|
|
||||
|
l داستان بلند
|
|
نآوکن به هلندی همان گاییدن است. کردن به لفظ درشت. این در میان ناتسی، نیشن، ناسیون هلندی است که هورها را نآوکن میکنند. هور کمی بالاتر در میان ناس عرب حوری است. حور. جان جام گرفتهی دینه، پیکر دین که در آن جهان باشند. این هور روتردامی و آن حوریهای باغ بهشت از خور فارسی رسیدهاند. خور خواهر است. همراه برادر. همسرش. وقتی که از جمشید همین بماند که این هور حال باخته را به تلوتلو بیندازد البته شراب خواهرش خورشید هم دُرد گرفته است. تنها این نیست که از جمشید این تنگ بلور شکسته مانده است و آخرین پیک رفته و از خورش این هور لندهور: نرخ نوکن آنال و اووال و اورال و آل های دیگر همهی هورها آخر شب یکی میشود. آن هورهای حورالعین را میگویم که خرمن تن به باد دادهاند و دیگر نمیتوانند دلبرانه لب خیابانهای درست بایستند و تن بفروشند، بدن بفروشند. باید بیفتد پی پیادهها. آنها که از پا افتادهاند. حالا شده پیری که فقط زبانش کار میکند یا جوانی که سر به پا باخته باشد آخر شب از مستی. پیری است و این حور و نهور سرش نمی شود. فعلی که امروزه دیگر همه آن را از برند در میان ناتسیها فاکن است و حرف اول و آخرشان را به ناسیها هم رساندهاند. این روزها بیش از سلام در خانه ها شنیده می شود. حالا گاهی ناسی ها به جای الله الله گفتن از شدت خشم فاک فاک می گویند تا آن درگاه آخر دریدهگی: آی فاک یو آل!
در میان ناس این هست که اصل حوریهای آن دنیاست. دین های فربه درست آن جایند. اما از این خور کنار دستت هم غافل نباش ولی ولی ولی: نکحه انکحو نکاح:
نکاح: نکح کُس زن است و نکاح: زن کردن. دورتر هم باز نکح گونهای بیل زدن و پاکن کردن باغ است. تنها کردن زن نیست. خود در اساس رفته است که چه معاله میشود: سورهی گشایش کتاب ناس نامش گاو است. در همین گاو است که معنای موالی را با خیالش یکی میکند: زنهای شما کشتزار شما هستند. هر جا و هر زمان از هر جانب که دلتان کشید بر آن وارد شوید و بگاییدش. جانبی برای زن نمیماند. روی زمین صاحب کشت از چهار سو میتواند به باغش درآید. اما برای تن، برای پیکر صاحب از دو سو که بیشتر نمیتواند به باغ درآید. از بغل که زیر چلت خالی شود؟ کتاب اول ناس لواط را در لفافه نمیبرد. در برابر این گفتار خورها فتح شدند.
این که بیل و کیر، این صاحب از کی این خور را اگر میآورد با خود برای این است به زهش بسته است در پرده میرود. این باغ و زراعت و گرفتاری در میان زاد دهقان دانهکار و باغبان رفته است: برای ناس خور و حور و هور کشتزاری است که از هرکجاش خواستی به گایش درآ: بگا، یعنی شخم بزن. گاو را بگردان. بخیش!
فاکن، این تخمه افشانی در میان ناتسیها بیشتر از جانب بیل میآید. باغبانها پای دارهای درختشان را پاکن میکردند. یعنی با بیل زمین دور دار درخت را زیر و رو میکردند. البته هست که در سال جایی از دار درختی دوبار پاکن شود اما نوکن یکبار بود که همه میشدند و همه جا. چه آن که باغ بود و دار درخت چه آن جا که برای کشت دانه بود. سالی یک بار فاکن شدهها و فاکن نشدهها همه نآوکن میشدند. گایش حسابی همه گان برای سال: نوکن! نآوکن.
نوکن کردن و پاکن کردن و گادن همه از روزگار باغبانی حکایت دارد که از باغ بیرون شده است. از باغی که دار درخت داشت و روی زمین بود که برکند و از زمین برید آن همسر همراه پهلوی در کنارش از دنده اش درآمد و شد باغ یا کشتزارش. حالا همین باغبان یا دهقان را خیال کن که شبان شده است و شکارچی. زمین شده است شکارگاهش و آن استعارت ها. از زه زهیدن و باغ و داستان آن گایش، از خیش دانه کار رسیده است به زه کمان و از بیل باغ به خنجر. آن باغ یا کشتزار یا هرچه برای این تاکه ی ترم: شکارگاه شماست! آن جا دیگر دریدگی نیست. بستر نیست. میدان است و همبستر دریده می شود. همسر که هیچ، سایه ی سر هم نیست. گاه خورده هم شده است. جیگ گرتو بخورم گفتن و آن طوری گُلپ گرفتن باباب را همیشه نشان مهرورزی اش نبین. گاهی همین حرف های کوتاه میل های دور ودراز نهان را بر آفتاب می اندازند:
ــ آی فاک یو... ــ چی؟ ــ ببخش میخواستم بگویم آی لاو یو از از زبانم دررفت. از بسکه...
