نه. کاسه ی شما همان بود. این زیر کاسه است.
کاسه بهرام، کوزه ی شبان
بالاترین بالا را برآوری به چندهزار سال میرسی، بالابلند؟ تو بگیر تو بودی که نوشته پیش نهادی. مگر آن نوشتههای تخت جمشید و کُهروش گپهای نیای تو نبودند؟ به بچهای که زبان بابایش را نداند و از مردهریگ بابا سهم بخواهد چه باید گفت؟ چرا باید سنگنوشته ی بابایت را دستی از دور بر تو بخواند. اگر او نیای تو بوده است و تو زاد خانهی ایشانی و پاس خانه ی نیا داشته ای؟ حدیث تو داستان همان سیدی است که لسان عرب نداند و پیش الله ردیف اول طلب کند. هیچ نبود، نه باغ، نه زنده نه آدمیزاده تا آریمن سرما زدهی گشنهی وحشی از راه برگشت: همه آنوچهروان شدند (نوچهی آ، شیطانش، روانکش) و آدل بر خود نام نهادند. دل خدای زنده به کدام مُردار خوش است. مردمان باغی را به حکم بغی در باغ هایشان گردن زدند. چرا؟
ــ باغی دیگری نیست، دنیای دیگری برای زنده بر زمین نیست.
ــ دنیایی دیگر هست و این دنیا یک نای دنیای دیگر است.
از دنیای دیگر حد برداشته شده بود و این دار دار رونده شد و آن یکی پایا. جاودانگی میسر و آسان شد.
ــ دنیای آدمی خاک زمین است و این خاک را به دارها ندادهاند. خاک است که هست. دارهای باغ میآیند و میروند.
باغهاشان که تمام هستیشان بود شد سهم سرمردهای آری که تنها حُسنشان گرداندن چماق قدرت بود و تکبر.
ــ خورد شدند و خاکسترباغ هایشان به باد شد و من که موبدالموبدانم بی زرب بنگ و بافور تنها به نیروی زمزمه در سفر به چشم خود دیدم دین را که فربه بود و سفید بود و بوی خوش داشت چون در بهشت به پیشباز من آمد.
هست. کتیبه شد. دنیای دیگر هست. دین هست و پروردن دین را به دست پرستار دادهاند. با زمزمه با دهان مشکین، دینپرست مشک میدواند به زیر گوش دینی که می پرورد. مشتی شبان که صنعتشان چماق، زهشان کمان، کیفشان کشتن است، حالشان خوردن گوشت زندهها، مقامشان به صف شدن، به صف کردن و خوی خشم و قُلدری بود و ری از نامشان می بارید. زندهها شکار شدند و باغ شد کبابستان. بر آنها شاه و شحنه شدند آریمن ها. فرمانبری و دین آوردند. شبانی که از هر چمی پیش از لاغر شدن چمن کوچ کرده بود تا زور می گرفت همه را گرد می کرد که برایش در سنگ و از سنگ و با سنگ و بر سنگ بر سر کوه دُمباوندی خانه برآورند که هر خری که سر داشت می دانست گشت آب و باد به راه زیارت این آبادی دوام نخواهد داد. اما شبان چه می خواست؟ همین که راه بیفتد. آغاز تمنای نامیسر. باغ سنگی. باغی که نکاهد در آب و باد. تمنای تاق آسمان آز.
