|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
وحید گل بهاری
|
|
گوزپیچ ایرانیگری را ببین: باز دعوا سر خیلج پرسیه و دریای عربیه است. شاه خدا، شه موبد پرسیهاش را تماشا کن:
سر سرانش "سید" علی "ولی" است. نام پیشوای اعظمش "ولی" است و این ولایت را نه از نامش که بر هر الف، هر علف، هر دار، هر علمی گردانی برود که از تخمهی سیدایش دارد. سید با تشدید، سید بی تشدید، زید، شید همه از زاد پارسی بوده است. سید عربی همانقدر از زاد پُرسی دور است که قریش از کوروش. دور شده است اما از عالمی دیگر نرسیده است. این طور نیست که خواجه بفرماید کُه قُه شود یا کجا شید و سید از هم جدا شوند. تا "کُه" ــ کوه. سر. شبان. خدا ــ قُه شود و رخ به روش برسد بارها هی خدا با نامهای ال و بعل خانه علم کرده بود و کُه بنا نهاده بود و هی گردش باد و آب از شرق به غربش رانده بود و کُهبعلهی کوروشی، قبلهی قُروشی شده بود. خدایی که به شبانی آمده بود بر سر کوه مینشست رفته رفته پس میماند و نگاه میکند تا کجا چهارتا خانه گردهم آمدهاند تا او هم بیاید خانهاش را کنار خانهی آنها بنا کند. خانهی خدا. کمی از خانهی مردم استوارتر و بلندتر و امید ماندهگاری آن بیشتر. تا کُه قُه شود و خدا از ال به الی به ایل، به ایلو، به ایلویی برسد گله کم نگردیده است و هی خلق برای خدایش الا ولا دلا نخوانده است تا رفته رفته نام ال از خدا به هر علوی کوری برسد و گم شود تا کجا رفته رفته شمشیر یههوه از زور پیه پیش نرود که ال الله را پیش بگذارد. ال اله.
ولی جای شهموبد نشسته است. الله هرمزد را خاک کرده است. آرب ولی آجم شده است. آ خدای حی است. رب همان رو روان است و جم جامه است: جان و جامهی آ. ولی با سلطهی عرب آمد. یعنی آن کس که بعد از حملهی عمر رحم الله پارس را گشود و شاهموبدی برانداخت. این ولی مردمان "مفتوح" را زیر چتر ولایت خودش میگرفت و مردمان پارس "موالی"اش می شدند. دوام هستیشان بر بند نام آنها بودد. عبد نبودند. همه عبد ال اله شده بودند. وابستههای غیر عرب به قبیلههای عرب. عرب غیر مسلمان سرش نمیشود. اگر تاب میآورد از سر ناتوانی است. آمده بودند و پیام آشکار کرده بوند: اگر زنی حرم خلیفه اگر مردی به لشکرش. یا کنیز و غلام شو یا ولایت بپذیر. ولایت نه تنها معنای خاک بود که تا خراسان میرفت بل که بر هستی خاکیهای آن خاک هم میگذشت.
ولی و موالی: نمایندهی خدا با خرهایش بر مملکت دارا. "سید" اشارهی مستقیم بر تخمهی عرب دارد. زاد عرب. اصل تخمهی قُهریش. سید در مملکت عرب لسان یعنی آقا، موسیو، هر خری که نر است و در خیابان راه می رود. مرد: ــ سید قلیان را تیار کن! این تخمه و تبار را در همان دم در نوشتهاند: برای کورها ته توبره، ته بار نگاه کنند. پنجه به دست کور میدهد که برداشتش چه بوده است. با تخمه و به رخ کشیدن زاد درنمیگذری. داستان اینگونه نبود که محمد ختم زاد خود هم باشد.
سید تا تخمهی خود را به بارگاه قدسیت برساند دست کم از روی سه خلیفه رد شده است که قبولشان هم دارد. قبولی که شیعهی ایرانی از عمر کند یا عایشه را ببخشد. این حرمت تخمه را حضور زهدان حضرت فاتمه میسر میکند که پیش محمد هم حرمتکی اگر داشت پیش الله که ابول مومنین بود هیچ نبود و نداشت، پیش اُم المومنین هم هیچ تر. یعنی این زهدان است که زاد را از آن پشت سر نهادهها در میگذراند تا بی واسطه با محمد شود. این قوس را علی بر روی نعش سه خلیفه نهاده است که آن سر قوسش عایشه ایستاده است. عایشه اُمالمومنین بود. مادر مومنان. مومن امت بود. اُم داشت و ابول که الله بود و بر خاک خلیفه یا امیر مومنانش امور را می گرداند. در کل راه آمدهی اولاد ابراهیم آنچه در کتاب و کتیبه آمده است یه هوه اگر زنی را بطلبد برای پیس کردن و نشانه نهادن است. برای خوار کردن است اگر برای سنگسار نباشد. ایلویی که خدای روح القدوس و پسر باشد ماریا را اگر به کار گرفته گشودن گرفتاری از کار خداست. هرچند همین سهتای موسا و عیسا و محمد را هم به ترتیب به حالات پدری و روح القدوسی (مادری) و پسری یههوه ــ ایلو ــ الله دید. زنی که نقشی داشته باشد در دستگاه یه هوه و ایلویی پیدا نمیکنیم.
پسر با واسطهی جبرئیل (روح القدوس) به الله میرسد. الله خدای مکه است. مکه مثل هر زیارتگاهی اعلاترین درجهی بده بستان یعنی بده بستان با خدا است. این عالیترین درجهی تشرف نیک یک روی نهان هم دارد که روی نهان هر بندری است. روی شر. آن طرفش. نه پیدایش. یکی از داد و ستدها در این بازار شیوههای عیش بود و عیش یعنی با زن درآمدن. بندر میآیی که بند برداری. یعنی این که مردهای مکی از هر طرف که خواسته بودند با زنهاشان درمیآمیختند و زنها هم پذیرفته بودند. اینها بازار عادت مکیهاست وقتی که محمد جوانی پای خدیجه پیر میکند . پای جبرئیل هم به مکه باز میشود آیت میآورد و هی ممی آیت به بازار مکه میبرد و کسی پیام الله را به پشیزی نمیخرد تا این که دیگر کسی پای گپ ممی نمیرود مگر که یا جبرئیل را نشان دهد یا یک نشانهای، چیزی، دیگر گپ قبول نبود. خوب کم چیزی نبود که از ممی خواسته بودند. این را خدا ندارد. خدا هیچ ندارد. مگر همین که توی سر یکی برود. پیامبر بیاید برود بعد پست سرش معجزه میآید؟ امروز مومنهای ممی اگر بگویی این حرفها که ممی گفته است چرت است سرت را میزنند. اما آن روزها مردم مکه به ممی گفته بودند گفتههات مشتش مفت است ما پای گپت نمیآییم مگر که برامان آبگوشت بزباش درست کنی. اول بخوریم بعد گوش کنیم. آن آیههای نرم و روان کارگر نبود. دورش را گرفته بودند که بابا عیسا چهارصدتا را با یک دانه زتیون سیر می کرد، برای موسا از ابر دانه بارید و کسی قبولش نکرد آن اول کار. ممی حالا زنش و علی را داشت و کشتن یک بز و کمی بلغور در شهری که بازر زیارتش کساد شده بود و باری به بندرش نمیآمد و میرفت چیزی بود و نبود. ممی شامی بر یکی از بلندیهای مکه میدهد و آیتی از آیات ال اله را بر خلق میخواند که بُن کلامش این است: اگر نقدی فرمان من ببری آن پیش رو به آت بهشت و جهنم میدهم. یکی از این آشخورها که نامش در کتاب الله آمده است ابو لهب. تبت ید ابولهب وتب که در آواز بیسمیل ل لله و قولو و قوولو گم میشود فرمان مستقیم الله است: دست ابی لهب بریده باد. بعد از آن آیگوشت آن چندتایی که آمده بودند چندتایی گفتند بویم فکرهایمان را بکنیم خبرت میکنیم. یک عدهای هم هیچ نگفتند. خوردند و شنیدند و رفتند و یکیشان که ابولهب بود انگار در رفتن متلکی بار ممی کرده بود و زیادتی خواسته بود که روز بعد تبت ید ابی لهب رسید. در همین آیه زن ابی لهب هم بی بهره نمانده است: بند نخل بر گردن در جهنم گردانده شود.
