينجا كه رسيدم تن نداشتم. تمام زخمه و زخم و زخمه روح ساز شد و آواز هجراني، شترباني.
آقا، سيد نكتهدان بدان من به نفس زندهام نون و ف و سين و فس و فس، مگس. اين مگس كه عرصهي سيمرغ نداند عرصهاي از خويش از سيمرغ شنيده است. رفتم تا پشت كوه قاف. سيمرغ را ديدم گفتم مياي زن من بشي؟ گفت دارمت، برو. و راه بندر را پيش رو گذاشت.
درگاه من جاي ديگري است. دلم براي گل روي وطن تنگ نيست. هيچ. آن چشمههاي چشت و آن قل قل قليان براي مشتي رضا. دل تنگ ِ ديگري است.
پيش تو نفس كشيدن ميسر نبود. ميسر نبوده است هيچ گاه نفس زدن، دم و بازدم. كجا؟ ميان چه بود؟ ــ آب آمد ــ برق رفت آب و برق مردم را دادهاي؟
سيد من، آشنايي با ديالوگ به آن معناي مدرنش پيش شما بر من ميسر نشد مگر كه به زندان: سين: ويكتور شب جمعه خانهي شما چه ميكرد؟ جيم: آمده بود ما را برساند. سين: از كجا؟ جيم: از گورستان. سين: نگفته بودي...؟ جيم: نپرسيده بود. سين: حالا ميپرسم. از كدام گورستان ميآمديد؟ از گور كي؟ جيم: از گور خواهرم. سين: از كجا دانسته بوديد كه گورش كجا است؟ جيم: از يكي از آشناهامان. سين: كدام آشنا؟ جيم: گوربان سنگ سياه.
سيد، آدم جهانديده با بازپرسي به جايي نميرسي مگر به تن، به من كه بچلانيام، بسازيام، عابد و زاهد و مسلمانا. كي دستت را از دلم بيرون ميكشي سيد عجم؟ تو به راستي اهل كجايي؟ با ناف من به زمين ميرسي هنوز. خبر داري تو سيد من؟ از سر چماق جز سر چماقتر چه درآمده است؟ چماق كم داريد يا سگدست و دست كلاچ؟ يا آب؟ يا علف؟ كدام؟ من دهقانزادهي ايراني كار نان تو كردهام و كار جان تو نيز. هربار كه آمدي نانت دادم، جايت دادم، جانت دادم، جان كه گرفتي نانم برداشتي و آجر بر دندانم كوفتي، دستم شكستي، پايم بستي و جانم گرفتي. جان داشتي كه آمدي گشنهي گدا؟ من نانت دادم و آبت دادم و تو زبانم بريدي و ورد و زمزمهام دادي. آقا نبودي كهآمدي آقا. باور كن. آقاي من شدي، من شدي، مني كه آقاي گندهاي اگر نبود فكر چماقي ميافتد تا آقايي كند براي خودش.
نان تو از كجا ميرسد سيد من؟ ناي كلامت از كجاست؟ فكر كردهاي اين اله و اولههاي بي معناي قولو و قالهات عزيزت كرده است؟ نه عزيز، اول شمشير بود و بعد شد صداي كلام، كلام صدا شد و جز خون چيزي به ياد نياورد. كلام همان شمشير شد، تنها بر شمشير حك نبود كه. كلامت شمشير بود: الله اكبر لااله الا الله
وطن كابوس ميشود. نكير و منكر زنده. به جان سيدي كه تو باشي. ميداني بازجويي علف كدام خرس است؟ به گوشت، به تن. نه در كلام. بودهاي، گل، به دست مرشد و خام؟ وقتي كه تو، تو كه سيدي و پاسدار كلامي كلام از هركجا كه آوردي در كون من ميكني و از دهانم درميآوري و به خورد خلق تماشا ميدهي من از كجا كلام نيالوده بياورم؟ زمانهي سلطان مبارز دين محمد كي تمام ميشود؟
ديالوگ كار دموس است. بي دموس دموس كراسي ناميسر است. من يكي از آن دموسهايم. ميخواهم باهات طي كنم، نوشته كنم: سيد ميداني دموسها چه ميكنند؟
آقا، مرد محترم تمدندار اگر خبر نداري بگويمت ما مردمان هلند مردماني معاملهگريم و معامله گر ما است. حتما شنيدهاي كه كعبهي مردم معاملهگر كجاست. اصل اول معامله اين است كه هركس اويش را بيرون بياورد بگذارد جلواش. نظم معامله حرف اول است. بي معامله دنيا كن فيكون نميشود؟ آن سكهاي كه جهان گشود جهان تو را هم گشوده است. كوري و گرنه چه نياز به تزوير؟ گشوده است تو را، خدايت را رُفته است. همان خدايي كه نامش براي تو بر زبان آوردني نبود. نه اين رو، نه آن رو، نه اين لا، نه آن لا، همان لاي بي لا، ميانش. ميانش نشسته است نه اين رو، نه آن رو، همان روي بي روي سكه.
