صفحه ی اول

 

تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی

پیوندها
عکس هایی از تتگ ارم، خویز، کاکی...

کارهای از دوستان:

حسن مصلحیانی

علیرضا ساکیان و دیگران

داستان:

 رضا قاسمی: دوات

مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
ليست وبلاگ‌های اکسير

 

 

خوان‌های خواری و خانه‌ی ریا

 نسخه ی پی دی اف

 

ــ نویسنده‌های ما از دانشی که باید امروزه‌ی این جهان است برخوردار نیستند.

ــ صنعت نشر ما مشکل دارد.

ــ ما در برگردان کارمان به زبان‌های امروزه‌ی بازار جهان مشکل داریم.

 

شاید چند نظر دیگر را هم بتوان جست و این‌جا نشاند.

 

1 

این نوشته می‌خواهد خاک رفته‌گان را بکاود و سر از روز امروزه‌مان درآورد. در پی این پرسش که: چرا ما جهانی نمی‌شویم؟ البته بیش‌تر چرا هنر و آشکارتر چرا ادبیات و برجسته‌تر چرا داستان ما جهانی نمی‌شود. از این رو نخست دوری شتابناک در این که «ما» کی هستیم و از کدام «ما» می‌گوییم تا در پی آن به این برسم که از چه«‌مان» می‌گوییم.

 

شیخنا فرموده است باز که ما، من و تو، نویسنده‌های مهاجر (تبعیدی) بستی نگشوده‌ایم و جام رفته به جامه‌ی جشمید برنگردانده‌ایم. باید بگویمش که بی‌خیال. بر بست خویش باش و نرم‌نرمک می‌ران. کارسازی تمام شده است. جامه‌دان کجاست؟ بگو تا بیاورند و جام را ببرند.

 

ما لخت آمدیم. ایهاالمولا کور که نبودی:

ــ از کجا می‌آیی؟

ــ پرسیا.

ــ کجا؟

ــ ایران.

ــ اوهو، خمینی...

 

قالی کرمان و شال ابریشم که بر شانه نداشتیم. با این‌همه، اگر به راستی پاس هستی خود داشتن همین زبان سرخ در سر سبز گرداندن و سوی حرف دل رفتن است، اگر دادن سایه‌بان به بهای سر لخت در سرمای برهوت چماندن و بر زبان «خویش» تیغ ننهادن است، در میان ما آواره‌ها، هر گوشه بنگری گلی می‌بینی در زبان دربسته‌ی فارسی.

تو نه تنها زبان خود را از کام برگرفتی و در کونه‌ی کُماچ تپاندی، زبان مردمان دیگر را هم الکن کردی. آن هم برای گرفتن اجازه‌ی نشر. بشنو:

ــ «چیزی را انتخاب می‌کنم که لازم نباشد زیاد از آن بیندازم...»

«انتخاب» کنم، «بیندازم»! هی دم از پایین آمدن نشر کتاب می‌زنی. کدام کتاب؟ کتاب به حرف دل کدام مردمان؟ تو هنوز هم جان به جانت کنند زبان مردمان همان محدوده‌ی خودت را از بُن می‌بُری که «تمامیت ارضی» را پاس داشته باشی. دم از ملت می‌زنی بی‌که دست کم یک بار به خودت نگاه کنی و ببینی که تو هیچ‌گاه ملت نبوده‌ای. ملت نیستی. تو امتی و امت می‌مانی. ملت که برآمد امپراتوری نیست. ملت که گرد کردن مردمان در زیر سقف یک دین و باور نیست. ملت که مهار کردن مردمان از آبریز کجا تا به تنگ کجا نیست. تو امتی. با این تفاوت آشکار که امت اگر گاهی و از جایی درآمده بود که دست کم در ریشه به شیر می‌کشید، به مادر، به زبان مادری، به تو که رسید معنایش را به بابا باخت و از زبان مادری مشترک به باور مشترک رسید. اگرچه نقش و جای‌گاه «ولی» و «مولا» را هم تعلق به قبیله و زبان مادری می‌زد تا بر تو آشکار کند جای و گاه تو کجاست.

