نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

درآي ِ گايشگران

 

اين متن كامل داستان «در عمق آلت زن شما يك دهانه هست» اكبر سردوزامي است با چينش واژه‌ها آن گونه كه نويسنده خواسته است. اگرچه تمام متن را مي‌آورم اما بازهم شايد بهتر باشد خود متن چيده‌ي سردوزامي را بخوانيد. اين‌جا:

 

متني كه در ميان راه مي‌آورم از اين كتاب است:

 

همان چشمه همان آب

سه داستان

اكبر سردوزامي

چاپ اول. انتشارات كلمات. كپنهاگ. به تاريخ گوز گوز گوز

 

مي‌شود با متن‌هاي آدم‌هاي زنده هم بازي كرد؟ نكرده‌ام و دلم مي‌گويد دست نگه دار، نكن. اين را آزموده‌ام پيش از آن كه راه بيفتم. رنجش. البته نه نه نه. اما هم ديده‌ام كه اگر براي نمونه پيله بدهي به دم سگي كه فلاني در داستانش آورده است تا بداني به كجاي كي برمي‌خورد خليفه بُق مي‌كند براي بيست سال تمام.

ــ منظور من اونجا نبود. تو چرا رفتي اونطرف زير فرش كت‌بانو را نگاه كردي...؟

 

پرداختن به كار سردوزامي نه كار من است و نه در توان من. اكبر سردوزامي كم جان نكنده است تا جان بدهد به واژه‌ها، به نشانه‌ها، به نوشته‌اش. در ميداني كه او من مي‌زند من شال كمر به عدس مي‌بازم. از ميان آن همه كار يكي و از اين يكي يك پاره، يك پرش را پيش رو نهاده‌ام. برگي از درخت بلوطي، يا بيد، يا سپيددار يا هرچه. نشاني از داري. برگير و پيش روي كس‌ها بگذار. يكي سر تكان خواهد داد كه هيچ سر درنمي‌آورم چه است و از كجا آمده است. يكي هم كه شايد هيچ بلوط نديده است و تنها شبدر ديده است درآيد كه نه نه نه. خيال تخت. من مي‌شناسمش. شبدر شش‌پر است. هم هست كه يكي برگ را بردارد. از اين رو به آن رو كند، بگردند، نگاه كند، ببيند، دريابد و بگرداندت تا به درختي برسي: شايد از اين آمده باشد يا از چنين داري. من خيال مي‌كنم. هم هست كه همين برگ پيش ديگري بگذاري كه دستش درازتر است و چشمش تيزتر تا درآورد كدام دار است و از كجاي خاكي مي‌تواند آمده باشد، چه‌گونه آبي، چه آفتابي و باد از كجا بيشتر بر آن وزيده بوده است و هزار چيز ديگر. يعني همين تك‌داستان، تك‌نوشته نيز بايد بتواند شمه‌اي روشن يا پرهيب پرتي از داري به دست‌مان بدهد كه اين دست، اين دسته، اين شاخه از آن دار رسيده است، از اين در درآمده است. اين هم نگفتني است كه يك آدم ميانه به عقل و هوش هيچ‌گاه نخواهد گفت بيا برويم تا دار حتمي‌اش را بنمايمت مگر كه پيشتر ديده باشد كه اين پر، اين پارچه، اين پريده از دار كجا آمده است و شامورتي‌بازي درآورد براي كسي كه نه شاه ديده است و مورتي را شناخته است. نشانه‌هايي به دستت مي‌دهد. برو برس. تازه آن خيابان است و درخت: دار بلوط. مي‌دانيم كه از آن دار سپيد پيش روي من تا اين سپيددار در خيال چه راهي است. كو تا سپيددار خيال من در سر تو بسپيدد و بر دار ِ خواب كدام خواجه بر درخت ديده يا نديده بشكفد، برود... يا هيچ.

 

