l داستان کوتاه

l داستان بلند
ـــــــــــــــ
l تقاص‌طلبی نوستالژیک
l قلندرانه‌ها

l پریشیده‌های‌پریشانخیالی

l سیر و پرسه در متون
l از موسا تا محمد
ــــــــــــــــــــــ

l سفر بازگشت
l پرده خوانی ها

ــــــــــــــــــــ

l یادداشت اول


صدا

 

 


l
به بيش از آن چه كه در كاسه ات نهاده اند نمي رسي. چانه زدن صف را دراز مي كند.
l آیت الکرسی
l  ناخدانامه ي خان رم
l  پرسه در كوچه ي پُرس
l  خوان هاي خواري و خانه ي ريا
l  راز ني آزمندان
l  گره تمام كه شدم باز شد و از گيرش درآمد
l  از قهوه ي قجر تا جام واجبي
l  رهاننده تاك است، رها تاك ِ تاك
l  پلاس، خاكستر، خداخدا، كه باز نگردد!
l  و خدا گفت به خر:
l  دراي گايشگران
l  از پُرس ارم به شهريار اهريمن
l  براي فرق شيخ و سيد و ميرزا این جا نگاه كنيد:
l  مولا و عبد و غلام و بیشتر این جا:

دنیای زبان فارسی دو نیای داد و ستد نیست. چیزی کف دستت نمی‌گذارد که در کاسه‌ای بیندازی. کاسبی در آن دشوار است. دنیای تماشاست و بار تماشا را چشم می‌برد. دیده دارایی است: چه دیده ای نه چه داری؟ هرچه داشته باشی در زمان سوده می شود. فرسوده می‌شود. پشیز. پیچیده‌گی در پیچ و تاب یک گرده هم دیده می‌شود. تا از "در" درآمده باشی به پُرس یا از راه پنجره به آشوب. دنیای زبان فارسی مرده‌ریگ در است. دری است. "در" ِ سخن زبان است و زبان در است و در دارایی است و زبان در سخن است. به سه‌خن درآمدن. زبان دری سخن سلطه نیست. حکم ندارد، فرمان نمی‌گذارد. در زبان دری "دریافتن" هست. دنیا "در"یافته می‌شود. آغاز وارد شدن به خانه. به باغ درآمدن. سیر دنیا. همان دریافتن که جایی به "فهمیدن" رسیده است که نشان از پی مودن، پایه سودن می‌دهد چایی دیگر آشکارا زبان سلطنت بر دنیای تماشا است. زبان به زیر گرفتن است و سوار شدن ــ هرچه را سر جایش نشاندن، دنیا را "اندر استاند" آوردن یا "خریپ" داشتن، در چنگرس داشتن. نگاه شبانی است که به رام کردن و به فرمان درآوردن دنیا نظر دارد جایی که راه دریافتن را باغ و جستن جو می‌زند. به خانه، به سه خن نزدیک‌تر است. لازم نیست به نظمش درآوری بر نظمی آمده که نظام به جا نگذارد. بنشین و ببین چه می‌بینی.

نام تو چون بر زبان می آمدم آب حیوان در دهان می آمدم .

در شرح چشم خوبان

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بی گمان .