اما همین خدا که آنهمه اشدات بر غریبه میراند گاهی در کار عایشه چنان نازک میشود که آدم خیال میکند الله دیگر هیچ کاری ندارد مگر این که درام خانوادهگی عایشه و ممی را بگرداند. حالا داستان چه بود؟ ممی دوری نداشت که. تمام دورش بعد از درآمدن از مکه به جنگ گذشت. جنگ هم نه آن که لشکر در برابر لشکر ببری. جنگهای محمد کاروانزنی و گردنهگیری بود. آن توان را نداشت که جایی بنشیند و باج بستاند. پی کاروانها و به تاراج میرفت. در یکی از این جنگها عایشه را برده بود. دیگر کارش کمی رونق گرفته است و گاهی میتواند صدشترسوار را در راهزنی راهبر شود.
هرگاه پیامبر به غزوی رفتی زنان وی قرعه زدندی و هریکی را که قرعه بر وی افتادی با خود بردی. و اندر آن نوبت که پیامبر به غزو بنیمصطلق میرفت قرعه به عایشه اوفتاده بود. و پس از بهر او هودجی بساخت و او را اندر آنجا نشاند و با خود ببرد. و هودج چیزی باشد مانند عماری، از چوب ساخته و آن را دری باشد و پردهای به آن در آویخته. چون از غزو فارغ شدند و بازگردیدند چون به دو منزلی مدینه رسیدند و کاروان فرود آمد عایشه از آن هودج بیرون آمد و از میان کاروان بیرون رفت و به صحرا شد، تنها، تا مسح کند. گردنبندی سخت نیکو از مرواریدها و جواهرهای قیمتی اندر گردن داشت. چون به صحرا رسید و مسح خواست کردن از گردن باز کرد و آنجا نهاد. چون از مسح فارغ شد برخاست و به کاروانگاه بازآمد و آن گردنبند به صحرا فراموش کرد. و چون اندر هودج رفت دست به گردن کرد و گردنبند نیافت. باز یادش آمد که به صحرا رها کرده است و از هودج درآمد و دلمشغول بود. به آن صحرا طلب آن باز رفت. هرگاه از هودج به در آمدی آن پرده که به آن در آویخته بود بر بالا گرفته و در گشوده رها کردی. چون اندر آنجا رفتی پرده فرو انداختی و از آن نوبت چون به طلب گردنبند میرفت آن پرده اندر هودج فرو افتاد. او به طلب آن رفته بود و کاروان برمینهادند که بروند. هودجدار بیامد. آن پرده دید که فرو انداخته بود و پنداشت که عایشه اندر آنجا است. هودج برداشت و بر چارپای گذاشت و کاروان برفت. چون عایشه به آن صحرا رفت و گردنبند بازیافت و برداشت و بازگردید و به کاروان رسید کاروان برفته بود و هیچ خلق را ندید. پس همانجایگاه بنشست، تنها و گفت: لابد پیامبر مرا باز طلب کند.
چون کاروان فرود آمدند پیامبر بیامد و اندر هودج نگاه کرد و عایشه را نیافت. با خود گفت این چون تواند بود؟ پس علیابن ابی طالب را گفت که تو باز گرد و به کاروانگاه رو و ببین تا خود او را چه حال اوفتاد؟ علی برنشست و روی سوی کاروانگاه نهاد به طلب عایشه.
عایشه اندر آنجا تنها مانده بود تا روز ببود. پیامبر صفوان ابن معطل سلمی را بر ساقهی لشکر کرده بود تا هر شبی چون کاروان و لشکر برفتند او بازایستادی و بامداد در همهی کاروانگاه و لشکرگاه بگردیدی تا اگر کسی چیزی فرامش کرده بودی یا گم کرده بودی او را طلب کردی و برداشتی بیاوردی و به خداوند آن بازرساندی. پس چون بامداد بود صفوان میگردید و چیزها طلب میکرد و نگاه میکرد. از دور سپیدی چادر بدید و چون بیامد عایشه را دید، آن جایگاه، تنها نشسته. پرسید: یا عایشه چه حالت اوفتاده؟ تو در این جایگاه چهگونه بماندی؟ عایشه احوال را چنان که رفته بود با وی بگفت. پس صفوان او را شتر نشاند و مهار شتر برداشت و برفت.
چون به نیمهی راه رسیدند علی را دیدند که میآمد. چون به هم رسیدند علی احوال پرسید و گفت که: چون اوفتاد؟ عایشه احوال خویش با علی بگفت که چون رفت. پس علی بازگردید و از پیش ایشان برفت و احوال پیامبر را بگفت و حدیث گردنبند آن چنان که شنیده بود. و صفوان عایشه را میبرد تا به لشکرگاه رسیدند.
پس آن خبر به لشکر اوفتاد که عایشه را اندر هودج نیافتند و او خود با صفوان راست بود. و منافقان گفتند که این حدیث گردنبند خود دروغ است. عبدالله ابن ابی گفت: بر عایشه ملامت نیست که صفوان از پیامبر نیکورویتر است. مردی بود از قبیلهی قریش، از مهاجریان. نام وی مسطح ابن اثاثه. مردی درویش بود و از خویشان ابوبکر. اندر خانهی ابوبکر کارکی کردی و خدمتی کردی. و عایشه را او پرورده بود. پس مسطح گفت دیری است تا من به خانهی ابوبکر اندرم و دیری است تا من میدانم که عایشه با صفوان راستاند. و حسانابن ثابت که این داستان شعر کرده و به آواز به دو کنیزک مغنیاش آموخته بود هم ایدون گفت که من میدانم کار عایشه با صفوان را. و حمنه بنت جهش خواهر زینب زن پیامبر بود و او نیز گفت: من آگاهم از کار صفوان و عایشه. پس این سه تن دو مرد و یک زن گواهی میدادند. مسطح و حسان و حمنه بر عایشه افترا زدند و گروهی از مردمان این سخنان ایشان را استوار داشتند و گروهی استوار نداشتند.
پس این سخن به گوش پیامبر رسید که مردمان همیگفتند. حسان پیش پیامبر آمد و بگفت و مسطح را به گواهی خواند. تا او نیز بیامد و بگفت. زینب بنت جهش که زن پیامبر بود پیامبر را گفت که خواهر من حمنه ایدون میگوید که صفوان و عایشه را بسیار به هم دیدهام به یک جای. پس پیامبر این سخنان بشنید و بر عایشه متغیر و سرگران گشت. ولیکن هیچ بر وی پدید نکرد. عایشه آن سرگرانی و تغیر را اندر پیامبر میدید. ولیکن نمیدانست از چه جهت است. و ابوبکر و مادر عایشه هردو این سخن شنیده بودند لیکن بر عایشه پدید نکرده بودند.