چراست که تو هیچ از زبان بابایت سردرنمیآوری؟ چه آنها که نامدارند و چه آنها که تو نامشان دادهای تا با پوشهای کهنهتر بنماییاش؟ چه کتیبهی شاهت باشد چه نامهی خدایت. تو مدعی این شدهای که آن پسراصل و نسل ناب نیایی و هرچه از بابایت نشان می دهی خودت نمیدانی چه بوده است. زبان بابایت را نمیدانی یا آن که نیا گرفتهای هم بابایی بوده مثل هر "بابا"ی مهاجمی که بر این مردمان آمد و شد؟
نه. درست آمدهای. آن چشمه، چاه، خانه، هرچه: لب الکلام نوشته های من اگر بگویی: این است که میانش رسیده ای و این هم را هم هرجا رها کنی، بگذاری بردهای. این نه تعارف است. دست کم درب پیگیری نوشته های این جا را ببندی هیچ راهی پیش پایت نخواهد نشست که اگر این نوشته خوانده بودی دنیای طوری دیگری شده بود. آن نوشته را هم بدین نشان بخوان. کم این و آن نوشته کیل نکرده ام. نمی شود با شق نگاه داشتن الف کتاب از اوو و هوو شدن آب بر زبان پیش گرفت. با هیچ هیچ هوچ. ساده تر. این کاتب است: می دهی اما نمی دانی به کی. این داده هرچه خواستی بخوان. سخن برای خانه آمده بود و هنوز خانه را مرد و زن و بچه می برد و دم را سینه ها می برند. نه سینه. سینه ای که دیوار پیش رو نهاده باشد: بله سنگ صبور صبر منو سر برده این مارگانه...
خبرهایی هستند که در حاشیه می روند. خبر نیستند. این سرنوشت سگهاست که خدای خانهاند: ال هوند: اول اخته شو، دوم بیا به ایزولهسیون سلول ابدی که ساعتی زندگی سگانه با سگ ها با یک سگ دیگر پیش نخواهد آمد. برای یک آدمی که در انفرادی است شاید میسر است اشاره ای به همسرنوشته، همغُلبندش در هواخوری بکند. اما دو تا سگ که ندانند آقاهاشان باهم هلوهلو ندارند توی هوارینی به طرف هم بروند موس موس به هم بگویند چنان می کشندشان که: سگ باید بداند شحصیت دارد. تا سگی را آقاش اوکی نداده است به سگ "غریب" هلو نمی زند. الا که آخر هفتهای برش دارند با یکی از سگهایی که صاحبانش با هم پیوندی دارند محشورش کنند تا از یاد نبرد که سگ سگ است آقا سگ نیست. سگ آقا نیست. غذا تا دلت بخواهد. آب فراوان اما از ساعت بوق صبح تا بوق سگ شب که آقا از سر کار برگردد نباید دهن باز کنی به وق، اعلام حضور، هاب: سگها، هاب هاب: ایهالکلاب... هاب هاب هاب... پلیس رسیده است و کارش زار است و هیچ سگی باور نخواهد کرد در این شهر همه ی خانه یک دانه سگ دارند. به دادخواهی؟ تو داد ندانی خدای تو داند. نه زمان باز کردن کون به دست این بندی هاست، نه حد باز کردن دهان. ساعت صبح شد. برو هوارینی، اُشتو اُشتو برین. بیا برو پشت پنجره بنشین و زُل بزن به راه تا شب شود و آقا بیاید استخوان شترمرغ برایت بیاورد و راه به هوارینی بگشاید. که سگ در ساعت بی اجازه در جای اشاره نرفته بریند؟ این تازه شاه تاقچه طلای زندههاست. به کار گرفتنهای دیگر هیچ. بیا به خودت. خوردنیها. اینجا که من نشستهام هر آدم حسابی روزی دویست گرم گوشت در روز میخورد. دست کم دویست گرم که کسی گرفتار کمبود گوشتینه نشود. یک جوجه میشود. مرغگی فربه. بستگی به جوجهاش دارد. امروزه گاو یعنی گوشت. حالا خیال کن لب خیابان هفت تا آدم ایستاده اند. در سن های هر طور بخواهی. این ها هرکدام شش مرغ یا یک بره یا گاو... فیل کدام است؟ آن یکی که هی دور و برش نگاه می کند و سخت نفس می کشد از گله ی شبان هفتاد گاو خورده است. نه گوساله. "حیوانی" که صد گیلو گوشت درست داشته باشد. بی کله پاچه و استخوان و شکمبه. خورده اند تا به این حد از کمال رسیده اند که دست جلو دهنشان بگیرند وقتی که رشته های راسته از دندان نیش در می آورند. پشت سرشان خورده هاشان جان گرفته اند. هر ماه بیست مرغ درسته غذای یک خانه است: زن و مرد و بچه. هر نفس هر ماه شش جوجه در کُله مرغ کرده خورده است و کُله را پهنا چنان داده است که ماهی یک بره بر دوام خوراک شود. در این میان البته تنقلات گوشتیه هم کم نمی خورد کسی امروز. شبان شهر گله را کجا به چرا برده است که در گاو یعنی گوشت؟ کیست که نداند درد و احساس مرگ همهی زندهها دارند؟ در همین شهری که من نشستهام، حوالیاش، در فضایی که یک میلیون آدمیزاد زندهگی میکنند حدود پانزنده میلیون زندهی دیگر خُرد و درشت در صف خدمتند، جان می کنند؟ نمی دانم. چیزی بیش از کندن جان. به زاری گوشت میشوند، پوست میشوند، عروس میشوند تا تمدن شبان بر سر پایش باشد. جهان شبان، جهان سوار شو است، بر پرندهی آسمان، بر خزندهی زمین و بر روندهی آب. این روزگار زندههاست. همه ی خرها و خرس ها و مگس ها دانستند که آدمی با این سر و دستش خدا است. این سر تا این حد در تو ادب نیاورده است که بند بر سر زنده ها نگذاری و خدای زنده ها نشوی که برانی خوبشان چه است و بدشان کجاست؟ یک حساب سرانگشتی با خودت بکن ببین پشت سرت چندمرغ داد میزند این که همهاش بلبل بلبل میکند از هیچ چیزی مثل شکستن دندهی فاخته زیر دندان کیف نمیکند، چند گاو میماغد که گوسالهی من را نیامده خورد؟ هستی امروزه بر چرخ و دندهی آهن میگذرد. اما تا این چرخ و دنده بگردد هر روز صبح خونی عظیم از زیر پای مردم شسته میشود. خون را شاید بتوانی ارتفاع به دست دهی. که مثلا چه بارانی است. مجموع درد رفته در این سلسله... بوقی بلند که آدم و عالم بشنود. امروزه گاو یعنی گوشت و جوجه یعنی کباب. تویی که چنگ و دندانت برای خوردن زندهها نیامده بود. چاک و چانه ات برای علف و دانه آماده است. چون زندهخوار شدی هیچ زندهای از دست تو جانش امان نشد.
آه زندههای دیگر برای تو بوقهی بیجای حیوان ابله است. آنها ندانند درد چیست و مرگ چه میکند خدایشان داند.
اگر آه آدمیزاد آدمیزاد را بگیرد گاو زمین هم روزی از پی آنهمه بوقه شاخی تکان خواهد داد.
آن شاخ و سرشاخهی پسین، آن تاک، آن ترکه "پیشین"... کاش چراغی داشتم میزان الامور معزز. گور را به بهرام چهگونه میشود نشان داد به دام آم این سر آخر غروب غرب؟ بوی کباب به آنجا نکشاندت که درد داغ ببیند دلبر دانا. این روزها نمره بر کون و پیشانی نمیزنند. اما خر را که نسجیده به آخور نبستهاند. تو خیالت تخت است که همین طویله است و همین ننو و همین نور مدور که وعده بود و هرکس "نخود" آش آمی ها نشد و با سامی ها درنیامیخت لینگ غریبه ی ستون هفتم است. لنگش کنید! هردولینگش را به رهمان بابای شما نهاده بود که راه افتاد. دست کم بگیر که مار. لب جاده بایست شاید بلند شدی و بردندت! آن آخر شبها خر تو خر است. این قدر خرتوخر و خرمستی توی میخانههای آمدام زیاد است و مشتریهای وامانده شتاب دارند که میشود کف دست "معامله" کنی، کُس و کان و کیسه و بیع. شراع راه بیندازی: اگر نگرفت... دست لطیف خریدار ندارد. بگو از آن مچاچنگهای مقبول سادات بیگم برایت بیاورند. با آن کارت راحت میشود و نامت بلند: بهرام گور نخستین کس که مچاچنگ کاشی به بازار و دام آمی ها برد و جانگوله های سامی لب خیابان را از اعتبار مسقوط انداخت.
چاقترین چمن: بهرام بنگرد: این کوزه، آب، میان، دوست، گوش...
در کلام مجو. تا همین جا هم زیادی پی کلام رفته ای. کلامی که معنایش، مینه اش، مینایش، اندرونه اش را همواره "غایب" از زمانه زده است.