آنچه در صفات و تشبیهات چشم خوبان مستعمل است : آشناروی . آهو. آهوانداز. آهوبچه . آهوفریب . آهوگیر. اختر. بادام . بادام تلخ . بادام سیه . باده پیما. بازیگوش . بخواب رفته . بدخوی . بلاجوی . بی باک . بی پروا. بی پروانگاه . بیرحم . بیگانه خوی . بی گناه کش . بی می مست . بی نماز. پرخمار. پرخواب . پرفن . پرکار. پریشان نگاه . پیمانه . ترک . ترک خطای . ترکش بند. ترک مردم شکار. تغافل شعار. تنگ . تنگظرف . تیر. تیرانداز. تیر هوای . تیزچنگ .تیغ. تیغ کشیده . جادو. جاودانه . جادوفریب . جادووش . جفاکیش . جگردار. جنون فزای . چاه بابل . حجاب آلود. حیاة. خانه پرداز. خانه ٔ سیاه . خدنگ افکن . خراب . خمار. خواب آلوده . خوابناک . خوش دنباله . خوش سخن . خوش مژگان . خوش مژه . خوش نگاه . خونخوار. خونریز. دردناک . دلاشوب . دلاویز. دلبر. دل سیاه . دل سیه . دلفریب . دنباله دار. روشن . روشندل . روشندماغ . زنبورسرخ . ساغر. ساقی مشرب . ستاره . ستم دستگاه . ستمگر. سخندان . سخن ساز. سخنگوی . سرمه بیز.سرمه پالا. سرمه دار. سرمه رنگ . سرمه سای . سرمه فریب . سیه خانه . سیه دل . سیه مست . شرم آلود. شرمگین . شرمناک . شعبده باز. شفق نگاه . شورانگیز. شهباز. شیرشکار. شیرگیر. شیشه . ضحاک . طومارحیا. طومار سربه مهر. ظالم . ظالم خونخوار. ظالم مظلوم نما. عاشق کش . عربده جوی . عشوه فروش . عیار. غارتگر. غضب مست . غمزه زن . فتان . فتنه . فتنه انگیز. فتنه جوی . فتنه خیز. فتنه دکان . فتنه زای . فتنه ساز. فتنه گر. فرشته شکار. فرعون . فسونساز. قاتل . قتال . قیامت زای . کافر. کرشمه پرداز. کرشمه ساز. کمان . کمان کشیده .کم حرف . کینه جوی . گرانخواب . گشاده . گلگون . گوشه نشین .گویا. گیرا. مخمور. مردم آزار. مردم در. مردم کش . مست .مستانه . مست خواب . مهر بادامی . می پرست . میخانه . میگون . ناتوان . ناوک افکن . نرگس . نرگس بسیارخواب . نرگس بیمار. نرگس پرخواب . نرگس خواب آلود. نرگس سیرآب . نرگس شهلا. نرگس طناز. نرگس فتنه زای . نرگس کافرمژه . نرگس گویا. نرگس لاله رنگ . نرگس مستانه . نکته دار. نمرود. نیم باز. نیم خواب . نیم مست . وحشت دستگاه . هاروت . هرزه جنگ .هرزه گرد.

سپس مولف آنندراج نویسد: و در صفات چشم عشاق این الفاظ بکار برند: آئینه . آلایش نصیب . ابر. اشک آلود. اشکبار. اشک فشان . باز. بلابین . بی تاب . بی خواب . بیدار. بیضه . پرآب . تر. تنگظرف . جویبار. چرخ . حسرت بین . حسرت فشان . حیران . حیرت آلود. حیرت زده . خواب آلود.خواب جسته . خونبار. خون پالا. خونفشان . داغدیده . دجله ران . درفشان . دولابی . رمدکشیده . روشن بین . ژاله پاش . ستاره بار. ستم رسیده . شب پیمای . شگون گیر. صدف . طوفان . طوفان جوش . طوفانزای . طوفانی . عنبر. قطره زای . قطره زن . کاسه . کره . گران خواب . گریان . گریه آلود. گریخته خواب . گوهرزای . گهربار. گهرفروش . لوح . مرغ . ناغنوده . نگران . نم زده .

گوش . آلت شنوائی . عضوی که بدان عمل شنیدن انجام گیرد. معروف است و به عربی اُذُن گویند. اذن و آلت شنیدن در انسان و دیگر حیوانات و جزء خارجی مجرای سمع و حس سمع. اوستا گئوشه ۞ ، پهلوی گوش ۞ ، پارسی باستان گئوشه ۞ ، هندی باستان گهوشه ، کردی گوه ۞

گوش اندام شنوایی و حفظ تعادل بدن می باشد.

گوش را اگر نگاه کنی هم در دادن هم در کردن مستعمل است: گوش  کنیم. گوش  دادیم. می‌شود خواهیم را به کمک خواند و همه را به کردن و کنیم برد. گوش  سر زبان است. زبانبند. آکیل‌های کاردرست می‌توانند با با نوک زبان لاله‌ی گوش ‌شان را بنوازند که گوشه‌ی لبشان کف قندیل نبندد.

گوش تواند که همه عمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نی
آدمی فربه شود از راه گوش .

از این گوش می گیرد، از آن گوش در می کند ؛ گفته را به گوش نمی گیرد.

به گوش خر یاسین خواندن ؛ به ناشنوایی پند و اندرز گفتن.

به گوش گفتند چرا فربه نشوی ، گفت ز بس سخنان عجیب شنوم . 

 گوش در خانه‌ی بابا سالار نشان تعبد و فرمانبری است. از غلام حلقه به گوش تا این مرید حلقه از بُن گوش. در ملک باباسالار بر گوش نواختن نشان ادب کردن است و کوچکش گوش پیچی است. و هم پس به خورآسان شتافت و دشمن را گوشمالی سخت بداد تا سر بلندی نکند. حلقه به گوشی نوعی پرده‌داری است. به حلقه می‌خوانندت در پیش روی خلق تا بنمایند که تا کجا امین الحرم شده‌ای.