و اندر آن وقت، هر بامدادی، پگاه، چون هنوز تاریک بودی زنان مدینه به صحرا رفتندی از بهر مسح کردن. که اندر مدینه مستراح نبود و زنان را هنوز دستوری مستراح نیامده بود که بر آنجا نشینند. پس شبی مادر مسطح با عایشه به تاریکی بیرون شدند به مسح کردن و مادر مسطح را پای به بند چادر اندر آمدی و بیفتاد و گفت: لعنت بر مسطح باد! عایشه گفت: چرا پسر خویش را لعنت همیکنی؟ مردی که با مهاجریان هجرت کرده و با پیامبر به بدر بوده است؟ پس مادر مسطح گفتا که: ای عایشه تو ندانی که او بهر تو چه گفته است؟ عایشه گفت: چه گفته است؟ گفت: تو را با صفوان تهمتزده کرده است و این سخن اندر مدینه فاش شده است. و از حسان ابن ثابت و حمنه بنت جحش باز میگوید. عایشه گفت: مردمان این سخن همیگویند و همیدانند؟ مادر مسطح گفت: بلی به همهی مدینه اندر مردان و زنان این سخن همیدانند. پس گفت: پیامبر از این سخن خبر دارد؟ گفت: بلی. پیامبر از این خبر دارد و مادرت و پدرت نیز خبر دارند لیکن همانا که پیامبر این سخنان استوار ندارد. پس عایشه گفت: بلی. استوار داشته است. که من اندر وی مینگرم و پارهای متغیر گشته است و بر من سر گران همیدارد.
پس عایشه سخت اندوهگین شد و چون بازگردید به خانه، پیش مادر رفته و گفتا: یا مادر، من چنین سخنی شنیدهام. مادر او را گفت: یا دختر، هیچ اندوه مدار! هر زنی که به خانهی شوهر رفته باشد بر وی چنین تهمتهایی فگنند. تو از این سخن هیچ اندوه و غم مدار. آن روز عایشه هیچ طعام نخورد. او را غم از پیامبر بود که آن سخن مردمان استوار همیداشت و هر آن روزی که نوبت عایشه بودی پیامبر چون به خانه آمدی دور بنشستی و روی ترش کرده بودی و دلتنگ نشسته بودی و هیچ سخن نگفتی. عایشه از غم و اندوه بیمار گشت. چون بیمار گشت از پیامبر دستوری خواست و گفت من بیمارم و مرا اینجا کسی نیست که تیمار دارد. اگر فرمایی تا به خانه پیش مادرم روم تا او تعهدی کند مگر بهتر شوم. پیامبر گفت: تو بهتر دانی. اگر میخواهی بروی برو.
عایشه را کنیزکی بود بریره نام و آزادکردهی عایشه بود. او را با خود ببرد و به خانه، پیش مادر رفت و آنجا بر جامهی خواب خفت و سخت رنجور شد. هیچ طعام نخورد و ضعیف گشت از آن رنجوری. و پیامبر پیش او نرفتی و چون بریره را دیدی گفتی: آن بیمارتان چون است؟
عایشه بیست و پنج روز خفته بود، هم بر آن حال.
چون پیامبر از غزو بنیمصطلق بازگردید منافقان او را گفتند مزگتی کردهایم که آنجااندر عبادت کنیم. بر کنارهی مدینه مزگتی کرده بودند. خواستند پیامبر را آنجا برند. عبدالله ابن ابی با یاران خویش آنجا گردآمدندی و حدیث منافقی کردند. پیامبر آنجا نرفت و مر علی ابن ابی طالب را بفرمود تا برفت و آن مزگت برکند و چوبهای آن بسوخت و به زمین هموار کرد.
پیامبر شنیده بود که این سخن از اول بار عبدالله ابن ابی گفته بود. یک روز همهی انصار را گرد کرد و برخاست بر منبر رفت و خطبه خواند و گفت: چه بوده است این مردمان را که پیامبر خدای را همی رنجه دارند و اهل وی را تهمت همیکنند؟ که من اهل خویش را پاک همیدانم و پاکیزه و هیچ تهمت به ایشان نمیبرم و ایشان را جز پاکی و نیکویی ندانم.
سخن مستقیم الله است و این را هم باید داشت که نام عایشه شاید هیچ در میان نیامده باشد. چون الله با مردمان زمانهاش گپ میزند و در میان مردمان است مردمان دربارهی رفتارش پرسش دارند و پرسش بر الله برده شده است. همان حرفها در بارهی عایشه. بشنو: کلا الله است:
کسانی که تهمت ناپاکی را اندر میان آوردهاند جماعتی از شما هستند. آن را شری به زیان خود مپندارید، بلکه چیزی برای خیر شما است. بر عهدهی هریک از آنها سهمی از گناه است که مرتکب شدهاند و کسی از آنها که عمدهی آن را دامن میزند عذابی سهمگین دارد. چرا چون آن را شنیدید مردان و زنان مومن در حق ایشان گمان نیک نبردند و نگفتند که تهمتی است آشکار؟ چرا بر آن چهار گواه نیاوردند؟ چون گواهان را نیاوردند اینان نزد خدا دروغگو هستند. اگر در دنیا و آخرت بخشایش و رحمت الهی بر شما نبود در آنچه گفت و گو میکردید به شما عذابی سهناک میرسید. آنگاه که از زبان هم برمیگرفتید و دهان به دهان میگرداندیدش، چیزی را که بر آن علم نداشتید. میگفتید و آن را آسان میپنداشتید. حال آنکه نزد الله سترگ است. چرا چون شنیدید نگفتید که ما را نرسد در این باره سخن گوییم؟ ــ پاکا که تویی. این بهتانی است بزرگ!
خداوند اندرزتان میدهد. اگر مومن هستید هرگز مانند آن را تکرار نکنید. خداوند آیاتش را برای شما روشن میکند. و الله دانای فرزانه است. کسانی که خوش دارند بدنامی در حق مومنان شایع شود در دنیا و آخرت عذابی دردناک دارند. خداوند میداند و شما نمیدانید. اگر بخشایش الهی در حق شما نبود و الله رئوف نبود!
این سورهای است که فروفرستادهایم و آن را واجب گردانیدهایم و در آن آیات روشنگر نازل کردهایم. باشد که پند گیرید:
زن و مرد زناکار بکر را هریک صد تازیانه بزنید. اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید در دین الهی در حق ایشان دچار ترحم نشوید و گروهی از مومنها در صحنهی عذاب کشیدن آنها حاضر باشند. مرد زانی نباید جز با زن زانی یا زن مشرک ازدواج کند. همچنین با زن زانی نباید جز مرد زانی یا مشرک ازدواج کند. این کار بر مومنان حرام شده است. کسانی که به زنان پاکدامن تهمت میزنند و سپس چهار شاهد نمیاورند ایشان را هشتاد تازیانه بزنید و دیگر هرگز شهادت آنها را قبول نکنید که اینها فاسقانند. کسانی که به زنانشان تهمت میزنند و شاهدی جز خویش ندارند چهاربار به نام الله سوگند بخورند که راستگو هستند و بار پنجم بگویند که لعنت الهی بر او باد اگر از دروغگویان باشد. و اینگونه عذاب از زن برداشته میشود که چهار بار به نام الله سوگند بخورد که او ــ مرد ــ از دروغگویان است، بار پنجم بگوید غضب الهی بر آن زن باد اگر آن مرد از راستگویان باشد. اگر بخشایش الهی و رحمت او بر شما نباشد و این که الله تواب حکیم است!