نقد، نگاه... البته. من محك به‌دست به اين بازآر نيامده‌ام. نگاه. شايد نگاه است. گشتن در جهاني كه بي من جهان نيست، جان ندارد. يا دارد و اين نه من‌ام كه مي‌توانم پيش رو بياورم سايه‌ي سرو كجاي سينه‌ي شيرين را مي‌لرزاند وقتي كه خسرو مي‌رود خورشيد را به گلوله ببندد؟ من در كوچه نباشم راوي از كجا مي‌تواند بياورد؟ آورده باشد هم من كه نباشم به كجا مي‌برد؟ من هم براي خاطر آن كه روايت را نهاده است و رفته است يا براي رضاي خدا بار كول نمي‌زنم. اين كه خوب است يا بد است نه كار من است. نه كه خوب و بد نكنم يا نداشته باشم. نه. بستن صفت بر سر كار اين و آن هم نه روال من است. تا جايي كه ميسرم باشد. در ميان گفته‌هاي فراوان ناگفته گذشتن، گاهي اشاره‌اي به گوشه‌اي. هست كه ميزباني كه ميز و خانه را داده بود دست تو تا با خيال راحت هرجا كه خواستي بروي وقتي كه آشكارش شد كه طرف چيزهايي در خانه ديده است كه او با آن‌همه مورچه‌وار در آن پلكيدن به چشمش نيامده بود و هيچ باب دل نبود كه آن ديگري ببيندش بزند درب كان مهمان. برف هست يا نه هست، شب هست يا نه هست... اگر راز بازي را آن‌چنان نپيچاند كه مهمان كشتني شود. گاهي نگاه كردن به كسي كه با چشم‌هاي نشسته بر پيشه‌ي كلاه به خودش مي‌نگرد وقتي كه پيش رويش بر سر ناخن پا نشسته‌اي. نهادن بار و بلند كردن داري‌تر. سپردن سر به دامن دار. البته اين خود آشكار مي‌كند، آ ــ شكار مي‌شود، دست كم نشان مي‌دهد كجاي كوه نشسته‌اي وقتي كه قزاينگل‌ها گلان گلان از گله‌بونه برمي‌گردند يا از كت ِ خوش. همين. رنجيده مي‌شوم در راه. مي‌دانم. بي رنجاندن دل از اين دام در مي‌آيم يا نه پرسش اين دم من از تن است.

 

ــ در عمق آلت زن شما يك دهانه هست.

ديشب زن شما اين جا بود و من كشف كردم در عمق آلت زن شما يك دهانه هست.

 

بسم الله! نرانه است. با كردش مي‌آغازد تا گايش شما به تاريخ گوز گوز گوز به نمايش بپيوندد. راوي يك بار كرده است. يك بار كشف كرده است. دوباره كشف را مي‌كند.

 

گفتم: اون كجاست هاني جون؟

گفت: كجا كجاست هاني؟

گفتم: اون ته، اون ته ته‌ش؟

گفت: اون جا ته ته‌ش هاااااااااااني؟

گفتم: اون دهنه اسمش چيه هاني؟

گفت: دهنه نداره عزيزم. تا هرجا كه بتوني فشار بدي مي‌ره تو.

گفتم: نرفت. نمي ره. هرچي فشار دادم بيش‌تر نرفت.

 

ــ آن ته ته ته ته‌اش، آن توي توي...

ــ كجا بالام؟

ــ آن‌جا كه يه دهنه‌ي ناز عين دهن يه ماهي خودشو اين جوري باز و بسته مي‌كنه...

ــ توي آخرين؟

ــ توي توي آن توي آخرين.

ــ گل سن!

ــ ...؟

ــ آن توي توي تويش را خان برداشته براي خودش.

ــ كي؟

ــ همان كه پيش از تو آمده بود و بناي اين خانه نهاد آن گوشه را قوروقيده براي خودش. حالا ولي از توي اولي بگو. نه آن توي تويش، نه تويش، همان رنگ و بويش. از پشت آن اولين خاطره‌ات بگو. كمي از سرش بگو تا بگويمت راه بُن كجاست.

ــ ...

ــ دست نمي‌دهد؟ لابد مي‌خواهي بگويي اين را هم يادت نيست كه وقتي روي خشت افتادي و عمه قزي كيرت را ديد چه كلي زد و بابايت رفت كي را بياورد.

 

