تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی

سفر بازگشت

پیوندها
ماه سو
کارهایی از حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير
باغ داستان

 

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان

 


 

میرزا

 

ایرانی شگفت‌ترین معجون جهان است. این مردمان گرگ‌های اعماق صحرای گبی را رام کرده‌اند، اسکندر را تشنه از ظلمات بیرون کشیده‌اند و بر محمد راه بهشت و دوزخ را پیموده‌اند. اکنون ولی تمام. آن‌ها هیچ. این کی‌است که ما شتابناک پی سایه‌اش شده‌ایم در این چرکاب پیش پا؟ دیگر نه آسمان یار می‌شود، نه زمین‌مان هموار. باید هموار جهان شویم. ماییم و نقش خویش در حاشیه‌ی تاریخی که از من فراتر نمی‌رود، آن که زندگی همین امروزه‌ی من را رقم زده است.

این که امروزه نوشته به چه چیزی گفته می‌شود اشکار است. اما وقتی که در پی رگ و ریشه‌ی نوشته چون نام برآیی به جایی نمی‌رسی. همین که نوشته از نبشته‌ی پهلوی آمده است. که چندان دور از باور نیست. آواهای «ب» و «و» و «ف» خیلی زیاد همین امروزه هم در لهجه‌ها جای هم می‌نشینند. به‌هرحال جست جوی نوشته به جز مشتی تعریف متداول راهی بر من نگشوده است هنوز. پس تلاش می‌کنم دوری حوش نویسنده بگردم. اولین واژه‌ای که، نخستین نامی که من را به سوی نوشته می‌کشاند میرزا است.

 

میرزا: امیر+ زاد + ه بوده است. امیر از واژه‌ی «امر» عربی و زاده از «زاد» و شاید پس‌‌بند «شید» پهلوی که می‌شود رد آن را در سید و سیدا (seed-sida) در زبان‌های اروپایی هم یپدا کرد. هیچ بعید نیست که سید عربی نیز خود از این واژه آمده باشد. به هرحال سید (آقا، سرور. متضاد خلق یا عام) به گونه‌ای اشاره بر زاد می‌برد، به معنای تخم.

 

«این ارادتی که لازم شده در گردن من نسبت به سید ما از روی سلامت نیست... بیعت کردند به سید و مولای خود.» «آن‌گه به خانه باز آمد و آن شب نوبه‌ی عایشه بود. چون سید در خانه بنشست وحی ظاهر شد.»

 

 اما بن زاد را که بزنی به زادن و به زه می‌رسی، به زه‌دان. یعنی که سویی زنانه را آشکار می‌کند. همان که بر تخمه می‌رود، نه بر تخم. زاد معنای نسل هم می‌دهد: زادشان برافتاد. فلانی بدزاد است. زاد نداری، برو!

امیر فرمانده است و نخستین ایرانی‌های موالی که در دستگاه خلافت اسلام به جایی رسیدند این نام را بر سر نام خود دارند. امیرهای سامانی نخستین امیرهایی بودند که نوشتن به زبان فارسی را باب کردند. در همین دوره هم هست که ما با واژه‌ی مرکب امیرزاده می‌رسیم. یعنی زاده‌های امیرهای سامانی.

 

می‌خوانم که: «میرزا در گذشته امین شاه پارسی بود و اعمال شاه را برمی‌نوشت.» به این برمی‌گردم. اما پیش از آن: امیرزاده حاصل درآمدن تخم نرینه‌ی عرب بر زه‌دان مادینه‌ی پارسی است. امیرزاده محصول تجاوز است و هم او است که زمین و زمان را به هم می‌آورد، ایرانی و عرب را درهم می‌شورد تا در «امت» (برآمده‌گان از یک مادر، یک «اُم») اسلام به خود مشروعیت بدهد. دست کم از جایی که نوشتارهای فارسی به دست می‌دهند نخست واژه‌ی امیر است و امارت، بعد دور ترک‌هاست که سلطان و سلطنت است و هنوز به گونه‌ای گفت خلافت را پیش می‌برد و می‌آورد تا به ختم خلافت برسیم. بعد شاه‌ ــ سلطان است و شاه پس‌تر می‌رسد تا در خدایگان شاهنشاه آریامهر ختم‌اش برچیده شود.