کی و کجا تو یک‌بار خواستی بنگری تا هرآن‌چه را که تو جنبش ملی خوانده‌ای یکسره در برابر «دیگری» درآمدن بوده است، نه به من و تن خود رسیدن، به خویشتن رسیدن، به خویش تن، به خویشان رسیدن است؟ آن‌چه تا کنون جنبش‌های تو را به وجود آورده است «دیگری» غریبه، غیر بوده است. این کودکی است، روانشناسی کودک است که هویت را همان از دیگری به من رسیدن بگیری. آن‌چه در جای‌گاه خود امت را ملت کرد کنش تازه بود. نگاه نو. یعنی نگاه از «او» برگرفتن و به خود خیره شدن، رسیدن به من، به تن. تو درست برعکس آن‌چه اکنون مدعی آن هستی و طلب می‌کنی تا کنون بر واکنش آمده‌ای. کنش‌گر نبوده و نیستی و ادعای جهانی را می‌کنی که از واکنش گذشته و به کنشگری در جهان رسیده است. این البته داستان بچه‌های خدا است. نه تو که بند و بنده‌ی ال‌اله‌ای. کافی است کمی در نام آن‌ها که معنای ملت را باید از آن‌ها طلب کنی کنج‌کاو شوی (از زرق و برق درآیی و به گوشه‌هایش نگاه کنی) تا دریابی که چه دنیایی اختلاف هست در نام تو و نام «او». تو ایرانی هستی و هرجا که حرف از ادبیات و اصولا زبان و زبان‌آوری است جز فارسی چیزی به خیالت خطور نمی‌کند. بُن نام ایرانی را اگر بزنی به کجا می‌رسی؟ اصلا از کی رسمی شد که تو دیگر «ایران» هستی، نه پرس، نه پرسیا؟ جز یکی دوتا از کشورهای اروپایی، بُن نام هرکدام‌شان را که بزنی به بُن جان‌شان می‌رسی، به زبان‌شان. همان یکی دوتایی هم که نامشان به بُن زبانشان نمی‌برد از آن رو است که زیر یک آسمان زبانی زندگی نمی‌کنند. بُن نام و زبان تو به کجا می‌کشد؟ بُن نام تو به نژاد می‌برد و بُن زبانت سلطه‌ی زبانی یکی از قبیله‌های امپراتوری فرتوت و فرسوده را نشان می‌دهد. گیرم که خود این قبیله خود کم‌تر، خیلی کم حاکم بوده است و بیش‌تر کارگذار ولی عرب و سلطان ترک‌تبار.

 

گفته‌اند که زبان دریچه‌ای است که در دنیا را بر آدمی می‌گشاید. این دیگر نیاز به آن‌چنان اندیشه ندارد که سر به بیشه و هول شیر بسپاری. بر کودک، پیش از آن که زبان بگشاید، دنیا از دریچه‌ی کنش و واکنش به هرآن‌چه پیش چشم سر و حس‌های او نهاده شده است نموده می‌شود و این نموده از آنچه پیش چشم سر و داغ دست نهاده است فراتر نمی‌رود. از حال درنمی گذرد. جهانش کوچک است. اما زبان که بگشاید جهانش در زبان گسترده و گشوده می‌شود.

ــ کجا بودی گُلی؟

ــ داشتم توی آن اتاق بازی می‌کردم.

ــ خُب، بنشین تا تلویزیون را برات روشن کنم.

ــ نه می‌رم توی باغچه بازی کنم.

 

زبان بر کودک میسر می‌کند که گذشته (رفته) را به اکنون بیاورد و از آن درگذرانَد و به آینده (نیامده) بکشاند. این گونه است که زبان بالی شگفت می‌شود برای کسی که به سختی زیر بار سنگین سر بر پا بلند شده است. در اساس چندان تفاوتی میان کودک و بزرگ نیست. زبان بر تو میسر می‌کند که از رفته، از چیزی که دیگر نیست با خبر شوی و از آینده، از نیامده، از آن‌چه پیش روی نیست، خیالی در سر بیاوری. بر تو میسر می‌کند به جای رفته و جای نیامده سفر کنی. در یک کلام از حال تو را برمی‌کند بی‌که از آن‌چه پیش روی و چسم سرت نهاده شده است رها شوی. این زبان از شیر مادر و شیره‌ی خاکی که استخوانت از آن برآمده و بر آن نشسته‌ای به تو می‌رسد. از این روی است که زبان مادری دیده‌ی دل می‌شود و آدمی را از همان نخست از چشم سر فراتر می‌برد. درست به همین دلیل که نخستین گشاینده‌ی «در» جهان، دریافتن، دیدن در، بر تو زبان مادری است (از آن‌ها که دو زبانه و یا چند زبانه بار می‌آیند و همواره حال اندکی را دربرمی‌گیرند درگذشته‌ام.). زبان به همان میزان که برای کودک نقشی یکه و یگانه در پیدا کردن گاه و جای خود در جهان دارد برای ملت هم همان نقش را بازی می‌کند. جایی که ملت برخاست و معنایش را به ادبیات جهان کشاند پیش و بیش از هرچه و چه‌هایی به باز شدن و میدان‌داری همین زبان می‌رسد. تاریخ ملت را اگر در همین اروپا پی بزنیم ــ که چه بخواهی چه نخواهی زادگاه و گسترنده‌ی مفهوم ملی امروزه‌ی جهان است. ــ به همین خیزیدن از بُن زبان می‌رسی. جایی که بر زمین امپراتوری روم تکه‌پاره می‌شود و در افلاک زبان‌های بومی مردمان جای زبان لاتین را می‌گیرد و آن‌چه ملت و جنبش ملی نام نهاده می‌شود از آن برمی‌خیزد. چیزی که ما در بررسی تاریخ خود همواره از کنارش گذشته‌ایم. مگر نه گام نخست در این راه محترم شمردن همان حقی که برای خود شناخته‌ای برای همسایه‌ات هم هست؟ همین خود مگر نفی آن چیزی نیست که ما آن را همواره با علم کردن «تمامیت ارضی» و پاسداری از ته‌مانده‌ی امپراتوری کهنه و فرسوده پس رانده‌ایم؟ اگر بخواهیم مثل جاهایی که نام ملت و مفهوم ملی را به لغت‌نامه‌های جهان تحمیل کرده است رفتار کنیم پذیرش «همان حقی که برای خود خواسته‌ای برای همسایه هم بخواه» نخستین گام است. گامی که رسیدن به همان چه و چه‌هایی است که در زبان سر هوارش را کشیده‌ایم و در زبان دل و دست به انکارش رسیده‌ایم. چرا؟ آشکار است. بر ارض تمامیتی نمی‌ماند. تو که مجموعه‌ای ناهمگون از زبان‌ها و ملت‌ها مختلفی و جز با سرکوب و اختناق این گستره را گرد نکرده‌ای نمی‌توانی جز بر نیزه تکیه کنی. همین هم هست که داد و قال تو را برای آزادی ما را به بُن خواست تو می‌رساند. گرد شدن امت در برابر هجوم و هجمه‌ی بی‌گانه. اما آزادی به راستی و به درستی هنوز همین است که برای حق بیان هرکسی سر بدهی حتا اگر دشمن تو باشد. تو که هنوز این حق را برای آن «هم‌گانه»‌ای که در گانه‌ی زبانی دیگری هست می‌شود نمی‌پذیری، جارت برای آزادی جز آزادی برای من، جز این که حالا نوبت من است و باید مدتی هم من سوار شوم معنایی ندارد. «آزادی» همین واژه‌ی نو رسیده را بپا که از کی تا کنون به زبان تو افتاده است و هربار که تو را بر کرسی نشانده معنای خودت را در آن تپانده‌ای: آزادی یعنی این که «من» آزاد باشم از هر طرف که خواستم وارد «باغ»ام شوم. آزادی تو قانونی کردن و بر قانون نشاندن بریدن زبان و کوبیدن سر است. سر هر داری که از در سرای تو بلندتر باشد.