از بن گوش. کنایه از کمال اطاعت و بندگی و خدمتکاری از ته دل و مکنون خاطر. و مأخذ این آن است که چون کسی جائی بندگی دارد یا فرمان کسی بپذیرد از غایت تواضع بن گوش می‌گیرد و سر فرودمی‌کند، کنایت بدینکه من بنده ٔ توام و حلقه ٔ عبودیت در گوش دارم . مؤید الفضلاء. از بن دندان. از نرمه ٔ گوش . از بن گوش ار ندارد آرزوی گردنش ، بر بنا گوشش چرا گردن نهد گیسوی او.

آن حکمت گوش داشتن و دمی زبان در کشیدن است. حالا از بن دندان را نگاه کنیم:

از بن دندان. از بن گوش . بالطوع . بالطوع و الرغبة. و صاحب برهان گوید: کنایه از طوع و رضا و رغبت و از ته دل و مکنون خاطر باشد. غایتش از بن گوش کنایه از ته دل شنیدن باشد و از بن دندان کنایه از ته دل گفتن :

گه گفته‌اند گفتن با دندان باشد و شنیدن با گوش هم شود اگر امید کارساز شدن داری. از بن دندان بگفتش بهر آن کردمت بیدار می دان ای فلان . خدمت او از میان جان کند هر بنده ای  وانکه باشد دشمنش او از بن دندان کند.

از گوش پیچ و گوشمالی دادن به چنگال و دندان نشان دادن رسیدیم. اما مگر همان اول هم قرارمان این نبود؟ غلامی که حلقه بر گوش می‌گرفت هم برای امیر خانه هوو بود هم برای کتبانو. این غلامی و حلقه به گوشی در میان غلام‌ها چنان است که یکی از شاه‌های عثمانی بعد از چند نسل شاهی هنوز نشان غلامی را با خود دارد.

در میان آرفته‌گان پارسی گوش‌کشی منزلی است در پیمایش راه آرُفته‌گی: گوش‌کش. کشنده ٔ گوش . که گوش را کشد و پیچاند. متوجه ساختن صاحب گوش را یا بدنبال خود کشاندن خداوند گوش را. مر شما را سرکه داد از کوزه اش تا نباشد عشق اوتان گوش‌کش.

گوش مالیدن ؛ فشردن گوش کسی با انگشتان . عرکه . به درد آوردن گوش را با فشردن آن به انگشت : من که گاوان را ز هم بِدْریده ام، من که گوش شیر نر مالیده ام...

دیگر از پیوسته‌گان به گوش گوش‌بری است: بریدن گوش کسی. کیر زدن به کسی. کسی که به مکر مال کسی بگیرد.گوش فقط آن نیست که می‌شود گوشواره به‌اش انداخت و حد عبودیت را نشان داد. یکی از لفظ‌های مستعمل امروزه حالا ولش کردن است. اما پیشتر پس گوش انداختن معنای سپوختن می داد. بابا سالار در میان پرده و غلامگرد خیلی گیر دارد:

بن گوش . زیر نرمه ٔ گوش باشد. فرایاد. بخاطر. درگوش : هرچه رسول اﷲ (ص ) در حق علی گفته بود بنصوصیت و عصمت او همه ٔ صحابه را در بن گوش و پیش دیده بودی .از بن گوش ؛ کنایه از اطاعت و انقیاد و صدق وادب باشد. کنایه از اطاعت و انقیاد.

سمن کز خواجگی بر گل زدی دوش غلام آن بناگوش از بن گوش .اندر طلبت به جان بکوشم و آن گاه اطاعت از بن گوش .

در ترکیب گوش‌لب اشاره به نر جوانی است که بالای لب سبز نکرده باشد. اگرچه نواختن در گوش کسی امروزه آشکارا نشان سیلی زدن دارد اما پیشتر در در راه گوشمالی دوری دیگر طی کرده است: گوش‌نوازی:

گوش گیر  بمجاز آزاردهنده . اذیت کننده : چو من بلبلی را بود ناگزیر از این گوش گیران شوم گوشه گیر.

گوش پیچ پیچنده ٔ گوش . پیچنده ٔ گوش و تاب دهنده ٔ آن تأدیب یا سیاست را. گوشمال دهنده : چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ نباید برآوردن آواز هیچ.