دژمن، دشمن، دوشمان رخ یکی از نامهای خدا است که هم نام دوشمانی از آن آمده است: دژ ــ من و هم نام رهاننده که دوستی میآورد: کُهروش. کُهرخ. رخ یا دژ یا کله یا سر یا کُه یا کُب یا قلعه یا قُه و قُب و کوه در آن آغاز نام خداست: رخ همان مرغ همایونی است که بعدها پرش فره میشود و شاهیها میآورد. رُخ زاد پریشانی است: یک جا مرغ است. بر زمین پری از او مانده است. پرش غوغای زمین است. یک جا سری است، مویی از آن مانده است، یک جا خانه است، دری از آن مانده است، یک جا کوه است، نشانهای از آن مانده است، یک جا رُخ است، چهرهای از او مانده است، یک جا جان است، جلوهای از او جایی روان است... برگردم به دوشمان اول، آن اولین دژ ــ من. دشمن که میگویم یعنی دشمن من و خانهمان. رُخ. آن که در آوا و معنا و با پیشنهادن و پس کشیدن آوا و معنا میگردد و سخن را میگرداند در بُن زبان. رُخ آن نشانی از خدا است که پشت ری یا رو یا چهره یا صورت یا دار یا دیدار آ ــ دم مینشیند. آن نشانی از ندید که آدمی را به دید میکند. پدید میکند. رخ است که میزند نقش چهره در راه پیش رو چه باشد. رُخ در
پریشانی زبان میآید تا هستی آدمی بر زمین را پریشان کند. رُخ
خود سرشت پریشانی است. یک جا با آوای نامش که روش میشود و راش و راک
و رُک، یک جا سویهی نرمش که راه به روخ و روح باز
میکند. رخ نام خدا است. یک جا خدا شبان است و بر کوه مینشیند و نامش در پسوندها و پیشوندهای کُه و کوب و قُه است. قُه همان کُه است در زمانهای و زمینی دیگر. مردمانی دیگر، سیب آدمی دیگرتر. همانگونه که رخ هم گردیده است. یک نمونهاش فرق میان کُهروشیها و قُهرشیها است. آرب و آجم. رخ به ساماندهی و فرماننهادن و به بند کشیدن و شاهی و دین که میرسد سر گله میشود که به کله و قلعه میرسد و یهکوب و آسر. رخ هر معنایی گرفت و رفت تا در واپسین جلوههایش به دژ برسد، به من، به دژ ــ من برسد. در زبان دری دژ قلعه است، دژ سرگردنه است و هر قلعهپا و هر شبان چماقبهدستی دژمن است. گردنهگیرها جمله دژمناند. دژمن در میان ما من است. آریمن است. آ، دار آ، دارا، آن اولین است. ری: رو و من: مرد است. من، منو، منوچهره. روی رخباختهی من ِ اول، روی مرد اول. آدم امانت نهاده، دار آی بی دم، روی آ، ری ِ آ. آ ری من. روی ریاکار. آریمن. دیو دوروغ. اهریمن. مرد آریایی. شبان شکارگر که کشتن زندهها را به باغ کشید: دژ دیوار است. دیوآورده و هم آورندهی دیو. ما قلعهبان دوست، دوست سرگردنهگیر نداریم. دیوار و دژمنی در میان ما نکوهیده است. این
جفت اولین خانهی آدمی است و بر پاهای دو تا میگردد. ــ خانه روشن گُلم: برويم. "رمخانه" ي بعدي شايد نامش "تنگ رم" نشد. به "رمه دان" خوش آمدي عزيز...
روتتردام: بندري است در هلند. در كنار آن دريا با اين آبادي يا آن خرابي يا هرچه. اينگونه برخورد با نام، با واژه، با زبان، يعني تعريف خود را از واژه پيش نهادن. كه بايد چه باشد. نه اين كه چه هست. تعريف خود از واژه پيش نهادن با توجه به پيشينهي واژه در كتاب، نه در كوچ و كوچه. نه معناي (اندرونهي) نام را پرده پرده فرو نهادن تا به بُن مينه برسي. اين نوع برخورد معنا را چيزي را ديده است. هيچ نيست كه در من باشد و زنده به من. مينه در خود واژه است و خود واژه بر تو جهان ميگشايد. حالا تا به روتتردام برسيم برگرديم به روز امروزه كه اين روتتردام با اين تعاريف بندري است در كشوري به نام هلند و باري، بهشت امروزه. بهشتي در برابر باغي كه داشتيم. ــ هلند يعني چه؟ ــ هلند است يعني ندارد.