اين شتاب از براي چه است؟ اين شور رسيدن به انتها، آن ته ته‌اش، آن تمام. آن كه سودايش از يادت مي‌برد كه هر راه را توشه‌اي بايد. جايي كه راه به بُن مي‌رسد و بن به بست مي‌انجامد، آن‌جا كه تن نه ــ تن مي‌شود، آن تمام. مي‌شود آدم به جايي برسد كه هيچ كس نباشد اما رسيدن به جايي كه هرگز هرگز هرگز هيچ كس، هرگز به آن نرسيده است را كسي مي‌داند كه اولين گز را به دست گرفت. بودي روزي كه گونيا گذاشت؟ هيچ‌گاه آدم نمي‌تواند بي خيال پشت سرش باشد و جايي پيش رو توي چاه نيفتد. اما اين هم هست كه هربار كه برمي‌گردي با چشم ديگري نگاهش مي‌كني. آن آدم پنجاه ساله كه به كودكي نگاه مي‌كند بايد بتواند به كودك چيزي را نشان دهد كه سي سال پيش نديده بود و گرنه با همان داغ اول كباب مي‌شدي و در نشانه مي‌رفتي. در هستي مي‌گذري. بر تو ناميسر است از بيرون هست چيزي بياوري يا برايت بياورند كه آلت دم دستت باشد. عصا، چه بگويم؟ آن نه هست است و چون به دست آدمي رسد نمره‌اش پوچ مي‌شود. آن عروسي كه پي‌اش هستي همان عروس خليفه است. دستش هم گفته‌اند. عصا. باري. مار هم مي‌شود آري. تا پا نداده است پروانه براي تو پري است. هووووم. لُب لباب... وقتي دستت به‌اش رسيد يا خبرش آمد كه دستي به آن ماليده‌اند باز برمي‌گردي به هواي فرشته وقتي پر نهشته بود هنوز و روزي يازده‌هزار بار نماز تعبد به درگاه عبوديت مي‌خواند بلكه وقتي دم در ايستاده است و بمبولك سقز در باد پسين كوچه مي‌پُكاند لاي پايش را نپلكاند. بابا بيچاره قزبس گلو جرانده هزار بار تا بتواند براي تو اوپرا بخواند وقتي هميشه و هرجا دست كم سه بار به درگاه خدا براي روح سوسن دعا كرده است. مانده تويش كه ابرو را قجري كند يا موها را گوگوشي بزند كه تو خوشت بيايد. هفده و نيم سانت و سه بند انگشت پاشنه‌ي كفش كرد و هزار بار شبانه توي كوچه افتاد تا راه‌رفتن بر پايه‌ي بلند بياموزد بلكه بتواند نگاه تو را از آن بالابلندي كه دل باباي باباي بابايت را برده بود برگرداند و نشد. براي باباي باباي باباي من ميسر بود كه برود آن آخر عمري پانزده سال گوشه‌اي چله بنشيند و دين‌اش را بپردازد. تر، گل، تپل، ترگل، پانزده ساله، پُر. به آن دين مي‌گفتند و دهانه‌ي دين به دست نگارنده در خيال بود. آن وقت‌ها ميسر بود. آدم پيش از آن كه بار ببندد يه ايلاق آن طرف، آن دنيا، اروس را در خيال مي‌نگاشت و بر در خيمه‌ي پيش رو در آن ولايت مي‌كاشت. دين. دلبر. ميانه؟ مو. ترك‌ابرو. ران فربه. سينه‌ فراگير. انگاشتي و فرمودي انگاره برتند، نام بگوشتاند. پر كند پيكر نگار را. آن زير ابرويش را هم درست مي‌كنند برايت آن‌گونه كه خواسته بودي. مگر نه خدا انسان را آفريد تا خرش شود؟ مشكل شما اين است اين نگاره به آن داده‌ايد كه از هسته در آورده هست كند. مي‌گويد تمام است كار. نگار. هست. بالابلند، درست، دبش. ديده به راه بر دم خيمه و خرگاه. اروس پرداخته است. دم در خيمه. چشم بازيده در راه شما. پر باز كنيد بياييد. فرشته‌ها در هواي زمين پرهشته مي‌شوند. بي‌بال. بر زمين. بر دست، بر پنجه. آهو. يا همين عسل. فرشته‌اي كه برايش بشكن بزني خودش را دم در رسانده است. شما تشريف بياريد اين‌جا. پيش‌تر باباهاتان دست كم لحافش را خودش مي‌كشيد. شما لحاف سر كول من گذاشته‌ايد. آن‌ها عروس را از من اين‌جا نخواسته بودند. اما ببينيد از آن همه دين‌ها، از اين فرشته‌ها هيچ كس از من گردو نخواسته است. با همين سدره‌اي كه هست خوشند. همه، هرچه، هرگونه، هركجا را هيچ خدايي وعده نداده است. آن گونه عروس‌هاي موم مه‌آلود به تفتستان ناميسرند. بايد پيكر بگذاري و جان زلال شوي تا در گلوي فرشته تماشايت كنم. زير غبغبش وقتي پرستو سر آهو را گرم كرده است. مي‌دانند كه جايش نيست. امروز گردو مي‌خورند گوز مي‌كنند فردا مي‌رينند به روز عرش. هر خري مي‌داند كه هركس در آن عالم بشود همان دم دروازه دهنش را مي‌بندند كه گفت ببند بعد بوچ بر درب كانش مي‌كنند كه در گوز نيز. اين كه هميشه و همواره عرق دمبه‌ي آهو بوي تجلي بدهد ناميسر است. چون فرشته‌ها به همين فرشته‌اند كه دهن ندارند و ريدن ندانند. نه فزايند و نه كاهند. دستت هست پي چه هستي؟ دو تمام در هستي ناميسر است و تمامك نام است. ناميده‌اش را هنوز من نرانده‌ام. دو تا نمي‌شود. سر جايت بنشين و رضا بده به همين عسل. هيچ. آن عروسي كه تا به آن نرسيده‌اي حرفي اما همين كه دست داد كشف‌الكشوف كه ايهاالمومنين لكاته‌ي جهي است فرار كنيد، آن تمام كه هيچ نقص ندارد و آن كه راه در آخر داند را براي خودش برده است. جمعي شيطان نامش نهاده‌اند براي همين دلبري‌ها كه مي‌كند. گرگ‌هاي باران‌ديده را در بيابان گشنه ول مي‌كند. پيرهاي پيموده‌راه را به غمزه‌اي راه مي‌بُرد و مي‌برد. برده است و مي‌برد به جايي كس نامش به ياد نمي‌آورد. جمعي هم گفته‌اند هل ديگري خدا است. ناي اول دو نيا. به «دست» آوردن اين عروس خواست دسته‌اي است كه خيال مي‌كنند سر و بُن دنيا را، هر دو نيا را كف دست آن‌ها ديده‌اند در ته ته تنبان كودكي. چيزي پيش از «من» نبوده است و پس از من كسي نخواهد ديد... اين دلبر دل برده است و مي‌برد و خواهد برد تا روزي كه دل در بر آدمي است. به دل نگير دل آور. آن نه هستي كه پيش خيالش همه‌ي هست گاهي هسته‌اي مي‌شود كه مي‌شكنيم يك بار آمد و رفت كارش دوباره نيست. مكرر نمي‌كند حتا اگر تمام هستي دونيا را يكي كني و كوچه را با اشك گل بشويي مكرر نمي‌كند. ديدن آن چه كه چشم كس تا كنون نديده است. رسيدن به اوجي كه هيچ كس بر آن برنيامده است كار هيچ‌كس است و تو كه هيچ ِ كساني هيچ‌ات كجاست؟ كس‌ات كيست ــ اگر پشم گُندت را رشته رشته نريسي كه بند ِ دار؟  