پیش از صنعت شمع‌آجین کردن در مملکت بابا سالار سیماب در گوش کنایه از کسی است که گوش او کر باشد. سزای کسی که فرمان خلیفه را بد شنیده باشد. در چشم میل کشیدن و زبان بریدن. هر دستگاهی که آواز بد شنیده مکافات پس می دهد تا بُن دستش را از دسته بردارد و مست هسته ی خلیفه خورده نگردد که با گوش کور سر ِ دار به صبح قیامت برساند. حضرت نوحه بلند شد در گوش سیم آب نشسته است، وقتی که دو چشم سیم کشیده ات آن دیده های پیشین را هم دیگر آن طور در خاطره نمی گرداند: آ... آ ح هو حی حیه... آ، نو، کهنه. نوحه، نوآ. حضرت ابدی ابوی رسید: نوحیه. توآ و آی کهنه بر آب شد.غم آن مدار که زبانش هم بریده است. فقط یک "دم". رشته هایش چندان دراز شده است که سر رشته بُن سررشتهدار را برده است. کنایه از کسی که آواز نشنود یعنی کر باشد. کنایه از گران گوش و کر و ناشنوا. سیماب در گوشی. ناشنوایی. کری...

آی فاک یو موسیو 

نآوکن neuken به هلندی همان گاییدن است. کردن به لفظ درشت. این در میان ناتسی، نیشن، ناسیون هلندی است که هورها را نآوکن می‌کنند. هور کمی بالاتر در میان ناس عرب حوری است. حور. جان جام گرفته‌ی دینه، پیکر دین که در آن جهان باشند. این هور روتردامی و آن حوری‌های باغ بهشت از خور فارسی رسیده‌اند. خور خواهر است. همراه برادر. همسرش. وقتی که از جمشید همین بماند که این هور حال باخته را به تلوتلو بیندازد البته شراب خواهرش خورشید هم دُرد گرفته است. تنها این نیست که از جمشید این تنگ بلور شکسته مانده است و آخرین پیک رفته و از خورش این هور لندهور:

نرخ نوکن آنال و اووال و اورال و آل های دیگر همه‌ی هورها آخر شب یکی می‌شود. آن هورهای حورالعین را می‌گویم که خرمن تن به باد داده‌اند و دیگر نمی‌توانند دلبرانه لب خیابان‌های درست بایستند و تن بفروشند، بدن بفروشند. باید بیفتد پی پیاده‌ها. آن‌ها که از پا افتاده‌اند. حالا شده پیری که فقط زبانش کار می‌کند یا جوانی که سر به پا باخته باشد آخر شب از مستی. پیری است و این حور و نهور سرش نمی شود. فعلی که امروزه دیگر همه آن را از برند در میان ناتسی‌ها فاکن است و حرف اول و آخرشان را به ناسی‌های فاکهون هم رسانده‌اند که به زبان امروزه در همه جا فاک است. فاک یو، فاک آل، فاک فاک. این روزها بیش از سلام در خانه ها شنیده می شود. حالا گاهی ناسی ها به جای الله الله گفتن از شدت خشم فاک فاک می گویند تا آن درگاه آخر دریده‌گی: آی فاک یو آل!

إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ

در میان ناس این باور هست که اصل حوری ها، حوری‌های اصل جایشان آن دنیاست. دین های فربه دورست آن جایند. اما از این خور کنار دستت هم غافل نباش ولی ولی ولی: نکحه انکحو نکاح:

إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُون

نکاح: نکح کُس زن است و نکاح: زن کردن. دورتر هم باز نکح گونه‌ای بیل زدن و پاکن کردن باغ است. تنها کردن زن نیست. خود در اساس رفته است که چه معاله می‌شود: فی شغل الفاکهون. این از سوره ی یاسین.

سوره‌ی گشایش کتاب ناس نامش گاو است. در همین گاو است که معنای موالی را با خیالش یکی می‌کند:

زن‌های شما کشتزار شما هستند.  هر جا و هر زمان از هر جانب که دلتان کشید بر آن وارد شوید و بگاییدش.

جانبی برای زن نمی‌ماند. روی زمین صاحب کشت از چهار سو می‌تواند به باغش درآید. اما برای تن، برای پیکر صاحب از دو سو که بیشتر نمی‌تواند به باغ درآید. از بغل که زیر چلت خالی شود؟ کتاب اول ناس لواط را در لفافه نمی‌برد. در برابر این گفتار خورها فتح شدند 

این که بیل و کیر، این صاحب از کی این خور را اگر می‌آورد با خود برای این است به زهش بسته است در پرده می‌رود. این باغ و زراعت و گرفتاری در میان زاد دهقان دانه‌کار و باغبان رفته است: برای ناس خور و حور و هور کشتزاری است که از هرکجاش خواستی به گایش درآ: بگا، یعنی شخم بزن. گاو را بگردان. بخیش!