 

 مگر نه پیش و بیش از آن‌که زبان در رمان و داستان بنشیند زبان یکه‌ی خلیفه، زبان سلطه را به چالش کشید و زبان بریده‌ی دل را پیش نهاد؟ سردارهای جنبش ملی تو برای من، برای تن، برای خویشتن، برای خویش سر بالا نداده‌اند. آن‌ها در برابر غریبه، غیر، بی‌گانه قد کشیده‌اند. تنها این نیست که از یک گوشه شروع شود. باید از بُن جان برآید و جهان را بگرداند و جهان در زبان گردانده می‌شود. دست کم این جهان امروزه که ما در پی‌اش سال‌هاست دویده‌ایم و می‌دویم کم پی بالا کشیدن این زبان جان نکنده است و نمی‌کند هنوز. تو دستت نمی‌رسد و گرنه به همان مردمان ایرانی غیر فارس حق گپ زدن را هم مثل حق آموزش و نوشتن به زبان مادری گرفته بودی.

 

تو در گسست آمده‌ای و در این روند جان و جهانت گسیخته است. پیوسته نمی‌روی. به بازارروزت نگاه کن چه هشل‌هفتی است. بازار اندیشه‌ات را هوار می‌زند. به اُتل، همان عمده‌ترین و نخستین نشانه‌ای که تو را جابه‌جا می‌کند نگاه کن. «ماشین»: فرانسه است، «ترمز» روسی است، «موتور» انگلیسی است، از ترکی هم غافل نمان: «قالپاق» را بباش. تو مانده‌ای با «فرمان» فارسی و می‌رانی در جاده‌ای که روز به روز باریک‌تر می‌شود و از «خودرو» پرتر. وقتی که همین اتل بُن شهرسازی و معماری و پوشش و شکل نشستن و رفتار در خانه‌ات را دگرگون کرده است، تازه تو به فکر معادلی مناسب اخلاق روز برای «سگ‌دست» افتاده‌ای. حالا دمی از همین «خودرو» که به «راندن»‌اش رسیده‌ای بگذر و به فعل‌هایی برس که برای «رایانه» دست و پا می‌کنی.

ــ برای فیلترینگ چه واژه‌ی خوش‌ساخت پارسی «تولید» کرده‌ای؟

 

(گور دختر)

 

دُهل بازار روزت بر سر هر برزن بلند است. وقتی که در همین کم از سی سال زبانت غرق در واژه‌های عربی‌ای شده است که هیچ عربی از آن سر درنمی‌آورد، وقتی که زبانت زیر بار فعل‌هایی که نام‌ها و صفت‌های شیوه‌ی زندگی مردمان امروزه بر بار دارت نهاده است رُمبیده است، وقتی که دیگر داد و ستدت را ترکیب «کردن» و «دادن» کفاف نمی‌دهد، تازه تو داری تقلا می‌کنی نام‌ «چیز»های از دیگری گدایی کرده را به فارسی سره برگردانی. به جایی برگردانی که جز گرد و گوز سربالا چیزی از آن نمانده است. نمی‌شود. بار سنگین‌تر می‌شود و تو را که پای رفتنت دیری است در گل گیر کرده است با خود فرو می‌کشد. جهان امروزه شتاب می‌طلبد، فعل، کنشگری. تو که بُن و بنیاد زبانت بر شرح و بسط و توصیف شاخ و برگ درخت خانه‌ی دیگری تن‌آورده است، تنها می‌تواند از منگی درآمدن و در پای منقل از این طرف به آن طرف کشیده شدنت را کفاف کند. آن‌چه زبان تو را برد ــ در شرق ترکی تا هرکجا که بگویی. و در غرب؟ ــ شیوه‌ی زندگی تو بود. وقتی که چهار اسبه پی شیوه‌ی زندگی دیگری می‌گردی دیر نیست که یکسره زبانش را هم هموار گُرده کنی. کار تو ساخته است. باخته‌ای جر می‌زنی. مشتی ملای مفتخواره و جمعی صوفی چله‌شین را که هیچ کاری مگر کلامبازی و غلامبارگی در سر و دست نمی‌برند بر شانه نهاده‌ای و هوار که: یوسف آمد زلیخا برگرد به پشت.