 

سفر. در اين سفر از سر به بُن نمي‌رويم. جايي كه ژرفا داشته باشد نمي‌رويم. سفر ما از در است به دهانه‌ي آلت زن شما. بر نامه مي‌رويم. بر همين خبر. مي‌رويم تا به دستت دهم درش كجاست و دهانه‌اش كي نشسته است.

 

پيش پرورده‌اي به دست ندارم. «همان چشمه همان آب» سردوزامي را به دستم گرفته بودم به اتفاق. همه اتفاق هم نه. گفتم ببينم در يك صفحه يا يك پاراگراف حتا چند تا فعل در كار رفته است و فعل‌ها از چه گونه‌اند. نوشته‌هاي اكبر سردوزامي از همين زاويه براي من خواندني است. زبان دارد. زبانش محكم است. زبانداري نه به آن دليل كه در به بند كشيدن واژه‌هاي ممنوع در نوشتار بي پرده است. پرده؟ كدام پر؟ كدام ده؟ پرده‌ي كي؟ پر ِ كدام آبادي؟ جايي كه من‌ام ــ جاي سردوزامي را هم ديده‌ام ــ سكس هم سرويسي است كه داده مي‌شود. كيلوي كُس در هر خيابان و به هرگوشتي بهاي روشني دارد. جايي كه به بچه‌ها نشان مي‌دهند كُس چه‌گونه لايه لايه شكفته مي‌شود يا اين صدف سياه سفيد در ميانه چه دارد... كشيدن نام كير و كُس به پهنه‌ي كتابت را نمي‌شود هنر كردن گفت. اصلا نه اين‌جا، آن‌جا، هرجا. يك روز در همان خيابان‌هاي اصل اخلاق اولين گودربون كه پياده‌رو ندارد چند دقيقه لب خيابان درنگ كن مي‌بيني و مي‌شنوي كُس‌ها كه كشيده مي‌شوند و كيرها كه بوق بوق سر از پنجره‌ي ماشين درمي‌آورند:

ــ كير ِ كلفت. كُسكش بكش كنار، كوري!

 

هاني واژه‌هايش را از دقيانوس دق برمي‌آورد تا خاطره‌ي تقاص پس‌نداده‌ي تهران بربتاباند. راه ِ نرُفته‌ي تهران. ته‌ران:

ــ تكان نخور كره‌خر هنوز يك بر ِ گندم مانده است بيرون...

 

ديده‌ايم. همه. در روز روشن. به تاريكي. از پس پيراهن. با اين همه بد نيست آلت به دست بگيريم و به زن برسيم. به تن. آن‌چه تا كنون ديده‌ايم خويشتن بوده است. خويش ِ تن. خويش هركس را آدم مي‌تواند بگايد حتا خويش تن‌اش را بخورد. اما تن خودش را...؟ براي تو آزادي اين است كه هر آلتي را خواستي بگايي. چرا؟ چون مال تو نيست. مال خودت نيست. مال ديگري است و البته گاييدن مال ديگران مزه‌اي مي‌دهد كه كردن مال خود آدم نمي‌دهد. از من تا سايه تا اثير... خيش بر كاغذ بگذاري باغ از آن بلند مي‌شود. البته. با تخمه‌ي يك مرد ميان‌سال، ميانه در همه‌چيز، يك اوج، يك جهش مي‌شود كل خاك اروپا را تخميد. تخم گندم چه‌گونه مي‌افشانند؟ همان. نان برمي‌آورد؟ آن بوستان و گلستان و اين حرف‌ها را هم همه به استعاره بگير. به زن برگرديم تا ببينيم چند من بايد بلند كني تا به شرف ِ خانه‌اش برسي. آلت اول: زه زندگي. زهندگي.

 

آن كه هست و پيش رو است كه نامش نياز نيست. نام آمده است تا وقتي كه ناميده نيست ــ رفته است يا هنوز نرسيده است ــ فكر جايي برايش باشند.