آقاي متمدن، تو كه شعر خواني، پيش خاندان مغول تو چه كسي حساب ميشوي براي شعر فارسي؟ سلطان كجا نشسته است؟
سيد، مرد محترم. همسايهام را شرعا پس كونم انداختي. صغرا و كبراي من يكي شد و دست نداد كه دستم به دامن شما برسد: دادخواهي؟ شما؟ صدا: پا پا پا و پوتين و پايين جهنم و پاسا و دارا و آتش و آب...
جهنم كجا بود اگر اين نبود؟
فرمودي كه لخت شويد. شديم. عريان، يكي يكي، اعضا. لختمان كردي، عريان، يكي يكي، تمامي اعضا. سيد، آمدي فرمودي رو كنيد، نشان دهيد. نشان داديم و نشان به همان نشان كه نشاندي و رفت. گفتي: دندان به دندان كنيم. گفتيم: ما كه دنداني نداريم، دندان دندان شما است، جنابعالي. اصرار كردي و قول گرفتي. كرديم. نشانت داديم كه ببيني. ديدي؟ دندان در برابر دندانت گذاشتم كه: ببين، تنها تو نيستي كه خوردن داني. ما نيز ميتوانيم. دندانم را شكستي و بهانه اين بود كه لب بالاي باباي بابايت را باباي بابايم گزيده است. قصاصم كردي و داستان شروع شد: چشم در برابر چشمت دوختم كه ببين دوتا است. كورم كردي و وقتي كه هيچم نمانده بود مگر چاله، چاه، زخم، وقتي كه چشم و گوش ِ سر مانده بود و زبان ديگر... وقتي هيچم نمانده بود دارم زدي كه: ــ هيچاش به آدم نميبرد، برود. ديو است.
و من ديو بودم: نفس. تن. و تنهاي تنها، قفس، تخت، تنها و بند. تن قفس ميكني براي من، من كه تنها پلهي نخستين ديدهام و اكنون به اين رسيدهام: ــ پله نيست. زمين! نه، ان الحق نميزنم. ان الحق در اين زمان زر بيهوده است. من طبل بازگشت رفته را پيش از اين زدهام ولي خيال كن كه آمدهام، يكي از همان رفتهها از درك آخر سر بلند ميكند، سياه، تا دو سه روزي سلطنت نشان دهد. از آن كشتههايم، نفس، در قفس. كشتهاي كه هنرش اين بوده است كه وقتي از زيز آوار تن بيرون ميكشد دم سر كول نميگذارد، نگاه ميكند به دور و بر كه چه شد؟ چه افتاد و من كجا بودم؟ سيد من، رئيس وطن، هربار سربرگرداندهام سر گردنهات چماقي درآمده است و بعد گردن قلدري كه رأيت بيضايش را از تو گرفته است. تو هم كه آشكار كه از كجا گرفتهاي. نمايندهي اويي از قديم. تو پاس دارايي كي داشتهاي؟ پاس كدام فرهنگ؟ كدام سنگ؟ در عهد كي اين همه آدم براي نوشته كشته شد كه در زمانهي تو سيد دانا؟
آمدهام سر و دست يكي كنم، همين مانده من را كفايت است. با همين سر شكسته و دست چلاق تو رضايت ميدهم. تو رضايت ميدهي كه اينجا نفس بكشم و همين گونه پيش بياورم؟ گوش تو صداي دوهل ميشنود و من كه سردارم سر را كه زير بغل زدم ديدم كه نميشود دوهل را هم برداشت. دوهل ماند ولايت. پيش مادرم. گفته است روزي صدايش را درميآورد. هرچه پرسيدهام نگفته است چه روزي و هرچه گفتهام حالا بزن تا من كتاب كنم نزده است. گفته است وقت هست. نميگويي صبح كه از خواب بلند شدم زمانش را روي ساعتم نوشته بودند به زبان فرشتهها؟ در تمدن تو هنوز دوهل هموارترين راه خبر رساندن است: پچ پچ پچ. يا دروغ ميگويم؟