پسر جریر آورده است و اوس و خزرج دو قوم مدینهاند که محمد را به شهرشان خواندهاند:
پس چون پیامبر این سخن بگفت اُسید ابن خضیر بر پای خاست و او مهتر اوس بود و گفت: یا رسولالله کیست که این سخن میگوید؟ نام وی بگوی تا من هماکنون سر وی بردارم. که آن کس که این چنین گوید خون وی مباح باشد. مردی از مهتران خزرج برخاست و گفت: تو دروغ همیگویی که تو هیچکس را نتوانی کشتن. تو این سخن از بهر آن میگویی تا بدانی که این سخن کی گفته است. پس مردمان اوس گفتند که این سخن خزرجیان گفتهاند و خزرجیان گفتند اوسیان گفتهاند و میان ایشان جنگی سخت اوفتاد. پیامبر از منبر فرود آمد و آن جنگ بازنشاند. به خانه باز آمد و علیابن ابی طالب و اسامه ابن زید را بخواند و ایشان هردو را گفت: هرچه از عایشه میدانید راست بگویید! و ایشان هردو از کودکی باز خانهی پیامبر بودند و آن جایگاه بزرگ شده بودند و هیچ حجاب نبودی ایشان را به خانهی پیامبر و با ایشان گستاخ بودند. پس اسامه گفت: یا رسولالله، من از عایشه هرگز هیچ بدی ندیدهام. نه به گفتار، نه به کردار. پس علی گفت: یا رسولالله من از عایشه هرگز هیچ بدی ندیدهام و لیکن زنان بسیارند. اگر تو را دل بر یکی تهمت زده است دست از او بدار و دیگری زن کن. پیامبر را آن سخن علی خوش نیامد. پس بریره را بخواند و او را سوگند داد که: هرچه از عایشه میدانی مرا بگوی. بریره سوگند خورد که من هیچ چیز نمیدانم عایشه را. مگر آن که گوسپندی بود ما را اندر خانه و آن را همیپروردیم. چون من خمیر کردمی آن گوسپند بیامدی و خمیر ما بخوردی. من عایشه را بنشاندمی و گفتمی که رها مکن که گوسپند خمیر بخورد. عایشه اندر خواب شدی و گوسپند بیامدی و همچنان خمیر بخوردی. من جز این از عایشه هیچ چیز نه دیدهام، نه شنیدهام. پس پیامبر برخاست به خانهی ابوبکر رفت.
عایشه آن جایگاه خفته بود و ابوبکر و مادر عایشه هردو در پیش وی نشسته. پیامبر اندر رفت و آنجا بنشست و عایشه را پرسید و گفت: یا عایشه بدان که مردمان بر تو تهمتی میبرند و سخنی میگویند. اگر تو چنین چیزی کردهای توبت کن و از خدای عفو بخواه تا خدا گناه تو را عفو کند. عایشه چون این سخن بشنید دلتنگتر گشت و سر به زانو نهاد و میگریست. پس چون بسیار بگریست ابوبکر گفت: یا دختر، گریستن بسیار چه فایده دارد. پیامبر خدای نشسته است و از تو چیزی میپرسد. جواب او بازده! پس عایشه سر برداشت و آن چشمهای پر آب از خجالت و شرمساری پیامبر و آن پدر و مادر... و هیچ سخن نمیتوانست گفتن. گفت: چه گویم؟ که من از این سخن عذر نتوانم خواستن. که این بر من دروغ گفتهاند و شما مرا استوار ندارید. من این کار به خدای انداختم و این حوالت به او کردم. این بگفت و سر باز جای نهاد، روی اندر دیوال کرد و همچنان میگریست. پس چون عایشه این سخن بگفت روی اندر دیوال کرد همان گاه اثر وحی بر پیامبر پدیدار آمد و زمانی اندر آن بود. چون وحی بر پیامبر فرود آمد عایشه ایدون گوید که: من اندر روی پدر و مادرم نگاه همیکردم. رویهای ایشان زرد گشته بود و لرزه بر اندامشان اوفتاده بود. که مبادا خدای پیامبر را چیزی فرستد که ایشان اندوهگین شوند. و مرا دل به آن مشغول نبود که من میدانستم که از آسمان هیچ چیز جز به راستی نیاید و من از آن کار بر خود ایمن بودم. پس چون پیامبر از وحی فارغ شد روی سوی عایشه کرد و گفت: یا عایشه، تو را بشارت باد! که خدای از بهر تو قرآن فرستاد و پاکی تو یاد کرد و تو را از آن دروغها و تهمتها که گفته بودند بر تو آزاد کرد و آن کسها را که آن سحنها گفته بودند عذابهای بزرگ وعده کرد اندر هر دو جهان.
ای مومنان از گامهای شیطان پیروی نکنید. هرکس از گامهای شیطان پیروی کند بداند که او به نابهکاری فرمان میدهد. اگر بخشش الهی در حق شما نبود هیچ یک از شما پاکدل نمیشدید. الله است که هرکس را که بخواهد پاکدل میکند. و الله شنوای دانا است. بیگمان کسانی که به زنان پاکدامن بی خبر مومن تهمت میزنند در دنیا و آخرت ملعوناند و عذابی سهمگین دارند. روزی که زبان و دست و پایشان بر آنها، بر کاری که کردهاند شهادت دهند. در چنین روزی الله جزای حقانیشان را به تمام و کمال بدهد.
پس چون پیامبر هفده آیت قرآن که جبرئیل از حضرت عزت آورده بود از بهر پاکی عایشه و از بهر دروغزنان و بهتانگویان برخواند عایشه را از پیامبر درد آمد. از بهر آن که پیامبر آن حدیثها و سخن مردمان و آن بهتان که گفته بودند استوار داشته بود و به آن شک همی بود. پس عایشه برخاست و روی سوی پیامبر کرد و گفتا: خدای را، نه تورا! پس ابوبکر برخاست و دست بر دهان عایشه نهاد و گفت: چه میگویی؟ زبانت خشک باد! میدانی چه میگویی؟ پیامبر گفت: یا ابوبکر، بهل تا بگوید که هرچه گوید بر داد است و حق به دست او است.
پس خدای فرموده بود تا آنکسها که این بهتان را اندر حق عایشه گفته بودند حد قذف بزنند. و حد قذف هشتاد تازیانه باشد. پس پیامبر بیرون آمد و مردمان را گرد کرد و حسانابن ثابت را و مسطح را و حمنه را. هر سه بیاوردند و ایشان را حد قذف بزدند و این حدیث کوتاه شد. حسان ابن ثابت از آن رنجور شد و در خانه بخفت. پس چون بهتر شد از خانه بیرون آمد. صفوان میآمد، حمایلی اندر گردن انداخته. اندر راه حسان را بدید و شمشیر بکشید و زخمی سخت اندر حسان کرد و او را گفت: من شاعر نیستم ولیکن سخن من شمشیر باشد! پس مردمان صفوان را بگرفتند و حسان را از دست وی بستدند. حسان را خویشی بود، مردی با زور و قوت. بیامد صفوان را بگرفت و دستهای او را پس بست و ببرد و گفت: او را به خانهی خود برم. اگر حسان از آن زخم که خورده است بمیرد من صفوان را بازکُشم. پس مردمان گفتند این حال معلوم پیامبر باید کردن. پیش پیامبر رفتند و احوال معلوم وی بکردند و ایشان را پیش پیامبر بردند. پیامبر گفت: صفوان را به من بخش و قصاصش مخواه. خرماستانی بداد با دو کنیز نجاشی و قصاص صفوان بگرفت. و این اندر ماه رمضان بود. شش سال از هجرت گذشته.