فاکن، این تخمه افشانی در میان ناتسی‌ها بیشتر از جانب بیل می‌آید. باغبان‌ها پای دارهای درختشان را پاکن می‌کردند. یعنی با بیل زمین دور دار درخت را زیر و رو می‌کردند. البته هست که در سال جایی از دار درختی دوبار پاکن شود اما نوکن یکبار بود که همه می‌شدند و همه جا. چه آن که باغ بود و دار درخت چه آن جا که برای کشت دانه بود. سالی یک بار فاکن شده‌‌ها و فاکن نشده‌ها همه نآوکن می‌شدند. گایش حسابی همه گان برای سال: نوکن! نآوکن.

إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُو 

نوکن کردن و پاکن کردن و گادن همه از روزگار باغبانی حکایت دارد که از باغ بیرون شده است. از باغی که دار درخت داشت و روی زمین بود که برکند و از زمین برید آن همسر همراه پهلوی در کنارش از دنده اش درآمد و شد باغ یا کشتزارش.

حالا همین باغبان یا دهقان را خیال کن که شبان شده است و شکارچی. زمین شده است شکارگاهش و آن استعارت های باغبان باغ باغ و باغبان به دشت برو و نیزه، کمان. از زه زهیدن و باغ و داستان آن گایش، از خیش دانه کار رسیده است به زه کمان و از بیل باغ به خنجر. آن باغ یا کشتزار یا هرچه برای این تاکه ی ترم: شکارگاه شماست! آن جا دیگر دریدگی نیست. بستر نیست. میدان است و همبستر دریده می شود. همسر که هیچ، سایه ی سر هم نیست. گاه خورده هم شده است. جیگ گرتو بخورم گفتن و آن طوری گُلپ گرفتن بابا را همیشه هم نشان مهرورزی اش نبین. گاهی همین حرف های کوتاه میل های دور ودراز نهان را بر آفتاب می اندازند:

ــ آی فاک یو...

ــ چی؟

ــ ببخش می‌خواستم بگم آی لاو یو از از زبانم دررفت. از بس إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُون گفتی.

دژمن، دشمن، دوشمان

رخ یکی از نام‌های خدا است که هم نام دوشمانی از آن آمده است: دژ ــ من و هم نام رهاننده که دوستی می‌‌آورد: کُه‌روش. کُه‌رخ.  

رخ یا دژ یا کله یا سر یا کُه یا کُب یا قلعه یا قُه و قُب و کوه در آن آغاز نام خداست:

 رخ همان مرغ همایونی است که بعدها پرش فره می‌شود و شاهی‌ها می‌آورد. رُخ زاد پریشانی است: یک جا مرغ است. بر زمین پری از او مانده است. پرش غوغای زمین است. یک جا سری است، مویی از آن مانده است، یک جا خانه است، دری از آن مانده است، یک جا کوه است، نشانه‌ای از آن مانده است، یک جا رُخ است، چهره‌ای از او مانده است، یک جا جان است، جلوه‌ای از او جایی روان است...

برگردم به دوشمان اول، آن اولین دژ ــ من. دشمن که می‌گویم یعنی دشمن من و خانه‌مان. رُخ. آن که در آوا و معنا و با پیش‌نهادن و پس کشیدن آوا و معنا می‌گردد و سخن را می‌گرداند در بُن زبان.

 رُخ آن نشانی از خدا است که پشت ری یا رو یا چهره یا صورت یا دار یا دیدار آ ــ دم می‌نشیند. آن نشانی از ندید که آدمی را به دید می‌کند. پدید می‌کند. رخ است که می‌زند نقش چهره در راه پیش رو چه باشد.

رُخ در پریشانی زبان می‌آید تا هستی آدمی بر زمین را پریشان کند. رُخ خود سرشت پریشانی است. یک جا با آوای نامش که روش می‌شود و راش و راک و رُک، یک جا سویه‌ی نرمش که راه به روخ و روح باز می‌کند.

رخ است که برگ و برخ و بُرز به معنای کوه و کُهسر می شود و سرانجام در برج می تپد که خود دژ است.

رخ نام خدا است. یک جا خدا شبان است و بر کوه می‌نشیند و نامش در پسوندها و پیشوندهای کُه و کوب و قُه است. قُه همان کُه است در زمانه‌ای و زمینی دیگر. مردمانی دیگر، سیب آدمی دیگرتر. همان‌گونه که رخ هم گردیده است. یک نمونه‌اش فرق میان کُه‌روشی‌ها و قُه‌رشی‌ها است. آرب و آجم.