 

امیرزاده از نسبت امیر (فرمانده) عربی که نسبتش با شمشیر را به دست داده بود در زمان فرسود، الف‌اش رفت و میرزاده شد و میرزاده در روندش به میرزا کاهید که در فرهنگ لغت موالی نسب به نوشته می‌برد. اگر دوری را به یاد بیاوریم که حاکم بهبهان هم خودش را شاهنشاه ملک دارا می‌نامید می‌توانیم اعتبارنامه‌ی میرزا را پیش چشم بیاوریم.

 

می‌خواهم در این نوشتار کوتاه یکی دو نسبت دیگر میرزا را پی بزنم. در این راه ناگزیرم نگاهی به تاریخ «من» بیندازم. جایی که شهربند معنا گرفت و من را آشکار کرد. یعنی آشکارا زمانی که تو نه بر نام و نشانه‌ای که از زاد می‌بردی هویت می‌یافتی بلکه همین بندت به شهر پای و پایه‌ی هویتت می‌شد. در شهر چه‌کاره‌ای؟ بر گرد و در گردش کالا جای‌ات کجا است. هرچند هنوز هم این که در فرمان نقش تو چه است کار بر زاد می‌گردد.

 

1ـ قرن شانزده میلادی است: پرتغالی‌ها جزیره‌ی هرمزد (اهورمزد، اهورامزدا) را می‌گیرند و از این پس راه دریا بین این‌ها، اسپانیایی‌ها، هلندی‌ها، انگلیسی‌ها دست به دست شده است. طرح طلب‌های کهنه نیست. مرد تپه‌ماهورها و کوه‌های بلند و اسب‌های تیزتک از هیبت دریا سرگیجه‌اش فرو ننشسته بود که که مردهایی رسیدند که دریا را رام کرده بودند. تا مردمان ملک به خود بیایند گیر قند و چای و تمباک شده بودند که از راه دریا می‌رسید.

2ــ دوران صفویه دوران رونق اصفهان و تثبیت مذهب شیعه به زور شمشیر است. دور وارد کردن عالم دین از احسا و جبل آمل. دوری که صوف‌پوش به تاج‌دار می‌رسد. پادشاه‌های این سلسله که از قضا نخستین کس‌هایی هستند که پس از اسلام نام شاه (برآمده از چاه) بر خود می‌نهند چنان در وابستگی به شیعه و امام اول‌شان پیش می‌روند که پابرهنه به درگاه‌های امام‌های شیعه به زیارت می‌روند و در خاکسار علی شدن از هم پیشی می‌گیرند. کار تا جایی پیش می‌رود که شاهی شراب‌خواره نام «کبیر« و «کلب علی» (کلب: سگ عربی) را یک‌جا به خود می‌بندد. طبیعی بود که کس‌هایی که نسب‌شان را به خانه‌دان علی می‌رساندند چه‌ها شدند. شدند سید به معنای آقا.

 

گویا سیدها در آغاز فقط احترام و شأن داشتند و اگر گاهی در فرصتی حق امامی به‌اشان می‌رسید در خفا بود. بعدتر سهم امام به آن‌ها تعلق گرفت و خمس گرفتند. هنوز هم می‌برند. پس‌تر نقش این گروه از سیدها زیادتر شد و سهم‌شان در قدرت بالا گرفت و سیدها حالت کاستیک‌تری به خود گرفتند. در همین دوره است که سیدی به تبار نرینه رسید. یعنی که تنها کس‌هایی سید نامیده شدند که از تخمه‌ی سیدی آمده بودند. آن‌ها که در زه‌دان سید بودند و از رد مادری به امام می‌رسیدند جدا شدند. شدند میرزا. میرزا برادر ناتنی و بی‌سهم سید بود. میرزا اگرچه حرمتکی در میان مردم داشت اما خمس نمی‌برد. بعدتر این تمایز تا پوشش و لباس پیش رانده شد. سیدها شال سبز می‌بستند و عمامه‌ی سیاه می‌گذاشتند و میرزاها شال سیاه و عمامه‌ی سفید. چیزی که هنوز هم میان اهالی عمامه سخت رعایت می‌شود.

 

در آن حوالی هنوز قدرت بر مدار جابه‌جایی سید و میرزا می‌گردد.