دراز شد و این درازا را پی مودم تا بگویم آن یههوهای که یکبار هم به درستی به زن موسا نگاه نکرده بود، ایلویی اگر کمی نرم میشود و پای ماری را به میان میکشد آن یههوهی سر کوه نیست. دوری در آب چشمهها و رودها شسته شده است. عیسا تفتیدهی خاک تشنه نیست. از بیابان تفتی نمیآید که خشک باشد و با شمشیر آخته براند. کنار دریا است که عیسا قد میکشد و بسیار فرقهای دیگر. از آن خدا تا این الله که خرد شده است تا کجای شک و یقین این که: چرا عایشه آن شب جا ماند؟ الله راه بر ممی میگشاید. بی دانش آن روز عرب محمد را نمیشناسی، بی محمد به این نمیرسی که قرآن چه میگوید و الله کدام دلال است. همین الله بارها هی آیت ناسخ و منسوخ آورده است و هی هربار حرامی را بر ممی حلال کرده است.
ای پیامبر، همسرانت را بر تو حلال داشتهایم. آنان که مهرشان را پرداختهای و آنان که خدای از طریق فیء و غنیمت به تو بخشیده است و ملک یمین تو هستند و همچنین دخترهای عمویت و دخترهای عمهات و دخترهای داییات و دخترهای خالهات که همراه تو هجرت کردهاند و نیز زن مومنهای که خویش را بر پیامبر ببخشد. به شرط آن که پیامبر بپذیرد و او را به همسری خود درآورد. و این خاص تو است نه سایر مومنان. به خوبی میدانیم که برایشان در مورد همسرانشان و ملک یمینهایشان چه چیزی مقرر داشتهایم. تا محظوری برای تو نباشد. و الله آمرزگار رحیم است.
پیامبر در ثلث آخرین عمر است و عایشه تازه بهار زنانهگیاش شکفته است: چهارده پانزدهساله است. چهارده پانزده سالهی قریش. برای خودش کسی است. فرمانپذیر نیست. به این آسانی رکاب نمیدهد. ــ انی اری ربک یسارع فی هواک! میشنوی؟ شوریده بود عایشه: ــ میبینم که خدایت خوب سر در هوای تو دارد!
عایشه از این شورشها داشت و راستتر این که شور و شر و شنگیدنهای عایشه است که آن نشاط مکی مرده را زنده میکند. جبرئیل در برابر گفتار عایشه آیت تازه میآورد:
هر کدام از همسرانت که میخواهی از خود دور بدار و هرکدام را که میخواهی نزدیک بخوان. و نیز اگر از هریک از آنها کناره گرفتهای جویا شوی، در همه حال هیچ گناهی بر تو نیست و این نزدیک است به آن که دل و دیدههایشان روشن شود و اندوهگین نشوند و همهگیشان به آنچه به آنها بخشیدهای خوشنود شوند. و خداوند میداند که در دلهایشان چه میگذرد. و خداوند دانای بردبار است.
گونهگونه زن داشت: آزاد، موالی، کنیز. از گونهگون مردمان: از زن پسرخوانده بگیر تا به زن یهود یا زن مسیحی عرب و اتیوپیایی و کنیز هم داشت. در سن هم محدودهاش دلش بود: از سن عایشه بگیر تا هرکجا که دلت کشید. خواری الله است نه شکوه عایشه. اینها درست در زمانهای است که مردهای مکی دوری در مدینهاند و همه هم نرند و غارتگری و راهزنیهاشان رونقی ندارد. یواش یواش با زنهای مدینه میآمیزند. مدتی نمیگذرد که این زنها گرد میآیند و محمد را به پرسش میکشند: این مجاهدهای مکی تو از ما کون میخواهد. ما نمیدهیم. این سنت در مدینه نبود. نه در مدینه تنها در بسیاری از جاها درست آنچه لواط گفته میشد این بود که خدای ابراهیم بر آن اشد عذاب را نهاده بود. آنها میگفتند آدمیزاده همه چیزهای همسری و همبستریش اینگونه نهادهاند که آدمی رو به رو باشد. مگر نه رخ ما آینه همسر ما است نه آب. گفته بودند اینطور نمیشود که مکیها یال ما را بگزند و ما زمین گزه بدهیم. چند روز هم دوام آوردند تا جبرئیل رسید و این آیت آورد. الله تنها هوای محمد را نداشت که در حرام از برای خود بردارد. به مومنان مکی هم حال داده بود: نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَقَدِّمُواْ لِأَنْفُسِكُمْ وَاتَّقُواْ اللَّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ مُّلقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ زنهای شما كشتزار شمايند، هرجا وهرگاه كه بخواهيد، به كشتزار خود درآييد و به گایش برید و از خدا پروا كنيد و بدانيد كه او را ملاقات خواهيد كرد. به مؤمنان بشارت ده. (گایش: گرداندن گاو بر زمین. شخمیدن کشتزار. خیشیدن) این حال و هوای زنانه است که کار محمد بالا گرفته است و او حالا خود را در میان عرب که آن را اُمت مینامد یکی شده است. گفته بود در میان عرب دو دین نباشد. و در میان عرب که دیگر برای خودش اُمتی شده بود دو کلام نبود الا کلام محمد. برد کلام و برایی شمشیر امت عرب در میان عرب بود که محمد مرد بی که آشکارا کسی را پشت سر خود بگمارد. ابوبکر با نظر مومنها گزیده شد و کار را تا حدی پیش برد و تنها خلیفه یا امیرالمومنین شد که کشته نشد. مُرد و تا حدی هم پیش برد. اما آن که کار را کارستان کرد عمر بود. عمر بود که اسلام را از میان اُمت عرب بیرون کشید. او بود که در غرب و تمدن رومی تا شام و مصر رفت و "اُمه"های دیگر را، زبانهای دیگر را خرد کرد و خورد و ایران را به سوی شرق چنان گشود که لشکریانش به ماورالنهر رسید. اما همین جهانگشایی عمر را به جایی رسانده بود که نزدیکتر به سرزمینهای گشودهی شرق بشود یا دل ببندد به شام و غرب و از همانجا سامان "ولایت" اسلام را بگرداند. مدینه آن جایی نبود که بتوان بر آن نشست و بر جهان فرمان راند. جهان مگر چه بود؟ از مصر تا آن سر شرق. اما پیش از آن عمر تلاش کرد با بنای شهری عربی به ایران نزدیکتر شود. شهر آمد و رونق نگرفت. آنچه میرسید از فارس بود. خراج خراسان و سامان لشکر برای آن دیار در پایان خلافت عمر از راه شام میرسید. حالا ولی مدینه است و امت مانده است و اُمالمومنین از غنایم سهم میبرد: سعید گوید: سعد خمس را فراهم آورد و هرچه را که میخواست عمر از آن شگفتی کند از جامهها و زیور و شمشیر خسرو و امثال آن بر آن بیفزود با چیزهایی که دیدن آن برای عربان خوشایند بود. پس از تقسیم میان کسان و برداشت خمس فرشی به جا ماند که تقسیم آن میسر نبود. به مسلمانان گفت: موافقید که چهار خمس آن را به دلخواه واگذاریم و آن را پیش عمر فرستیم که هرچه خواهد کند که تقسیم آن میسر نیست و پیش ما اندک مینماید و در نظر مردم مدینه جلوه میکند؟ گفتند: آری، برای خدا چنین کن. سعد فرش را بر این قرار فرستاد. فرش شصت ذراع در شصت ذراع بود. یکپارچه، به اندازهی یک جریب که در آن راهها مصور بود و آبنماها چون نهرها و لا به لای آن همانند مروارید بود و حاشیههایش چون کشتزار و سبزهزار بهاران بود از حریر بر پودهای طلا که گلهای طلا و نقره و امثال آن داشت.