 

خوانش خرده خرده‌ي يك خبر. نه در عالم استعاره ــ كه هرچه بخواهي توش هست ــ در عالم هست رونده ببينيم‌ هاني ِ داستان كجا به در رسيده است كجا خورده است به ديوار كجا خود را در دهان ماهي ديده است ماهي را كجا به دندان كشيده است؟

 

ــ در عمق آلت زن شما يك دهانه هست

 

در: فعل امر دريدن است. پاره كن، جر بده، بدر. در اشاره به اندرون است، درون. در اول دسته‌اي از مصدرها در آمده و معنا را اندكي بگرداند: درآمدن. درآوردن. درآويختن. در بردن. دررفتن تا آن ته ته‌اش كه درگذشتن است.

 

ــ در عمق ــ انتهاي  آلت زن شما يك دهانه هست!

اين يك خبر است و هيچ خبر خوشي نيست. بردن اين خبر هم اگر كمي مهر در ميان باشد كار هركسي نيست. آن كه مي‌تواند از اين خبرها بياورد با كشك به سوي دريا نرفته است. سوي چشم و سوده‌ي سرانگشت مي‌برد اين راه. شناختن آن جا؟ آن‌جا؟ آن‌جا كه از آن در آمدي مدهوش؟ اين‌گونه خبرها را پير ِ پيشه مي‌برد نه هر جغله‌ي جامه سپيد. اگر در حساب كتاب يا در كتاب حساب باشد.

 

آمده بودم سر كتاب همان چشمه همان آب براي چيز ديگري. اما به همين خبر كه رسيدم بي كه بخواهم كمي درنگيدم. خوانده بودمش. مدتي پيش. به سرم زد كه در همين داستان كه داستان كردن است و گپي اگر هست گردآوري داده‌‌ها در فاصله‌ي رخوتناك دو گايش است كردن را رگ بزنم، پي بجويم، ريشه درآورم. البته چيزي كرده مي‌شود، از كرده بيشتر، گاده مي‌شود، گاييده مي‌شود. حالا بيايم ببينم كار كردن را چه فعلي كرده است. بعد ديدم شايد بهتر است متن را بياورم و در راه فعل‌ها را نشان كنم.

 

از شب‌هاي شلال هاني مي‌گذريم. اين‌جا يك نام بيشتر به ميان نيامده است: هاني. يك كس مي‌گپد. هاني است. يك كس نام دارد. هاني است. يك كس هست. آن هم هاني است. هرچه هست در اين داستان هاني است. خواهش مي‌كند؟ هاني است. كردش مي‌كند؟ هاني است. گايش مي‌كند؟ هاني است. نالش مي‌كند؟ هاني است. خوانش مي‌كند؟ هاني است. ريزش مي‌كند؟ هاني است. هاني چه بوده است؟ چه است؟

 

هاني را در لغتنامه پي بزنم:

هانی نوکر است، خادم. فعل امر به لغت پهلوی. امر به نشستن باشد. بنشین. دهخدا اما هرچه در زير هاني آورده است ابن هاني است. دست كم نام هفتاد ابن هاني نامدار در ميان مردمان موالي آمده است. اما خود نام هاني را كسي برنرسيده است.

 

ــ با چشمش تخمه مي‌شكند.

ــ شكستن. شكاندن. شكست. شكاند. تخمه. تخم.

ــ براي زن تخمك.

 

در عمق آلت زن شما يك دهانه هست سومين كار از سه داستان اكبر سردوزامي با نام همان چشمه همان آب است كه با بيتي از غزل حافظ مي‌آغازد:

حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم.

خوشا دمي كه از اين چهره پرده برفكنم.

 

بالاي داستاني كه پيش روي من است آمده است يك داستان مانيماليستي، فميناليستي، هومانيماليستي. اكبر سردوزامي. كه اندازه عرضه داشتن است و چيزي بر «داستان» بودن يا نبودن نه افزايد نه كاهد. كوتاه و بلند و اين حرف‌ها البته. بار بسته است. نام. نشان. مثل هر توليدي به رسم و رسوم ديار است. رده‌بندي براي كتابخانه است و اين‌كه كي جنب كجا بنشيند دست كسي است كه راوي را نديده است و شايد ديگر اين صفت‌ها را هيچ نپسندد.

 

چه‌گونه طوف كنم در فضاي عالم قدس چو در سراچه‌ي تركيب تخته‌بند تنم؟ چنين قفس نه سزاي من خوش الهان است. روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم.

 

«در عمق آلت زن شما يك دهانه هست» دو پاره است يا دو پرده دارد. يك و دو. دو شب. در دو دنيا: دو نيا بر يك نا. عمق و انتها. دو آدم دارد. هاني و سايه‌اش. دو دنيا روايت مي‌شود. يكي شلنگ‌انداز در راه. يكي در شيرجه به بُن چاه.

 

ــ ديشب زن شما اين جا بود و من كشف كردم در عمق آلت زن شما يك دهانه هست.