 

در دین تو کجاست که کار ستوده شود؟ «ولی» اول تو جز تجارت و تاجر کی را ستوده است؟ اکنون، همین دم‌ات حرف اول را کی می‌زند؟ الله، الله‌کرم، حجره، حبیب‌الله. اصلا خدای تو برای چه تو را فرستاده روی زمین؟ مگر برای تنبیه که دیگر کنج نکاوی؟ مشتی حجره‌نشین و تکیه‌گردان را با راهبه‌خانه‌ها قیاس کردن و ندیدن این که ساعت نخست بر سردر کلیساها نشست بعد بر دست شاه رسید، تو را به این رسانده است که اوهوو یوسف با ماریا دست داد، لیلی نگاه کن: پیش‌رفت را ببین!

 

مدح اسکندر مقدونی و ولی اعظم عرب و سلطان‌های شایسته‌ی ترک‌تبار را از جهان و فرهنگ تو بردارند از فارس و فارسی چه می‌ماند؟ دم از تاریخ چند هزار ساله می‌زنی و یک‌دم به خود نگاه نمی‌کنی که در تمامی راه تو بر ریا آمده‌ای، بر دورویی. تو تا جایی رفتی که دستمال خونی بکارت را از درگاه خلیفه درآوری. نمی‌شود که! تاریخ تو را اگر خلاصه کنی (تاریخ گم‌شده‌ی مردمان بومی را بگذار میان‌های تُل‌های خاک و خاطره‌ی باغ‌های‌شان بماند و یاد این را تازه نکند که کجاها شکارگاه دسته‌های آریایی شد.) از همان آمدن آریایی‌ها تا امروز تو را سه گره‌گاه و سه‌پرتگاه است. هر سه‌ی این‌ها شخصیت دوگانه، دوخانه، دوتایی و دو رویی تو را جار می‌زند. برای هر بی‌گانه‌ای که پا به خانه‌ی تو بگذارد این رفتار دوگونه، اندرون این، بیرون آن، این پیش رو بله برادر و پشت سر کُس‌خواهر تو نشان بیماری است. نشان پریشیدگی شخصیت. پس پرسش پیش نهاده است که چرا هستی و می‌روی؟ چرا نمی‌پُکی؟ این البته برای کسی شگفت است که سرشت تو را نشناسد. بُن ریای تو را پی نزده باشد. یا دست کم همه را با ذکر کوتاهی از تقیه منتفی کرده باشد. داستان دورویی تو تاریخی است و سرشتی تو شده است. تاریخ تو، همیشه ستایش خواردارنده ی تو بوده است. ستایش خوردارنده‌های تو را از زبان تو بردارند از آن چه می‌ماند؟

 

نخستین خواری را اسکندر بر تو چشاند. کعبه‌ات را چنان ویران کرد که اگر «او» به دادت نرسیده بود که کتیبه‌های مرده را بر تو بخواند و از متن‌های مانده در کتابش نام کوروش و داریوش را در دهان تو بیندازد از داستان سکندر بر تو همان مانده بود که او را شه‌ــ‌ خدای خود کنی و بستایی:

به خود نامدم سوی ایران ز روم

خدایم فرستاد از آن مرز و بوم.

 

شه‌ــ خدای شاهنامه‌ات نشد؟ پیامبر عرفانت نیست؟ ذوالقرنین کتابت نشد؟

«گرفتند بر شهریار آفرین                    

که یار تو بادا سپهر برین

سر تخت جمشید جای تو باد                  

سریر سران خاک پای تو باد

کهن رفت، شاه نو ما تویی                   

نه خسرو که کی‌خسرو ما تویی»

 

(گور پدر)

 

باز بخوان و برگرد نگاهی کوتاه بینداز به آن‌چه مردمانی که اسکندر از میانش‌شان درآمده بود و دوری شاهد تازش و فتح‌الفتوح شاهنشاه‌های تو بوده‌اند از تو چه‌گونه یاد می‌کنند. مگر بربر؟

 

تخت جمشید روزی کعبه‌ی مردم ملک دارا بود و نشان قدرت شاه ــ خدا. یکی دو هزاره گذشته از آن دوران. کسی از مملکت دارا که از قضا به دور و بر خودش نگاه می‌کند چشمش به تخت جمشید می‌افتد.

 

«تا شهر استخر نزدیک یک فرسخ فاصله دارد. بنایی عجیب و معبدی بزرگ است. ستون‌های سنگی شگفت‌انگیز دارد، سرستون‌های سنگی زیبا از اسب و حیوان‌های تنومند و محوطه‌ای وسیع با یک باروی سنگی اطراف آن هست و تصویر اشخاص را با نهایت دقت تراشیده‌اند. به پندار کسانی که مجاور آن هستند تصویر پیامبران است. این خانه در دامنه‌ی کوهی است و نه شب و نه روز باد از این معبد قطع نشود و صدای عجیب دارد. مسلمان‌هایی که در آن‌جا هستند می‌گویند سلیمان‌بن‌داوود باد را در این‌جا به زندان کرده است.»