اينجا، در اين هلند كه هستم او با من است. تا اينجا قبول كردهاند كه من وارد ديا ــ لوگ با تو شوم تا عيار ايمانت را به دست دهم و نقشش در ديالوگي كه در پيش است. يا همان سنگ اول بناي معامله، بده بستان. ديا تنها ديو را به خيال فرشته نميآورد. دوتا آدم را به ياد آدم ميآورد، دوتا تن. سخن همان چيزي است كه بين اين دو تن ميگذرد تا دست خيالشان به دامن آن بي تن برسد. او را اين دم دارم. كنارش ميگذارم تا با تو سر گو را باز كنم. تو كه گفتت را دادهاي. آمدهام كه به فارسي امروزهي اين خيابان هلندي كه نشستهام تو را از سر كوهات پايين بياورم. بر اين زمينه، بر اين زمين. فارسي ميداني؟ ــ تو نيز آمده بودي به جايي فرو شوي يا نه آمدهاي كه جهان را به جايي فرو كني؟ كدام؟ كي ماندني است؟ كي رفتني؟ تو يا جهان؟
زباندارم. زبان دار نيستم. زبان دارم نكن. تنها زبان زبان دار نيست. زبان دار تنها زبان نيست. تنهايي است. بي زباني. زبان بريدگي. عجم. داني؟ دار زبان گوزپيچي است. تو خود قيامتي. چه قيامتي ديگر؟ آقاي محترم، داماد وطن، اميد دختر دارا، اين جا نشستهام براي خودم. در خانهام. براي هلنديها سود زيادي ندارم. ضررم هم دارد زيادتر ميشود. اما فايده ندارد. نشستهام كه نامهي تنم را بنويسم. نامهي خويشتنم تا به نامهي خويشانم برسم. اين امر به فارسي بر من ميسر است و اين عمل كه من ميكنم در اين زمان و اين مكان اين جا كه نشستهام تك تك و چك چك در اين غروب غرب اين شمال، اين مجاز است و خليفه را از آن هنوز باكي نيست. در ملك دارا كه دارايياش همان دار شما است اين كار اجازه هست؟
گفتي كه كار درست شده است و ديگر براي كلام گردن نميزنند مگر... و مگر مانده بود پيش تو كه زبان او بودي. فرمود سيد كه: مقابل بگذار. گذاشتم. هرچه داشتم. هرچه داشتم مقابلت گذاشتم. هرچه در مقابلت گذاشتم زدي. هرچه نهادم زدي. هرچه كاشتم زدي. هرچه داشتم زدي. زدي. زدي. نزدي؟ اميد دختر دارا را خواب برده بود؟
آقا، سيد، مرد محترم، هرچه داشتم برابرت گذاشتم. هرچه گذاشتم زدي. ما در كدام زمانه زندگي ميكنم؟ من همين تنم، تنها و تنها. نامم من را به تاريخم ميبرد. تو كي هستي و ريشهات از كجاست؟ چه كسي؟ چه تش؟ نامت كجاي عبايت را كنار ميزند؟ من سردارم، تو كدام محمدي؟ آقا، سيد، مرد كتابديده، حرف حساب، هندسه، هرچيز، حرف حق حاليات ميشود؟ گوش باز ميكني دمي؟ هرچه در برابر هرچهات گذاشتم زدي كه حكم حكم خدا است و آن حكم تنها تو خواندي كه نوادهاش بودي. من زير حكم اوي تو زدهام. زير سر خودم. سرم دستم شد و در غربت از گدايي درآمدم. اكنون سرم و اين صدا: شاه مملكت دارا گوش باز كن: هرچه در برابر هرچهات گذاشتم زدي. ديگر هيچ نمانده است به جان سيد من مگر سري. سيد، مرد محترم، آدم امروز، دبه در نيار. من معاملهگرم. به جدم. كلام در برابر كلامت نهادهام، نه سر. اينجا هلند. نيدرلند.
بازي به هم نزن، به قانون خويش باش. مگر نه ميگويي حكم خدا است؟ ديگر هي هرجا كه دلت كشيد عوضش نكن. من سردار صالحيام. با تنهاترين سازم. تن ساز ميكنم، ساز تن آواز. ساز من كه تو باشي، تن، تنها، بي او تا در گوشت بگويم يواش: سيد، كلامي در برابر كلام كوهي بزرگت نهادهام. سر من ميزني بازي تمام يا سر كلام و بازي باز؟ بازي، باز، با، ب...
|
|
|