نگاهی به یک لغت‌نامه:

میرزا همه وقت جامه زرتاری نیست

پیوسته سهپر بر سر یاری نیست.

پیش‌تر از القاب شاه‌زاده‌ها بود حالا به سردارزاده‌ها می‌گویند. مردم شریف و پاک‌نژاد. مردم شاد و مغرور. میرزا چون در اول نام درآید اطلاق به نویسنده‌های اهل حساب و کتاب می‌شود: دفتردار، محاسب. برکسی اطلاق می‌شود که مادرش علویه باشد لاغیر.

 

باری، میرزا در آغاز نام و پایان نام می‌آمد. آغاز نام برای این بود که نشان دهد طرف یا برآمد زه‌دان سیدی است یا می‌تواند خط بخواند و بنویسد. این سیدهای بی‌سهم فقیر که سید نبودند و دیگر احترام چندانی هم نداشتند بر در انبارهای تجارت‌خانه‌ها می‌نشستند و از رفت و آمد بارها سیاهه برمی‌داشتند یا می‌رفتند در جوار امام‌زاده‌هایی که رونقی داشتند برای زبار زیارت‌نامه می‌خواندند. بعدها که دادگاه و شکایت‌نویسی رواج یافت همین‌ها اولین دسته‌ای بودند که بر در دادگاه‌ها کرسی نهادند و برای مردم بی‌سواد شکایت نوشتند و دادخواهی‌شان را به گوش شحنه رساندند. هم بوده‌اند میرزهایی که از خود قابلیتی نشان داده و در دربار پادشاه‌ها و امیرها به منزلتی رسیده باشند و از کتابت به صدارت برسند.

 

میرزا از زمان قاجار به پس نام‌ها هم کشیده شد. میرزای در پایان نام نشان شه‌زداده‌گی بود و در میانه‌ی همان دورانی که ذکرش رفت در نوشتارها پیدا می‌شود. نشانه: میرزا ایرج: ایرجی که خواندن و نوشتن داند. میرزا حسن: سید بی‌سهم. ایرج‌میرزا: ایرجی که شاه‌زاده هم هست. شاه‌زاده‌ای که نوشتن می‌دانست و از «دوسیه‌داری» می‌نالید. این‌ها اگر زده بود به شاهی رسیده بودند چون ناصرالدین میرزا، میرزای‌شان به شاهی می‌رفت. ناصرالدین‌شاه می‌شدند. اگر به خاطر بیاوریم که ناصرالدین‌میرزا هشتاد و پنج زن عقدی داشت و تازه یک چهارم جدش هم زن نگرفته بود اشکار می‌شود که میرزای از پس نام در این اواخر به چند پول سیاه می‌رفت. در پایان پادشاهی قاجار دوثلث جماعت دارالخلافه شاه‌زاده بودند و یک هفتم اهالی خواندن و کمی هم نوشتن می‌دانستند. آشکار است که چرا شاه‌زاده‌هایی که خواندن و نوشتن می‌دانستند در پی تمایز خود برآمدند و سعی کردند شاه‌زاده میرزاها را از شازده‌ها جدا کنند. میرزای از پس نام با برافتادن دور قاجار برافتاد و ماند میرزایی که اشاره به سواد داشت و امر خواندن می‌دانست. آن میرزا، برادر بی‌سهم سید ولی در میان مردم و گاهی پیش از نام‌ها مانده بود تا این دور تازه که باز رونق گرفت.

سرانجام پیدایش و پیش‌رفت اداره‌ها و باسواد شدن مردم میرزا را در انبوه اداره‌بازی و دفترنویسی حل کرد. در حاضر میرزا نامی است که مسمایش در تاریخ آرمیده است. اگر بشود لفظ تکامل را برای این امر به کار برد میرزا نسلی است منقرض شده. در تازه‌ترین واژه‌نامه‌ی فارسی در دسترس من آمده است:

میرزا: 1ــ منشی کم‌سواد و کم‌مایه. 2ــ کسی که کار اداری مهمی ندارد و مثلا مشغول سوادبرداری و یا دفترنویسی و مانند آن است.

بی هیچ اشاره‌ای به تخمه‌ی شاهی یا برادر ناتنی سید.

 

 

 

 

   

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site