 

سه قرن بعد:

این یکی را ببین و حد دانایی خود را از تاریخی که از زبان «او» گرفته‌ و سر مردمان را با شرح و بسطش سوده‌ای بسنج:

 

«کسی که دیده باشد ولایت فارس و تاجگاه سلیمان بداند که عمل دیوان است. جایی که قصر جمشید گویند. هزار ستون نهاده، از مراحل بینند. هر یکی چهل و هشت ارش بالا و ستبری هر یکی چهار مرد را دست در پیرامُن آن در نیاید. در وسع بنی‌آدم نیاید که آن را نصب کند. از آن عهد بسی دعوی کردند که به جرثقیل مثل آن کنند. نتوانستند کردن. پس معلوم شد که آن به قوت شیطان بوده است.

در این بقعه سرایی کرده‌اند از سنگ سیاه و صورت‌های سنگین از دیلمان و غلامان، موهای مجعد و زلف‌های ترکان، که وصف آن نتوان کرد. سنگ‌ها برهم نهاده‌اند هر یکی ده‌هزار من و در میان دو سنگ مو نرود. بر این جایگاه دو بحری کرده‌اند، سمب‌های گاو و پیکر آدمی، ریش‌های دراز، دوازده ارش عرض و طول آن و وزن آن خدا داند؛ یکی بر این گوشه، یکی بر دیگر گوشه...

آدمی نتواند کردن. و اگر بگویند که دیو و پری کرده است عقل قبول کند.»

 

همان کسی که نخستین خواری را بر تو چشاند. تو چه کردی؟ جز این‌که سکندر دارایش کردی، از تخمه‌ی دارای دارایانش خواندی و شرم آن‌همه ستایش بی‌گانه و خواردارنده را از سر خود برداشتی؟ با این‌همه، اسکندر تو را بر زمین خوار کرد. کعبه‌ات را به آتش کشید و خزانه‌ات را بار کرد و برد. اما او خدای تو «بربر» را به پشیزی نمی‌خرید که. رهایت کرد تا به یاد زمین رفته، سر به آسمان مانده بلند کنی و ندبه را زمزمه‌ای کنی. او با زمین و مادینه‌های پارسی خوش‌تر بود تا پیش و پس کردن نام خدایان تو «بربر» در آسمان. در بالا بردن و به آسمان رساندن خواردارنده‌ی خود هیچ کس به پای تو نمی‌رسد!

 

اما آن دومین، عرب، نه تنها تو را «مولا» کرد و ارزشت را به «ولی» سپرد، نه تنها بر تو خراج گذاشت و برای حق نفس از تو گزیت ستاند، بلکه خدایت را هم از پهنه‌ی آسمان را زیر کشید و ال‌اله را به جای آن نشاند. همان که تو در راهش کاسه‌ی داغ‌تر از آش عایشه شده‌ای. یعنی که این خواری دومین تمام بود. هم در آسمان و هم بر زمین خوار شدی. آن هرمزدی که پشت دود و دم آتش اسکندری در آسمان دورمانده بود و فرو کشیده نشده بود از دریای اشک در آمد و پسر ساسان را بالا کشید، آن امیدی که باری به هرجهت در پهنه‌ی آسمان سکندری جاخوش کرده بود، روزی بلند شد و فره را برگرداند. این دومی اما نه تنها بر زمین تو را خم کرد و به زانو نشاند بلکه به راستی و به تمام معنا تو را خوار کرد و به خاک خسته نشاند. دیگر بعد از این آن‌چه مانده است و هست؟ نه سر، نه پا، تنها دستی است به دریوزگی در آسمان ال‌اله و دستی بر تبرک نیزه‌ی ترکی. مانده است دمی، نفسی، که تو را نگاه می‌دارد تا سینه‌سا شرح و مدح سکندرهای تازه‌ی رسیده‌ی ترک را سر دهی و درس مسلمانی به آن‌ها دهی. تاریخ این هزاره‌ی پس از اسلام را ورق بزن. چند دوده و دودمان فارسی در آن پیدا می‌کنی؟ از یکی دوتا‌ــ برای زمانی کوتاه و آن‌هم به نام و نشان خلیفه‌ــ که بگذری تاریخ پس از اسلام تو یک‌سره تاریخ سلطنت سلطان‌ ترک‌های ستوده است. تاریخ تو را از هرکجا که بگشایی و در هرکجا که ببندی داستان گسست است. هربار جایی فرصتی پیش آمده است و ترک‌های تازه رسیده از خانه‌به‌کولی خسته شده‌اند و خواسته‌اند سنگی بر سنگ بگذارند و فرصتی برای ساختن و پرداختن فراهم شود دسته‌ای تازه از راه رسیده و دست‌های کار را از مرفق بریده است، شهر ساخته را ویران کرده است، شرح سلطان پیشین را بر آب داده است، یاد و پیشینه‌ی پیشینیان را پاک کرده و خود آغاز تاریخ جهان شده است: پیش از سلطان محمود سلطانی نیامده بود، نبود!