ــ شب، شما، من، زن، آلت، اين جا...؟

 

ــ امشب زن شما دوباره همين جاست و من دوباره كشف مي‌كنم: اي بيچارگان! شما! در عمق آلت زن شما يك دهانه هست.

ــ كشف چه است؟ كشف دوباره چه است؟ لخت كردن از زير به رو به فارسي چه مي‌شود؟ شورتش را كه پرت كردي پشت سرت روبنده‌اش بركن. رقيه خوشش مي‌آيد.

 

ــ در انتهاي آلت زن شما يك دهانه است. ديشب زن شما دوباره اين جا بود...

ــ كشف مكرر چه بود؟ ببخشيد!

ــ فرق عمق و انتهاي آلت زن؟

 

جوان سخت مي‌بايد كه از شهوت بپرهيزد. كه پير سُست‌رغبت را خود آلت برنمي‌خيزد.

آلت: ابزار. هر چيزي كه به وسيله‌ي آن كاري انجام دهند. آلت: دارايي است. مال، حشمت، منال. ابزار: آن‌چه به دست درازي دهد و ناديدني به ديد آورد و معناي دور و نزديك بگرداند.

 

دهانه‌ي عمق آلت زن. آن ته ته ته‌ش كه كاوشگران كاركشته را سررفته پس فرستاده است؟

 

دهانه. دهنه. هر چیز منسوب و مربوط به دهان. هر چیز شبیه به دهان. هرچه را دهان نبود و خواهند که آن را دهانی گویند به حکم استعارت دهانه گویند چون دهانه‌ي راه و دهانه‌ئ باد و آن‌چه بدین ماند. دهانه‌ي کوه و غار. دهانه‌ي خیک... مهبل؛ دهانه‌ئ زهدان. دهانه‌ي جوی؛ دهانه‌ي وادی، دهانه‌ي چاه. سر چاه که باز است. دهانه‌ي شیر؛ کنایه است از افق. هم آن كه بر دهان زنند. افسار. حرمت اين دهنه بر خر تا خدا كمي واجب آمده است.

 

براي دهانه تا اين‌جا كفايت است. اين هم آشكار است. كسي كه عمق آلت زن آن‌طور بر آفتاب بيندازد از به كار گرفتن كُس هيچ ابايي ندارد. پس چرا نه واژن زن دست كم؟ آلت! ببين تا كجا تازيانه است، تازيانه تا كجاست! البته پرسشي است چرا ابزار راه نه در دست كاشف كه در ميان مكشوف است.

 

ببينم عمق چه بود:

عمق: مغ چاه و وادی و کوه و جز آن. قعر چاه و دره و وادی. عَمق. عُمُق. مغاکی. دهار. ژرفا و تک از هر گودی. ژرفنا. ژرفی. گودی. ته. بن. فرود. تک. زندگانی خداوند دراز باد، اعمال غزنی دریائی است که غور و عمق آن پیدا نیست. کرانه‌ي ٔدشت دور از دیدار.

 

حالا براي بازنمايي پهناي پرت از اين دنيا به آن يكي شدن: انتها.

 

انتها اتمام و ختم. پایان و انجام و آخر:

نه طول است او را نه عرض و نه عمق، نه اندر سطوح و نه در انتهاست.

دین دبستانست و امت کودکان پیش رسول .در دبستان است امت زابتدا تا انتها.

ناصرخسرو.

 

خُب. داستان خوانده را باز مي‌خوانيم:

 

1

ديشب زن شما اين جا بود و من كشف كردم در عمق آلت زن شما يك دهانه هست.

 

امشب زن شما دوباره همين‌جاست و من دوباره كشف مي‌كنم: اي بيچارگان! شما! در عمق آلت زن شما يك دهانه هست.

 

گفتم: اون كجاست هاني جون؟

گفت: كجا كجاست هاني؟

گفتم: اون ته، اون ته ته‌ش؟

گفت: اون جا ته ته‌ش هاااااااااااني؟

گفتم: اون دهنه اسمش چيه هاني؟

گفت: دهنه نداره عزيزم. تا هرجا كه بتوني فشار بدي مي‌ره تو.

گفتم: نرفت. نمي ره. هرچي فشار دادم بيش‌تر نرفت.

گفت: نره هاني، تا همون جاش كه رفت منو ديوونه كرد خوب.