عبدالملک ابن عمیر گوید: مسلمانان در جنگ مداین بهار کسرا را گرفتند که سنگین بود و نتوانسته بودند ببرند. آن را برای زمستان کرده بودند که گل و سبزه نبود و چون میخواستند میخواری کنند بر آن مینشستند که گویی در باغی بودند. فرشی بود شصت در شصت، زمینه از طلا بود و زینت آن نگینها و میوهی آن جواهر و ابریشم و برگها از ابریشم و آب طلا بود و عرب آن را قطف میگفتند.
گوید: وقتی زیور و لباس بار و دیگر لباسهای خسرو که لباسهای متعدد داشت و برای هر مقامی لباسی بود پیش عمر آوردند گفت: محلم را پیش من آرید. محلم تنومندترین عرب مدینه بود. تاج خسرو را بردند و ستون چوبین بر او آویختند و قلاده و لباس زینت را به تن وی کردند و برای تماشای مردم نشاندند. عمر در او نگریست و مردم در او نگریستند و از کار و رونق دنیا چیزی شگفت دیدند. آنگاه محلم لباس دیگر خسرو را پوشید و باز چنان دیدند تا همه را به نوبت بپوشید. آنگاه سلاح خسرو را به وی پوشانید و شمشیر وی را به او آویخت که وی را تماشا کردند. آنگاه شمشیر و سلاح برگرفت و گفت: به خدا کسانی که این چیزها را تسلیم کردهاند مردیم امین بودهاند. آنگاه عمر شمشیر خسرو را به محلم داد.
گوید: چون فرش را در مدینه پیش عمر بردند خوابی دید و کسان را فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و دربارهی فرش رأی خواست و قصهی آن را بگفت. بعضیها گفتند آن را بگیرد. بعضی دیگر آن را به نظر او گذاشتند و بعضی دیگر ردی مشخص نداشتند. علی که سکوت عمر را دید برخاست و نزدیک او رفت و گفت: چرا علم خود را جهل میکنی و یقین خود را به مقام شک میبری؟ از دنیا جز آن نداری که عطا کنی و از پیش برداری یا بپوشی و پاره کنی یا بخوری و ناچیز کنی. گفت: راست گفتی. و فرش را پاره کرد و میان کسان تقسیم کرد. یک پارهی آن به علی رسید که به بیست هزار فروخت و از پارههای دیگر بهتر نبود. تا اُمت تماشای زاری شاه شاهان به کوچههای مدینه کند راه باز شده بود بر کنیزهای برگزیده و شهزادههای شهرهای دور با خراجهای سنگین میرسید. دیگر حساب شمردن و کیل کردن سکههای زر نیست. هم تا گوشهای بنامیم. آن سر خراسان است. آن دور دور ایران. جایی که آم خیال میکند شمشیر خشک تا به آنجا برسد لابد فربه شده از پیه و کمی کُند شده است. حرف سلم سلام است و دست کم کمی پیمانداری. پاس یکی از پیمانها را تماشا کنیم: پسر جریر از گشایش تبرستان میگوید. از آستان تبار خویش: حنش ابن مالك گويد: سعيدابن عاص به سال سيام از كوفه به منظور غزا آهنگ خراسان كرد. حذيفهي بن نعمان و كساني از ياران پيامبر خدا صليالله عليه و سلم با وي بودند. حسن و حسين و عبدالله ابن عباس و عبدالله ابن عمر و عمرو ابن عاص و عبدالله ابن زبير نيز با وي بودند. عبدالله ابن عامر نيز به آهنگ خراسان از بصره در آمد و از سعيد پيشي گرفت و در ابرشهر منزل كرد. خبر منزل كردن وي در ابرشهر به سعيد رسيد و او نيز در قومس منزل كرد كه به صلح بود و حذيقه از پس نهاوند با مردم آنجا صلح كرده بود. سپس از آنجا به گرگان رفت كه بر دويست هزار با وي صلح كردند. آنگاه به طميسه رفت كه شهري بود بر ساحل دريا و به تمام جزو طبرستان و مجاور گرگان بود و مردم آنجا با وي به جنگ آمدند و چنان شد كه نماز خوف كرد. از خذيفه پرسيد: پيامبر خدا صلي الله عليه و سلم چه گونه نماز خوف كرد؟
در آن روز سعيد با شمشير به شانهي يكي از مشركان زد كه از زير مرفقش درآمد و دشمن را محاصره كرد كه امان خواستند و امانشان داد كه يكيشان را نكشد. چون قلعه را بگشودند همه را بكشت الا يكي و هرچه را در قلعه بود بگرفت. يكي از مردم نهد جعبهاي به دست آورد كه قفلي بر آن نهاده بود. پنداشت جواهر در آن است. سعيد خبر يافت و كس پيش مرد نهدي فرستاد كه جعبه را بياورد. آوردند و قفل را شكستند در آن جعبهاي يافتند. در آن جعبه كهنهي سياه خط داري. جون آن را گشودند كهنهي سرخي در آن بود. آن را گشودند. در آن كهنهي زردي نهاده بود. آن را كه گشودند كيري در آن بود كه سياه شده بود با چند پر گل. تنها زندهماندهي قلعه را پيش كشيدند كه شرح حكايت كند. دريافتند كه لال است. شرح اين ماجرا را شاعر شعري سروده است و نهديها را به شوخي كشيده است: مردم معتبر اسيرها به غنميت گرفتند و به بني نهد كيري سياه در جعبهاي مطلا رسيد. كيري سياه و چوليده با گل بسيار... هموار کردن "ولایت"های گشوده سامان و دستگاهی میطلبید و به استعارت آیتهای کتاب پیش نمیرفت. از همان کتاب آغازید. کتابی را که برای اِمی بود و کتیبهاش رفت و آمد محمد در کوچههای مدینه بود. این را باید به عالم کتیبه به عالم کتاب میکشید. یعنی که محمد مُرد سر و بُنه کتابش کدام است؟ اول آمدند که مکی یا مدنی کنند. این که به نسبت داستان آمده باشد. اما محمد که از جایی آغاز نکرده بود که همواره مبرزابنویس و شانهی شتر و برگ نخل ور دستش باشد. کسی خیال نکرده بود با این آیههای کار محمد به جایی برسد که روزی کتاب شود. بر این قرار نرفت که اول همانها که اول آمدهاند بعد برسد به آنها که آخر آمده است. بر این هم آهنگ نشدند که مکی و مدنی شود. بر اساس خط و موضوع دیگر کتاب کردن قرآن محال است. اما آنها سرانجام به این رسیدند که اول آن سنگینهایش را بیاورند. سنگین به درازای سوره. که هرچه بود از سنگین بیاید و به سبک هوای اولین آیههای مکی برسد. آن اولینها که محمد چندتاشان را به بازار شاعران مکه برده بود. هرچه هست از سنگین به سبک گرد شد و هرچه و بر هرچه نوشته پیش هرکس بود بیامد و بسوخت. ماند آن تک روایت که از سورهی مدنی گاو آغاز میشود و تا گایش زنها میراند. باید به رشته میکشیدند هم کلام را هم دنیایی را که کلام در برابرشان گشوده بود. "ولی" توانی میطلبید. عمر دانسته بود که بر غمنیمتهای سفتهی زر دربار شاهها نباید نشست. همین او را به سوی سامان دادن دستگاه و به شام میکشید. محمد به ابوبکر نداد. به هیچ کس نداد. ابوبکر از میان جمع یاران گزیده شد. ابوبکر به شورا آمد و بمُرد و شور به عمر رسید که دیگر بنا بر محکم کردن دستگاه در غرب گرفته بود یا هرچه دیگر