 

ــ چه گویم که خورشید تابان که بود

که‌زو در جهان روشنایی فزود...

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره «محمود» گوید نخست...

 

(گور فره سرور)

 

تاریخت را بنگر:

 

«نیشابور شهری است. آن را ایرانشهر خوانند و آن قهندژی است در خراسان. از این شهر معظم‌تر نبود. آن‌جاست کوه فیروزج. و این شهر بیران شد در سنه‌ی خمس و خمسین و خمسمائه بر دست غُز. جامعی داشت شگفت، در آن حوضی مسین نهاده، چهارصد مرد گرد آن درآمدندی و وضو کردندی. و چراغی برنجین در قبه آویخته، چهارصد لوله داشتی، در هر لوله صد من روغن ریختندی. غز آن را بشکست و بر اشتران ببست و ببرد.

و گویند علت خرابی این شهر و دیگر شهرها آن بود که دو فراش را خصومت افتاد به سبب خربزه‌ای و یکدیگر را بزدند. هر یکی به امیری التجا بردند. هردو امیر را با یکدیگر خصومت خاست. یکی پیش غز آمد، یکی پیش سلطان سنجر. هردو لشکر آوردند و به سبب آن اقلیمی بیران شد.

امروز نیشابور جای گرگ و شغال است.»

 

 

می‌بینی که دوری کوتاه فرصتی فراهم شده است، خشتی بر خشت نهاده شده است، زندگی به رونقی رسیده است و چیزی نوشته شده است اما هنوز خشت بر خشت خشک نشده است که دسته‌ای تازه از راه رسیده، شهر را ویرانده و هرچه هست و نه هست تو را بار اشتر و اسب کرده و مدت‌ها یورت به کول رفته است تا کی از بار غنایم و خانه‌به‌کولی خسته شود، جایی بار زمین بگذارد و به فکر یورت تازه و خشت بر خشت نهادن بیفتد. آن پایتخت‌های گم‌شده در خاکستر را بگذار و همین‌ها را ببین. دوران ترک‌ها: از «ایران خارجی» در شرق و جای و گاه خلیفه در غرب می‌گذرم. همان میانه یا مرکز را بباش و نگاه کن: ری، اصفهان، مرو، مشهد، بلخ، نیشابور، تهران، شیراز، گنبد، تبریز، قزوین، غزنه، اردبیل، شیز...

دودمان‌ها: بعد از حدود سه قرن سلطه‌ی بی‌واسطه‌ی عرب‌ها، کمی بیش از قرنی دوره‌ی سلطه‌ی ایرانی‌های موالی است. (فارسی‌زبان‌ها). ایرانی‌هایی که هیچ‌گاه وابستگی و دست‌نشانده‌ی خلیفه بودن خود را رد یا انکار نکردند و به نام «موالی» مفتخر بودند.

موالی: جمع مولا: غلام آزاد، موکل یک ولی یا قبیله‌ی عرب.

مولا: مولی. از اضداد. سرور، آقا ــ بنده، غلام.

مولا: مالک، سرور، بنده‌ی آزاد شده: موالی. جمع.

«علی گفت: او را بباید کشتن که هرمزدان مسلمان بود و مولای عم من عباس.»

 

پس از این دوره، حکومت به غلام‌های ترک‌تبار می‌رسد. البته در این میان سه دسته‌ی دیگر ایرانی هم حضور داشته‌اند که تا خلیفه به زیر کشیده نشده بود وابستگی‌شان به خلیفه را رد یا انکار نمی‌کنند: آل بویه، زند، پهلوی. اگر خیلی خلاصه و سرراست دوره‌های تاریخ ایران را نگاه کنیم: از پیشینه‌ی پیشداده‌ها که می‌گذرد گاهی اشارتی به «دارا» است آن هم برای آشکار کردن چهره‌ی شاه جهان، اسکندر.

 

ــ از اینان به جز نام نشنیده‌ام

نه در نامه‌ی خسروان خوانده‌ام.

پارتی‌ها(اشکانی‌ها را می‌گوید. همان‌ها که از قضا خاستگاه‌شان هم شرق ایران بوده است.)

هخامنشی‌ها، سلوکید (یونانی‌ــ‌ مقدونی‌ها)، اشکانی‌هاــ‌ چندان بیش از قرنی نمی‌گذرد که ما دانسته‌ایم که این دوران را هم داشته‌ایم. آن هم به مدد «او» که بر در خانه‌ی ما در آمد و به پستوی خانه اشاره کرد و گفت کی هستی، بابایت کی بوده است و از کجا رسیده‌ای. به ما گفت کی هستی و از کجا آمده‌ای و این ویرانه‌ای که بر آن بیتوته کرده‌ای از کجا و کی به این روز رسیده است. ــ  نشانی اگر در تاریخ ایران از ما بازمانده باشد این‌ها است: ساسانی‌ها، سلطه‌ی بی‌واسطه‌ی عرب‌ها، موالی (طاهری‌ها، صفاری‌ها، سامانی‌ها)، غزنوی‌ها (ترک)، آل بویه، سلجوقی‌ها (ترک)، قراختایی‌ها(ترک)، خوارزم‌شاهی‌ها(ترک)، مغول‌ها‌ـ ایل‌خان‌ها‌ـ تیموری‌ها(ترک)، صفوی‌ها(ترک)، افشاری‌ها(ترک)، دور کوتاه زندی‌ها، آخرین سلطان‌های ترک‌تبار (قاجار) و آخرین نشان و نشانه‌ی سلطنت «ایرانی» یعنی پهلوی.