 

ميانه‌ي راه اين پاره كمي كنار بزنم. تا اين‌جا به راوي كه روايت كردن خود كرده است مي‌گويم زني ديده‌اي. نمي‌گويم نديده‌اي. تا اين‌جا. به زبان خودت او را گاييده‌اي خيال مي‌كني به اسم اعظم زن رسيده‌اي. تازه خداي نخواسته اگر تو چنان زدي كه از بُن زهدان دررفت و دودرش كرد كه نبايد خيال كني همه‌ي زن‌ها دودري‌اند هيچ‌شان نمي‌شود. اين درست كه استعاره در كار است و در استعاره مي‌شود براي مثال با كفگير به كُس نيش زد. اما در عمق آن يك دهانه باشد...؟ اين حرف‌ها درس دارد. كار دارد. آلت مي‌خواهد. آن دهانه كه اين طور ناز است و اين جوري عين يه دهن ماهي كوچولو هي ملچ ملوچ مي‌كنه براي دختري گيرندگي دارد كه كير را از رو به رو در زير دشداشه ديده است وقت باد شمالي يا فوقش پف كرده در شلوار جين و شرجي شهريور. گرنه دشوار نيست دانستن اين كه اين گونه دهانه به دهانه بردن، اين گونه گام به گام بردن ِ بار اساس هستي هر نقبي است در بدن، در تن، ميان زنده‌ها. كدام دهانه؟ يك دهان هست. اگر دست بر سينه‌ات نگذازند كه: هي طرف آرام از اين كه بگذري ديگر تمام راه دهانه دهانه است تا آن دهانه‌اي كه گردنده را بگرداند: گيج! ما به آن گيج‌گاه مي‌گفتيم. جايي كه هركس از آن برآمده بود از گيجي به بعد را به ياد نمي‌آورد. چه‌طور بگويم؟ كت ديده‌اي؟ از دهنه دهان دهان تا به بي‌دهانگي ِ مادرچاه. هزار زن را كه جستي، هزار و يكمي را با اولي باهم يك بار ديگر نگاه كن و راه آمده را سيري برو آن‌وقت شايد بتواني بگويي آن چه من ديده‌ام اين بوده است. شايد همه اين‌گونه‌اند. من. مي‌فكرم. شايد.

حالا ولي همان هاني. پهن. اما نه روي تختخواب شما يا من. معاينه در آيينه:

گفت: دهنه نداره عزيزم. تا هرجا كه بتوني فشار بدي مي‌ره تو.

گفتم: نرفت. نمي ره. هرچي فشار دادم بيش‌تر نرفت.

 

مي‌بيني؟ اين گفت و گوي راوي با آلت است. او فقط براي كاويدن و كشفيدن آمده است و فرق راه دور و نزديك از هم نداند. نزديكي‌اي در كار نيست. دو سوي اين ديالوگوس از هم دورند. خيلي دور. چندان دور كه آدم شگفتش مي‌گيرد اگر اين دو گپ‌هاي همديگر را بشنوند.

 

ــ سر كوه‌هاي بلند اشتر چرونم از اون بهتر كه با بهمن بمونم...

 

ــ  دهنه نداره عزيزم. بتوني فشار بدي مي‌ره تو.

ــ نرفت. هرچي فشار دادم بيشتر نرفت.

 

ــ د نمي‌ره! بيش تر نمي‌ره. بيش...

ــ باز بايد از سر اين بام بيايم به كف آن سرداب ببينم گيرانده‌اي به كدام گره...

 

مي‌بيني؟ سر و بُن باغچه‌ي هاني را يكي كرده است و تازه مي‌خواهد بگويد كه آن‌چه تا حالا رفته است تاجش بود. تا همين‌جا به دهانه‌اي رسيده‌ايم كه به بُن‌اش رسيده است. در دارد و ديگر بيش‌تر نمي‌رود. بيش. بيش‌تر. نمي‌رود. هرچه فشار بدهي بيش‌تر نمي‌رود. باش تا وقتي كه بيش و پيش هر دو تر شده باشند و رانده باشم تا گُند تا ته ته ته ته‌ش چند در بسته بگشايم.

 

گفت: دو دفه همسايه‌هات مي‌گن حالا ببين اين كيه ديگه كه اين‌قدر صداشو ول داده و جيغ و داد مي‌كنه.

گفتم: مي‌خوام بروم توي توي دهنه. اون جا كه ته ته ته ته‌شه.

گفت: بيا عزيزم. بيا بكن! بريزه!

گفتم: ريختنو ولش. بي خيال اون. فقط مي‌خوام برم توي توي اون دهنه.

گفت: بيا هاني. بكن. تا هركجا كه دلت مي‌خواد بكن! بذار بريزه!

و من دوباره فرو رفتم با تمام وجودم توي زن شما و من دوباره با دقت تمام، آن‌گونه كه پوست با تك تك سلول‌هايش پوست را عين هواي پاكيزه روي خودش لمس مي‌كند تجربه كردم:

ــ در انتهاي آلت زن شما يك دهانه است.

 

صبح موالي به خير سه باره! فرو رفته چه بود؟ كي بود؟ فراز كشيده كي است؟ چه است؟ جيغ و داد از گوش شهر رسيده است اما ناله كردن كار هانيه است هميشه. عمق شده است انتها. مي‌شود گفت آن كه فرق عمق از انتها نداند چاه ديده است و راه پيموده است؟ در هركجا. فرق است ميان هست و است. اين‌ها براي چه؟ براي كردن تجربه؟ داستان بوده بوده است كه نيست. حتا اگر راوي بميرد هم روايت از پيش رو نمي‌رود.