خراج و خرج الدام میخواست. این را غرب پیش روی نهاده بود. آن دُرد ارزش زمانه هرچه هست: از زر تا زن. بارهای گرانسنگ رسیده بودند حالا زمان بارهای سنگین بود. آن بنای تکیه بر شام در دور عمر فته بود. عمر که مرد علی چشمداشتی داشت که البته داشت به امارت نرسید. عثمان آمد. عثمان خلیفهی سوم بود. سومین امیرالمومنین و عایشه مادر امت، امالمومنین بود و حُرمت داشت. همان گونه که محمد کور نهاده بود که کسی بتواند از راه زاد به او برسد. زهدان عایشه هم که نزدیکترینه بود به خانه بسته بود. اُمتی بود و اُمی و امیرها میآمدند و میشدند به شور. همان گونه که بنای بعد از محمد رفته بود تا به عثمان رسید. دور عثمان دوری بود که همهی طایفههایی که دل بر درگاه و بارگاه مدینه بسته بودند بازی به آنها که از این دامن دورتر زده بودند باخته بودند. حالا این طور نبود که به راحتی خراج را از شام به سوی مدینه روان کنند.عمر و عثمان از پی هم آمدند و هردو کشته شدند رفتند تا رسید به علی. وقتی که عثمان کشته شد علی دل بسته بود بر شرق و از شرق پاسخی به او نرسیده بود اما غرب که شام بود آشکارا در برابرش درآمده بود. تنها این نبود که آنچه از مدینه درآمده بود مدینه را دریده بود. دین به دیرهای مکه پس نشسته بود دیگر دنیا بود که گشوده میشد از شهرهایی که مدینه را پشت سر نهاده بود. میسر علی نشده بود راه دور خراسان و شام را یکی کند که در همان مدینه آشکارا در برابرش درآمدند و این بار عایشه آشکارا خود امیرالمومنین شد و شورید بر علی: جنگ شتر. جنگی که عایشه خود سر سوارنش شد و بر کجاوه به میدان آمد به جنگ با خلیفه با امیر، با علی. خلافت به معنای نیروی برآمده از کنار گوش محمد و در کوچههای مدینه نبود. خلافت قدرت بود و قدرت بر زمین از مدینه دور شده بود. البته آن اخرین جنگ میان عرب است که در میانش آنهمه از بازماندههای لشکری زمان محمد کشته شد و خلافت بدان معنا را به بُن بستش کشید. این هرچه بود بزرگ به میدان مدینه در برابر میدانی که سامان دادن به امور شرق تا غرب را یکی کند شام بود. پیش آن جنگها که در خراسان و شام شده بود این داستان آن همه کشته به میدان مدینه به جان هم افتادن مشتی کل و کور است. کجاوهای را که را که امالمومنین در آن نشسته بود و خود بر جنگ فرمان میراند در چندجا به جوجه تیغی بر شتر تعبیر شده است از شدت تیرهایی که بر کجاوهی امالمونین باریده بود و جنگ نخوابید. در این جنگ اگرچه پیروز آشکار نداشت اما علی شکست خورده بود. در اسلام دو بر حق نداریم. اُم المومنین و امیرالمومنین لشکری که اسیر نیست در برابر علی است که امیری بود و خلیفهای که به شور آمده بود. این تنها و نخستین جنگ امالمومنین را ایرانی شیعه هیچگاه بر عایشه نبخشید. عایشه اویشه اشت. جنده. کدام شیعه است که نام دخترش را عایشه بگذارد؟ عمر بود که نام ولی به میان آورده بود. اسلام در غرب تا هرجا که رفته است خاطره خاطر اسلام است و اسلام زبان عرب. در ایران است که مسلمان برای گرامیداشت کشته شدن عمر نه روز، ماه دارد. یک ماه گونهای جشن بود اما در بُن و بُنداشت خوار کردن عمر. ماه عمرکَشان. ماه عمرکشَان در میان بچههای ایرانی بود و در بازی بچهها شرارت عمر گلی شده بود آن گل اول که زار شده بود. گل شاه بود. اسلام البته هست و همه مسلمان هستند. اما این عمرکشان از روزی آمده است که ولی رسیده است و ولایت گسترده است. سید در ایران اشاره به آن دعوای اول بلکباشها می برد. زیر بازی زدن. با مرگ ممی بنا بر این شده بود که سران دولت دین بنشینند از میانشان یکی را گزین کنند. ابوبکر و عمر و عثمان یکی یکی گزین شدند و اینها با آن که پسر هم داشتند اما خلیفهگری ارثی بنا نشد و هم به شور و شمشیر و هرچه شایستهی روزگار بود خلیفهها با بیعت آشکار عیان آمدند و در خونتپیده رفتند تا علی خلیفه شد. به کسی تضمینی نداده بودند که تو چیزی را که خودت نتوانستهای نگه داری به پسرهایت ارث بگذاری.
سید برای ایرانی یک آقای امروزه نیست که میبینی. سید اشاره به تخمهی اول و تخم اول دعوا است. سید یک مرد عرب ول در خیابان نیست. سید نسب به شاه عرب میبرد در میان مردمی که عرب نیستند. تخمهی علی است که سیادت میآورد در جایی که مردمان از جایی دیگر آمده اند و عرب نیستند. در کربلا کی تخمهی عرب نیست؟ تخمهی عرب در خوراسان است که جلوه میگیرد و با خورشید سراسری می کند. تا پیش از آن خوراسان آستان خور بود. آستانهی خواهر، خانهی دختر دارا، در. زبان. در سخن. سید تخمهی عرب است به جایی و به درگاهش چه ها که نمی برند. سید نشان دین بود یا نبود امروزه این نشان هیچ به کف ندارد مگر همین نزدیکی به خانه که از خانهزاد دارد نه آنچه در راه آمده است چماقی کرده و همهجا حق ویژه میخواهد.
سرتاپایت را عرب خورده است حالا بند دادهای به آن دریایی که نمی دانی کجاست و پیش از آمدن کتیبه و کتاب نامش چه بوده است. تو به جایی رسیدهای که نمی توانی کلامت را بدون بلغور کردن مشتی ورد و زمزمهی عربی که معنایش را نمی دانی آغاز کنی، فرمانت بر زبانی آمده است که پارس هیچ گاه نخواسته است. پارسی اگر عرب شده بود که دیگر ولایت نداشت که ولی بخواهد. امارتی از امارات عرب بود و امیری داشت و خلیفکی. همه سید بودند و سیدی فره نبود. سر اولت را درست از میان این دوتا بلند کردهای. ولی از نام و زبان چهرهی دشمنی درآمده است که پارسی را خوار کرده است. در آسمان خدایت را به زیر کشیده و در زمین خانه ات را چپو می کند، بر تو خراج میگذارد که آشکارا حق نفس کشیدن است. به تو وعدهی حوریای میدهد که او در دامن دین آن را دیده است و زنش را از کنار برمیداری و برای خودت حرم راه میاندازی. دل اگر گشوده باشی که همان اول کار گرده شده ای رفتهای، عرب، برو پی کارت. گشودنی نیست. درگاه دل بر خوارنده بسته است. کی میتواند خوارندهاش را بستاید؟ برای همین است که می بینی در این یکی و نیم هزارهی سلطنت الله فارسی یاد گرفته است اما هیچ موالی به جایی نرسیده است که در برابر یک عرب قد برآورد برای کشیدن ضالین و قتلو از بُن گلو.