رخ به ساماندهی و فرمان‌نهادن و به بند کشیدن و شاهی و دین که می‌رسد سر گله می‌شود که به کله و قلعه می‌رسد و یه‌کوب و آسر.

 رخ هر معنایی گرفت و رفت تا در واپسین جلوه‌هایش به دژ برسد، به من، به دژ ــ من برسد. در زبان دری دژ قلعه است، دژ سرگردنه است و هر قلعه‌پا و هر شبان چماق‌به‌دستی دژمن است. گردنه‌گیرها جمله دژمن‌اند. دژمن در میان ما من است. آریمن است. آ، دار آ، دارا، آن اولین است. ری: رو و من: مرد است. من، منو، منوچهره. روی رخباخته‌ی من ِ اول، روی مرد اول. آدم امانت نهاده، دار آی بی دم، روی آ، ری ِ آ. آ ری من. روی ریاکار. آریمن. دیو دوروغ. اهریمن. مرد آریایی. شبان شکارگر که کشتن زنده‌ها را به باغ کشید: دژ دیوار است. دیوآورده و هم آورنده‌ی دیو. ما قلعه‌بان دوست، دوست سرگردنه‌گیر نداریم. دیوار و دژمنی در میان ما نکوهیده است.

این جفت اولین خانه‌ی آدمی است و بر پاهای دو تا می‌گردد.

جمشید و خورش، خواهرش، خورشید

دارا و سارا، سرا، زنش.

آدم و خانه‌اش  ev-aاوآ، حوا.

این خانه ای است که روزی از باغ جایی درآمده است و گسترده روی زمین خدا، بر سرزمین، بر زمین ِ سر. این خانه یک خان دیده است، یک خدا و این خدا سه نام و سه گونه جلوه دارد. آن آغاز بازار داد و ستد خانه‌ی خدا است و خانه بر سر کوه است. بده بستان آن‌جاست و مایه‌ی دست خدا آن دنیا است. دنیایی که پایش، نایش در سر مومنان در این دنیا است. فرمان این دنیا به نقد می‌بری و آن دنیا "دینه" و حوری به نسیه می‌ستانی. دور دوم خدا از سر کوه به غارها عقب‌نشینی می‌کند. اما تا به شهر درآید و به حجره‌ها برسد راهی را به شستن خود در آب های روان می نشیند تا رفته رفته از شهرهای آباد کنار رودها به شهرهای آبادتر کنار دریا برسد. به بُن دنیا. به معامله درآید در بندر. به داد و ستد. راهی طی می‌کند تا از سر آن کوه به بُن بندر برسد.
آن آغاز که گله هنوز به راه نیفتاده است و همه در حوالی خانه زندگی می‌کنند خدا
آ است. این آ که آغاز راه بود خود در راه سوده می شود، کج می شود، می خمد و می گردد، دگرگونه می شود. هه و یه و به و هو و حی می‌شود و سرانجامش یه‌هوه است، یه‌هوه صبایوت، یهوی غضبناک. یهو سوده ی خدای زنده ی حی است. سوده ی آ.

پس از آن نام خدا رم است و رامه و رامان و رام و ره من و رحمان که گاه رام و آرام است و آشکارا شبان است. دور آخر نام خدا ال است که به الی و الو و هلو و ایلو و سرانجام به ال اله‌، به الله می‌رسد که مایه‌ی دستش پاک وعده‌‌های آن دنیا و یوم الجزای در راه است. در راه هم کم ال و به، ال و بعل نشده‌اند و آ و رم با هم کم درنیامیخته‌اند.


اروسي عزرائيل: عروسي اسرائيل

فاطمه: فادمه، پادمه، پادم: پاي دم ِ آــ دم. گنجينه اش، دَم اش، "در"ش، باب خانه، زبانش، آستان سخن. زهدانش، زهبانش، دار خانه اش، دختر دارا، دختر دار آ، داريوش (دار ِ اوس، دار خانه) دارايي.

ــ خانه روشن گُلم: برويم. "رمخانه" ي بعدي شايد نامش "تنگ رم" نشد. به "رمه دان" خوش آمدي عزيز...


عزرائيل
، اسرائيل، آس ــ راه ــ ايل: آس راه ِ ايل است. سر ِ گله. آس همان محور جهانگردان است، آس سر ِ دار است. همان كه آدم را از باغ به راه مي خواند و به چاه مي كشاند. سر مار. سر مادر. ايل گله است. بُن ايل ماردُم است. دُم مار، دَم اش، دم ِ آ ــ  دم اش كه در سينه ي خانه مي ماند. فاطمه آخرينه ي ما است. امام زمانه ي ما مادر است، مادر دار، مار، انيس ماهنشين، پدر! فاطمه بچه ي آزاد است. زاد آ: خودآ، رها از دين.