 

اگر مجموع این دوره را که باری‌به‌هرجهت به عنوان تاریخ دوهزاروپانصدساله جار زده می‌شود جمع و ضرب کنیم کم‌تر از یک سوم دوره به آن‌چه ایرانی و زبان‌های ایرانی گفته می‌شود می‌رسد. یعنی دست کم پانصد سال حکومت سلوکید، سی‌صد سال سلطه‌ی بی‌واسطه‌ی عرب‌ها، و سراسر هزاره‌ی دوم که دوران سلطنت ترک‌هاست. جالب است که اگرچه نوشتن به آن‌چه که با نام زبان فارسی شناخته می‌شود در دوره‌ی سامانی‌های موالی (آن‌هم با «فتوای علما») آغاز می‌شود اما در شرح تاریخ و مدح سلطان‌های ترک‌تبار است که رشد می‌کند. آن‌هم کُپه‌کپه، گُله‌گله، سکوت، گسست، کپه‌کپه... همین متن‌های مانده از آشوب‌های ایلی و کتاب‌شویی‌ها را از نظر بگذران. مگر به کمک خیال نمی‌توانی به این برسی که این کپه، این گُله از نوشته چه‌گونه به کپه و گله‌ی بعدی رسیده است. دوری سری، صدایی، گپی، گفتی هست، قرنی و گاه قرن‌ها سکوت در میانه نشسته است تا کی سلطان ترک هوای شنیدن تاریخ شاهی خود کند. گیرم که برای خواننده ی امروزی همان‌قدر تاریخ بلعمی (ترجمه‌ی مقدمه‌ی تاریخ طبری) به گفتار امروزه می برد و نثر قاجار به زبان زرگری. با این‌همه در همه‌ی آن‌چه گسست است یک چیز پیوسته بوده است و هست و آن ستایش خواردارنده است. در این که در زیر، در پسله، در پستو همواره زمزمه‌ی شورش و شوریدن را داشته‌ای بحثی نیست. بیرون این و اندرون آن تو تاریخی است، این را نمی‌شود در تو نادیده گرفت و به نقدی رسید که در بازار امروزه به پشیزی فروخته شود.

 

نگاهی هم به پایتخت‌ها «ملت»‌های امروزه‌ی جهان بینداز، همان‌ها که نام ملت را به تاریخ و هستی روزشان کشانده‌اند و بر زبان تو نیز رانده‌اند تا معنای گسست را دریابی و به ریشه‌ی دورویی و اضطراب روح خود نزدیک‌تر شوی، تا به این خوان سومین برسیم که فاتحه‌خوان تو خواهد بود. هرچند برای تو که عمری است بر مرده آیه‌ی فتح و گشایش خوانده‌ای جار بی‌جایی است. همین هم اما بی‌ردخور آن دورویی تو را بیش از هرچیزی پیش پای تو می‌اندازد. تویی که در سر در هوای عهد عتیق داری و چشم به دست او دوخته‌ای که به فتح آسمان رسیده است:

ــ ما از غرب فقط تکنیکش را نیاز داریم!

چهار اسبه پی تکنیکش می‌دوی و نگاه نمی‌کنی که همین تکنیک است که بُن‌ات را بالا آورده است و دورویی‌ات را پیش چشم جهان نشانده است. این تازه رسیده، این سومی، این خوان و خانه‌ی آخرین، این شیوه‌ی زندگی غربی، آن دم آخرت را هم خواهد گرفت. هرچند این خود احتیاط بی‌جایی است که خیال کنیم آن دم آخرین را هم‌اکنون نربوده است.

 

ــ خدا کارگر است، مورچه کارگر است، اقتصاد مال خر است.

به یادش می‌آوری؟ کوتاه می‌آورم که بگذریم:

 

خدای این‌ها می‌گوید:

ــ و خدا گفت: آدم را به صورت ما، موافق و شبیه ما بسازیم تا بر ماهی‌های دریا و پرنده‌های آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه‌ی حشراتی که بر زمین می‌خزند حکومت نماید.

 

می‌بینی؟ برای این آمده است که بر جای خدا بنشیند. برای این آمده است تا بر هرچه هست و نیست در زمین و زمان سوار شود و در آباد کردن زمین خدا بکوشد. نزدیکی به خدا پی‌آمد این «کار» و کوشش است. خدای تو اگر بشود از آیات ناسخ و منسوخش درگذشت، از شرح کتاب شدن و پشت سر هم سوار کردن آیاتش در گذشت و نظم و نسقی در وحی‌اش جست:

ــ گنجی نهان بودیم. خواستیم خود را آشکار کنیم، پس، خلق را آفریدیم.