هُل لند: نيدرلند: نيدر پست و پايين است. لند را هر خري كه چرا آموخته باشد داند. هُل چيست؟ هل را زياد از خود غريب نگير. گوش برگشا: كنار كرنا هميشه دو تا نقاره بود. اين دو هُل كه كنار ساز (سرنا) بودند و ميآمدند به نام آن دو تهييايش دو هل نام داشت. همين هل را در هُلفدوني (هل ــ چاله، حفره. اُو، اُف ــ آب. داني) زندان، چالهي آبدان هم داريم. هل حفره بود به چاله رسيد. هل چاه است و هلند چاهستان. چرا؟ براي اين كه زير آب درياست. زير آبگينهي دريا است. من با همين جستجوها به اين رسيدهام كه گله از طويلهاي درآمده است. حالا ديگر با كمي پيله دادن به زبان و پناه برده به در زهبان از پارهاي از نامها، از پارهاي واژهها ميتوانم "در"يابم كه باباي باباي اين زبان از كدام طرف طويله در زده است. اوهوع! نههوع! اين ملكت را صاحبي است و اين خر را خدايي است. اما برگرديم به ناخدا. زمين. دام: يك فني است كه اولاد آدم به زندههاي ديگر ميزند تا گيرشان بياورد و بخوردشان. دام تله است. اين در فارسي است. دام: سدي است كه در برابر آب برميآورند. به هلندي. اما دام همان دام است. در ابتداي راه درك همهي شكارگرها از ديم و دوم و دام همان دام تله بود. يعني كه آن ابتدا، آن بالاي كوه كه بودند، وقتي تازه شكارگر شده بودند، آن روزگار گاهي جلوي آب رودخانههاي كوچك و جوها را با شاخههاي درختها و گاهي گل ميبستند و تنگناهايي براي رفت و آمد ماهيها درست ميكردند و ماهي ميگرفتند. رفته رفته در ميان پارهاي كه به كوه زدند نام تله گرفت و آنها كه آرام آرام پايين آمدند به مينهي سد رسيدند كه داريم به آن ميرسيم: روت تردام: كه بندري است چنان در كنار رود روته... روت همان رُفته است. رُوفته و رهته ميشود همان دم در طويله، پايين خانه. تا به اين ته برسد از رُفته مانده است رفتار رُفتگي. روت همان گوزگنديده است. آبرُفتههاي نرَفته.
غزاي طبرستان در خیال من هیچ ایرانی به قدر طبرستانی زهره به جان عرب نینداخته بود. دیدیم که سعید یا سعد یا هرکه، همان که به نیت فتح طبرستان از کوفه آمده بود و بی هیچ مانعی مگر حضور مزاحم سرنهادگان ندید تا به دریا رسید و سوی طبرستان زد. پیش از آن که میان درآید نماز خوف خواند و حصار گشود. خلاصهاش این است که سعید از نماز خوف درآمد و به اولین کس که رسید او را چنان زد که دو دستش را پشت سرش پراند. ضرب شمشیری که بال پرنده از خاطر حصاریهای اولین حصار طبرستان برد. گفتند: تسلیم میشویم به این شرط که از ما یکی نکشی. گفت: قبول. در آمدند و گردن همه را زدند مگر یکی. به گرد کردن غنیمتها برآمدند. خبر رسید به سعید که از یکی رزمندهی قبیلهی نهد جعبهای رسیده است. فرمان میدهد آن را میآورند. بست جعبه را باز میکنند. در بسته بستهای پیدا میکنند پوشیده در کهنهی سیاهی خطدار. آن را که میگشایند کهنهی دیگری مییابند به رنگ دیگری. پرده در پرده تا پردهی آخرین بسته را باز میکنند و به کیر بریدهی کهنهای میرسند با چند برگ گل. بر فاتح حصار این داستان برخوانده نمیشود. آن تنها زنده مانده از حصاریها را پیش میخوانند که این پیش رو را برگشاید که چیست. درمییابند که زنده مانده لال است و داستان تمام میشود. بيش در اين مورد: بيش تر:
ملكوت خدا:
اي مل، هي مل، آ مال. مُلك آ، مُلك دارا، خانه ي دار آ.
l اين هم صداي نيم قرن پيش كياني نكيسا
جانا در آ جامام بگير
جانم درآمد جان ِ تو
|
l
سیر و پرسه در
متون
|
|
|
|