هل لند

روت‌تردام: بندري است در هلند. در كنار آن دريا با اين آبادي يا آن خرابي يا هرچه. اين‌گونه برخورد با نام، با واژه، با زبان، يعني تعريف خود را از واژه پيش نهادن. كه بايد چه باشد. نه اين كه چه هست. تعريف خود از واژه پيش نهادن با توجه به پيشينه‌ي واژه در كتاب، نه در كوچ و كوچه. نه معناي (اندرونه‌ي) نام را پرده پرده فرو نهادن تا به بُن مينه برسي. اين نوع برخورد معنا را چيزي را ديده است. هيچ نيست كه در من باشد و زنده به من. مينه در خود واژه است و خود واژه بر تو جهان مي‌گشايد.

حالا تا به روت‌تردام برسيم برگرديم به روز امروزه كه اين روت‌تردام با اين تعاريف بندري است در كشوري به نام هلند و باري، بهشت امروزه. بهشتي در برابر باغي كه داشتيم.

ــ‌ هلند يعني چه؟

ــ‌ هلند است يعني ندارد.

 

هُل لند: نيدرلند: نيدر پست و پايين است. لند را هر خري كه چرا آموخته باشد داند. هُل چيست؟ هل را زياد از خود غريب نگير. گوش برگشا: كنار كرنا هميشه دو تا نقاره بود. اين دو هُل كه كنار ساز (سرنا) بودند و مي‌آمدند به نام آن دو تهييايش دو هل نام داشت. همين هل را در هُلفدوني (هل ــ چاله، حفره. اُو، اُف ــ آب. داني) زندان، چاله‌ي آبدان هم داريم. هل حفره بود به چاله رسيد. هل چاه است و هلند چاهستان. چرا؟ براي اين كه زير آب درياست. زير آبگينه‌ي دريا است. من با همين جستجوها به اين رسيده‌ام كه گله از طويله‌اي درآمده است. حالا ديگر با كمي پيله دادن به زبان و پناه برده به در زه‌بان از پاره‌اي از نام‌ها، از پاره‌اي واژه‌ها مي‌توانم "در"يابم كه باباي باباي اين زبان از كدام طرف طويله در زده است. اوهوع! نه‌هوع! اين ملكت را صاحبي است و اين خر را خدايي است. اما برگرديم به ناخدا. زمين.

دام: يك فني است كه اولاد آدم به زنده‌هاي ديگر مي‌زند تا گيرشان بياورد و بخوردشان. دام تله است. اين در فارسي است. دام: سدي است كه در برابر آب برمي‌آورند. به هلندي. اما دام همان دام است. در ابتداي راه درك همه‌ي شكارگرها از ديم و دوم و دام همان دام تله بود. يعني كه آن ابتدا، آن بالاي كوه كه بودند، وقتي تازه شكارگر شده بودند، آن روزگار گاهي جلوي آب رودخانه‌هاي كوچك و جوها را با شاخه‌هاي درخت‌ها و گاهي گل مي‌بستند و تنگناهايي براي رفت و آمد ماهي‌ها درست مي‌كردند و ماهي مي‌گرفتند. رفته رفته در ميان پاره‌اي كه به كوه زدند نام تله گرفت و آن‌‌ها كه آرام آرام پايين آمدند به مينه‌ي سد رسيدند كه داريم به آن مي‌رسيم: روت تردام: كه بندري است چنان در كنار رود روته... روت همان رُفته است. رُوفته و رهته مي‌شود همان دم در طويله، پايين خانه. تا به اين ته برسد از رُفته مانده است رفتار رُفتگي. روت همان گوزگنديده است. آب‌رُفته‌هاي نرَفته.

 

غزاي طبرستان

در خیال من هیچ ایرانی به قدر طبرستانی زهره به جان عرب نینداخته بود. دیدیم که سعید یا سعد یا هرکه، همان که به نیت فتح طبرستان از کوفه آمده بود و بی هیچ مانعی مگر حضور مزاحم سرنهادگان ندید تا به دریا رسید و سوی طبرستان زد. پیش از آن که میان درآید نماز خوف خواند و حصار گشود. خلاصه‌اش این است که سعید از نماز خوف درآمد و به اولین کس که رسید او را چنان زد که دو دستش را پشت سرش پراند. ضرب شمشیری که بال پرنده از خاطر حصاری‌های اولین حصار طبرستان برد.

گفتند: تسلیم می‌شویم به این شرط که از ما یکی نکشی.

گفت: قبول.

در آمدند و گردن همه را زدند مگر یکی.