 

یعنی در همان آغاز انسان را برای این آفریده است که تماشاگر خالق باشد. خلق برای این آفریده شده است که شاهد هنرنمایی خالق باشد. وای به حال مخلوق اگر دمی از یاد خالق غافل شود:

 

«در بادیه می‌رفتم که به ذات‌العرق رسیدم. هفتاد مرقع‌پوش را دیدم جان بداده. گرد آن قوم برآمدم. یکی را رمقی مانده بود هنوز. پرسیدم ای جوانمرد چه حال است؟ گفت: بدان که ما قومی بودیم صوفی. قدم به توکل در بادیه نهادیم و عزم کردیم که سخن نگوییم و جز از خدا اندیشه نکنیم... چون به احرام‌گاه رسیدیم خضر به ما رسید. سلام کردیم و او سلام را جواب داد. شاد شدیم... حالی به جان‌های ندا کردند که ای کذابان مرا فراموش کردید و به غیر من مشغول گشتید؟ بروید که من تا جان شما به غارت نبرم و به تیغ غیرت خون شما نریزم با شما صلح نکنم.»

 

چنین خدای قهار و تنگچشمی که اصولا می‌آفریند تا او را بنده باشند، رزق می‌دهد تا او را به رزاقی بشناسند، می‌میراند تا او را به قهاری بشناسند، نمونه‌ی زمینی که پیدا می‌کند انعکاسی از خود او می‌شود:

ــ هرکه را خواند نه به علت خواند، هرکه را راند نه به علت راند.

 

 آن جنبش‌های پرت و پراکنده در تاریخ به پشیزی نمی‌رود مگر برای تورق تاریخ. گیرم که آن‌ها هم یک‌سره بر ستیز با بی‌گانه نشسته بود و به بازی گرفته شدن میان دو دسته از اولیا. اگر بخواهی چیزی به عنوان ملی طرح کنی تو نمی‌توانی از جنبش مشروطیت دورتر روی. همین هم دم خروس تو را آشکار می‌کند. همین به درستی و به آشکار پرده برمی‌دارد که همین نام را از کجا گرفته‌ای. مشکل تو این است که از روزی که «بیدار» شده‌ای، یعنی روزی که دار خود را در آئینه‌ای در دست دیگری دیده‌ای نگاهی انداخته‌ای و دیده‌ای که اگر درست پی بزنی بیدار نیستی، بی‌داری. دار نداری. سری داری سنگین از دار و خاطره‌های گم شده میان گرده‌ی تاریخ. تو در قیاس دیگری به شناخت خود رسیده‌ای. رسیده‌ای؟ می‌رسی؟ پرسش بگیر و گذر. نگاهی به همان میزان که از قلع و قمع نظرهای دیگران به کاسه‌ات آمده است کفایت است تا دریابی آن‌چه واژه‌ی ملی و ملت را به تو چپانده است در جای خود نخستین مسئله‌اش زبان مادری بوده است. فرهنگ مشترک؟ مشترک با کی؟ مگر نه زبان است که بار فرهنگ را می‌کشد؟ نکند فرهنگ را همین چند کتاب رفته به زبان فارسی گرفته‌ای. تو هیچ‌گاه از دو حال خارج نبوده‌ای. یا آشوب و حاکمیت ملوک طوایف یا امپراتوری و گرد کردن مردمان به زیر زور. همان سران مشروطه‌ات را نگاه کن: ارمنی، ترک، فارس... وجه مشترک همه رودررویی با بی‌گانه است. از زبان کدام سردار مشروطه درآمد که شاید به زبان مادری‌ هم بشود نوشت و مدرسه رفت؟ تو کی به بُن جان، به بُن جهان خود خیره شدی تا دریابی که آن‌چه «من» را تن کرد و میان نشاند و میانداری داد پیش کشیدن همین زبان مادری بود و سلطه‌ی زبان سلطنت و دین را برداشتن؟ آن که روزی شاید، شاید، رهایی بود خود بند شد و به پای خواجه افتاد. همان که باری به هرجهت هر از چندگاه ایران را بلند کرد و تمامیت ارضی‌اش داد، همان زبان فارسی او را در جا تپاند و تاب و توان جهش را از مردمانش گرفت. در بُن جان، از بُن روان به خواب می‌روی و در زبان برمی‌خیزی. شوخی نیست که. شاه و شهریار شعر تو پیرتر که می‌شود و از بازار جلوه و دل‌بری رها می‌شود بازمی‌گردد به زبان مادری. جلوه‌گاه جان و خلوت خانه‌ی مردمان زبان آنان است. خب نگاه کن تا چند زبان را از کام برگرفته و در کون تپانده‌ای که تمامیت ارضی‌ات از کف‌ات نرود؟ کدام ارض؟ ارضی که مردمانی لال بر آن بگردند و جز در ورد و زمزمه نفس نکشند خاک نفرین است. تو هیچ‌گاه از این حق اولین دفاع نکرده‌ای. از کجا طلب می‌کنی که مردمان سینه‌سپر کنند و زبان دراز تو را طلب کنند؟ این دیگر نیاز به آن‌همه درس و مشق ندارد تا دریابی امپراتوری‌ها، همه، از دم برای آن‌که بپایند هرچه و ناچه‌ای را بر مردمانشان حقنه نمی‌کنند و گاهی می‌بینی که شه‌ــ‌‌ خدایی به ساز بومی مردمانی که پیشبازش آمده‌اند دمی رقصیده است.

 

 

پیوندها

 

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site