آن سید نخست (زیرا هر عربی سید است. سید نر عربی است.)، آن ولی اولین که به عهد عمر آمد و مردمان را موالی کرد برای خود تشخصی داشت. این فخر بر تخمهی عربی و جلوه دادن آن نشان سیادت میرفت که امروزه هم جلوهاش را میبینی. پنهان نمیکند: پوشیدن لباس بلکباش، دخول در دنیای سیادت است. بردن نام یا به کار گرفتن عبا ردای بلکباش "تجاوز" به حریم است. با تمایزشان در رنگ نعلین تا پیچ عمامه در میان مردهای الله هم برجستهاند: شیخ که هیچ، میرزا هم نمیتواند به حریم سید وارد شود. میرزا بچههای دخترهای سید است. بابا نه ــ سید است. احترامکی میآورد اما آن حق نداری که حکمت روان شود. تا همین امروزه هم باید نشان بلکباش داشته باشی، نشان سیدی، زادت، تخمهات تا بتوانی ولی ولایت شوی. راه و شیوهی نگاه به گذشته در ولایت امروزه اینگونه نیست که تاریخ رفته بر جهان در این دوران "دین" را به دیده بیاورد، رد تخمه را میزند تا حقانیت سیادت را توی چشم خر کند.
خود واژهی سید از نام زاد آمده است. این زاد در راه زید و سید و شید زیاد شده است. سید با دندانهی تشدید عرب مثل هر عربی به هرجایی که وارد شده است خیال کرده است دنیا تازه آمده است و سر تا بُن این را هم به دست او داده اند. هرجا که رفته است مردمان را صاف کرده است. عرب. تمام. مردمان در زبان آمدهاند و رفتهاند. عرب هرجا را که گشود در بالا و پست جهان گشود. هم بر آسمان خداها، خدا، هم بر زمین خلق و ماردمان. تنها این نبود که خدا را در هیکلی بر زمین نشانده بود و این نشانههای فرمان که هرروزه آنطرف نشسته است: بیا. بایست. بستا. خم شو. خوار شو. پیشانی بر خاک بنه و بلرز... رو به پیشگاهی که آشکارا صنم بود و آوازش کم بود. یعنی هم دروازهی شهرها و هم در دلها یعنی زبان را صاف کرد. ایران بود که توی پوز سید زد: عرب نشد. سید در غرب و شمال و جنوب تا هرکجا گسترد مردمان را برد. زبانشان را خورد. باورشان نبود در برابرشان چیزی سر درآورد و سرش بردنی نشود. برای به بار نشاندن این باور عرب بار زدند از مکه به خراسان و در بسیاری از خانهها یک خانوادهی عرب جا دادند و گپ به زبان دری حرام شد. اما آنها ندانسته بودند، نه دانسته بودند و نه میتوانستند بدانند و خواستشان هم دانایی نبود و شاید میسرشان هم نبود. اما هیچ بهرامی پا بر آستان این زبان ننهاد که در گورخانهی زبانش گُم نشود. از هر طرف که به بازی این مردمان برآیی باختهای. تو کیر کی باشی به این مُلک که دارا و آدم و جمشید را به خاکدان زده است و میرود تا دار کهنهی آ را نو کند.
وقتی همه عرب باشی دیگر نمیتوانی به تخمهات آنطورها بنازی. گند همه قد هم گرد و منور است. ناز سید در غربت است که چشم خورشید خراسان را کور کرده است. تخمهی عرب در میان موالی نماد فتح ولایت است. آنها نمیخواهند به یاد بیاورند که داستان دیگری است. این سیدی که امروز آواز و فرمانش میدان آزادی را پر کرده است از زاد زبان دری در زده است. سید همان زاد زبان پارسی است. زاد دری است. این سید درآمده است پُرس بهم ریخته است، زاد پرسش برانداخته است، در تخته کرده است. در یعنی تخته. زبان یعنی همان زبان قُمیک. زبان سیادتی که هرچند در راه دینه راحت گردن دیگری میزند نمیتواند قُتلوی درستی دربیاورد که برای یک سید، یک موسیوی عرب تفهمو بشود. این مردمان که سید سوارشان شده است روزی ماردُم بودند. ماردُم به مُلک دارا مینشست. دارا همان دار آ بود که زاد اول بود: آ ــ زاد از این جا میرسد. آزادی را خود بخوان. آ ــ زادی یعنی جایی که در آن راه به شاهی و دین بسته باشد. آزاد آن که فرمان نخواست. تاک شاهی و طلسم دین خدا را بار سر مار کرد. رها شد. آزادی رهایی است. آزاد زاد دنیای بی فرمان است که دنیای رها از خدا هم هست. بیش از آن که در کاسهمان نهادهاند نمیخواهیم. سنگ بر سرمان نزنی و هی بکن نکن نکنی کُن و نکن ما را روزها پیش از آن که بابایمان راه بیفتد زدهاند. چه داری؟ وقتی میدانیم همین یکبار است و همین بار هم در دم میگذرد و این رونده باز نگردد تو با کدام وعده میتوانی بفریبیمان؟ فرمان نه میبریم نه مینهیم. زیر بار فرمان نمیرویم. فرق نمیکند خدایی جنزده باشد که سر کوه خانه دارد یا شاهی شبان که بر دامنه نشسته است.
سر تا پایت را سید و مولا و علی و ولی و ابولفلان گرفته است آن وقت این همه برای روزامشاسپندان میدوی. هیچ عرب خری سر بچهای که تازه دنیا آمده است ابوالفلان نمیگذارد. صبر می کند تا ابو شود و ابولش سر کیر خر نرفته باشد. این ابولها از سر آن همه فضل و فضلهی نام برداری چه جماعتی سرسپردهی تخمهی سیدیاند؟ عرب عبد بودن خود در نام تنها به نام الله می دهد یا نام های خدا. عبد رسول هم نمی شود. این موالی است که خود را در حد آن درگاه ندیده است که یک راست عبد الله باشد. عبدلمحمد هم در میان موالی نیست. برای آن ها محمد هم عبدی بود در میان عبدهای دیگر الله. البته گزیده. اما عبد بود. این در میان موالی است که با عبد ال علی می آغازند و با عبد حسن و عبد حسین و عبد تقی و نقی تا از عبد رضا سر درآوری: سلام ایهالعبدالغلام. غلام هم همین است. تازه آن به خاطر نماد غلمانیت خاکی اش دست کم نباید این طور می گرفت. این جا غلام الله و حتا غلام محمد در میان موالی کم است. غلامیت موالی از علی آغاز می شود: غلام علی، غلام حسن، غلام حسین و غلام کی و نکی تا هم به غلام رضا سر باز کند: ها، سلام شاغلوم مولا را ندیدی.
آن بودی که این شدهای. اگر بابای بهروز زمان ساسانیه ات. مشتی ورد شبانی بی معنای زبانی مرده را زمزمه نکرده بود و به پرستاری از خدایی که زبانش مرده بود برنیامده بود و حضرت زردشت زرتش را در نیاورده بود تو به این جا نمیرسیدی که نامت از پارسی آمده باشد، پرس، پرسش و کسی بر تو بر سلطه براند که از هر سو به هرچه میبرد جز پارسی. تو که از پُرس آمده بودی و پرسش، به پرسش کشیدن، شک کردن به قدرت قاهر روز از نام تو آمده بود به جایی رسیده ای که اگر نگویی آیت الله الاعلای امام معظم معزز و هرچه بیاید اوصاف عربیه در پی اش مکافات مرگ با زرنیخ داشته باشی.
|
|
|