به گرد کردن غنیمت‌ها برآمدند.

خبر رسید به سعید که از یکی رزمنده‌ی قبیله‌ی نهد جعبه‌ای رسیده است. فرمان می‌دهد آن را می‌آورند. بست جعبه را باز می‌کنند. در بسته بسته‌ای پیدا می‌کنند پوشیده در کهنه‌ی سیاهی خطدار. آن را که می‌گشایند کهنه‌ی دیگری می‌یابند به رنگ دیگری. پرده در پرده تا پرده‌ی آخرین بسته را باز می‌کنند و به کیر بریده‌ی کهنه‌ای می‌رسند با چند برگ گل. بر فاتح حصار این داستان برخوانده نمی‌شود. آن تنها زنده مانده از حصاری‌ها را پیش می‌خوانند که این پیش رو را برگشاید که چیست. درمی‌یابند که زنده مانده لال است و داستان تمام می‌شود. بيش در اين مورد: بيش تر:

ملكوت خدا: اي مل، هي مل، آ مال. مُلك آ، مُلك دارا، خانه ي دار آ.

مل: مله، مهله، محله، محل، مال: كوي، كشور. كوت: كت. قنات.

ــ در سرشاخه هاي زبان همين واژه ي كت در مينه (اندرونه ــ‌معنا) به كُس مي رسد. كوت كُس به هلندي است. ــ مل كوت: مُلك كتي ها. كوي كتي ها. آكت، آمل. ملكوت خدا: آن ميانه، سر كوه، باغ، بالا... بود...

ملكوت موالي: جايي كه كُس حوري هايش بلگه بلگه باز مي شود، ناز. گل سرخ و شراب ته حوراي ابد، از جام روزهاي بي شماره زدن. خدا شدن.

ملكوت خدا باغ كت ارم است. داريوش (دار خانه، جان سخن). ملكوت موالي را پسر در سر آن ها نهاده است. اروس را هر گونه بپروري پروار مي شود برايت. خيالت تخت: عبادت بده. بهشت بستان.

شتربالا

عربي كه درست هم پيدا نبود چيزي قرباني كرده يا نكرده است هرجا كه مي‌رسيد از شتري مي‌گفت كه براي خدا قربان كرده بود. اين گفته بود و مي‌گفت و بسيار مي‌گفت از آن شتر كه براي الله قربان كرده بود. روزي مردي كه حوصله‌اش از دست او سررفته بود رو كرد به مرد عرب و گفت: روا نيست كسي چيزي براي خدا قربان كند و اين‌همه بگويد. عرب پرسيد: چرا روا نيست؟ مگر خود خدا يك بار بيشتر يك بره به ابراهيم داد تا به جاي اسماعيل قربان كند؟ يك بار يك بره داد و هزار بار توي قرآن هي به ابراهيم يادآوري كرد. حالا او خدا بود و يك بره داده بود به خلق من خلقم و يك شتر براي خدا داده‌ام. نگويم و از تذكر به خدا باز بنشينم؟

تاج كسرا

و چنان بود که کسرا در ایوان خویش می‌نشست که تاج در آن بود. تاج ظرفی بزرگ بود که هر شاهی بر آن گوهرهایی افزوده بود و سنگین شده بود. در زمان کسرا به زنجیر طلا به طاق ایوان آویخته بود که گردن وی تحمل آن نداشت و تاج به جامه‌ها پوشیده بود و کسرا چون به جای خود می‌نشست سر را داخل تاج می‌کرد و چون قرار می‌گرفت جامه از تاج برمی‌گرفتند و هرکه او را می‌دید و از پیش ندیده بود از هیبت وی به خاک می‌افتاد.

جند روح الله

پیغمبر آمده است تا شمشیر بکشد، جنگ بکند، آدم بکشد، برای اینکه تربیت بشوند این مردم. پیغمبری که جنگ نکند و آدم نکشد اساسا پیغمبر نیست، همانطور که خلیفه هم برای این است که دست ببرد، حد بزند، سنگسار کند، همانطور که رسول الله میکرد، همانطور که ائمه ما میکردند. ائمه ما همه جندی بودند، سردار بودند، جنگی بودند، با لباس سربازی به جنگ می‌رفتند، آدم می‌کشتند، زیرا محراب یعنی مکان حرب، از محرابها باید جنگ پیدا شود، چنانچه بیشتر جنگهای اسلام از محرابها پیدا می‌شد.
روح الله خمینی، سخنرانی در سالروز تولد پیامبر اسلام، 6 آذر 1363

l  اين هم صداي نيم قرن پيش كياني نكيسا