 

گاهي كه مي‌بينم زن شما كه بايد كنار شما باشد روي تختخواب من پهن است، چيزي به نام خشم توي تك تك سلول‌هام رخنه مي‌كند، از اين بودن، از اين بيهوده بودن شما. آن وقت زن شما فقط زن شما نيست، بخشي از وجود شماست.

و ما تباني مي‌كنيم. من با زن شما:

ــ بذار زن شو بگاييم هاني!

ــ بيا بگاه عزيزم! بيا بگا هاني!

 

ــ هاني هاني، هاني هاني عجب زني داره اين ديوث بي‌پدر، هاني.

ــ آره هاني، حرف نداره. بكن! بكن هاني!

 

ــ به دست چه هست فلاني؟

كمي به گلوي گا بگيران تا بگويمت:

 

گا: ترکی است. حرف اضافه. در ترکی ترجمه‌ئ حرف «با» که برای الصاق وصله آید و ترجمه ‌ي حرف «اِ» که حرف ربط است:

ــ در بعضی جاها افاده‌ي مفعولیت نیز می‌کند.

 

گاییدن: رجوع به گائیدن شود.

زن گرفتن سود دارد لیک ذوق دل نبود. می‌کند دفع وطر. گاییدنش دردسر است .

 

گائيدن: آرامیدن. جماع کردن. استنکاح. اعذاف. توضم. خج. خجخجة. دجل. دح. زکاء. شفته. عزج. عزد. عزر. عزط. عزلبة. عسد. عسل. عفج. غسل. غُسل. تغسیل. غشیان. مفاتحه. نخب. نخج. نیرجة. هرج. هک. هکهکة...

اخفاق؛ سخت گائیدن، بسیار گائیدن. گائیدن زن فراخ فرج را.

اهتجان؛ دختر نارسیده را گائیدن.

تدلیص؛ گائیدن بیرون شرم زن را.

خرط؛ گائیدن جاریه را.

خط؛ گائیدن زن را به جماع.

دحباء جاریة. گائیدن آن جاریة را.

دحب؛ گائید آن جاریة را.

دحج، ذعج. ذلغ؛ گائیدن جاریه را.

فجاء؛ گائیدن زن را.

سَطاء الجاریة؛ گائید جاریه را.

سلق‌الجاریة: گسترد و ستان افکنده گائید آن جاریه را.

شزر الجاریة؛ گائید آن جاریه را.

شطاء المراءة شطاء؛ گائید آن را.

شطم امرأته شطماً؛ گائید زن خود را.

شفر المراءة تشفیراً؛ گائید زن را بر کناره‌ئ فرج وی.

شقل المراءة شقلاً؛ گائید زن را...

 

هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک

چونان که بخوانیش نه چونان که بگائی

 

ــ نوازش. كردش. گايش. ريزش. نواختش. درب كان. بره...

 

بيا تا بگويمت. دوري لالي بودم ــ لالي آن بالا است. لال‌گاه هم مي‌گفتند. كوه است و سخت. آن بالا اُوآسي هست. آبادي‌اي. جاي گاو هم اصلا نيست. ــ زمين‌شان را هم با قاطر مي‌شخمند. ولي همين‌ها اين امر كوچك خويش گايش گفتند. همان گرداندن قاطر بر زمين تر... مگر نفرموده بود كه باغ‌تان است. از هر طرف كه خواستيد در آن بچپانيد؟ يك گونه گردش گاب بر زمين. گاهن. تخميدن و شخميدن.

 

تا به پاره‌ي دوم برسيم: دو صدا است. هاني است و هاني. آن آلت هم ميان افتاده است، آيينه است. ديوار و سايه است و سر داستان كه معلوم نيست به چوب پرده گير كرده است يا كجا استخوان سر راهش درآمده است كه سر تا سر مي‌رود و به سايه‌ي پا در بُن چاه نمي‌رسد. اين پرسش هم هست كه: چرا حالا پهن شده است روي تختخواب شما؟ بد براي قلفه‌ات شاهنامه مي‌خواند؟ ديگر چه كار كند برايت؟ براي چه با او كه با گايش خود لذت كردن زن ديگري را به تو بخشيده است با ادب نيستي؟ چرا نمي‌تواني او را آلت ديگري نبيني؟ آلت زن من كه مال من نيست. اصلا زن من مال من نيست كه. هوار كه: آهاي بيچاره، آهاي بيچاره‌ها شما حواس‌تان به چشم‌هايتان باشد كه دارم سر الماسش را درمي‌آورم. تو داري ما را مي‌خواري كه چرا مال ما، بخشي از وجود ما بي اجازه‌ي ما از خانه در زده است. برمي‌انگيزاني‌مان طرف! هركس پرده بر ناموس خود نكشيد ديوث است. با تشديد اوس و درنگه‌ي دال. چه‌طور بگويمت؟ ما پي اين نيستيم كه اجازه‌ي ديگري را دست‌مان بدهند. همين كه اجازه‌مان دست كسي نباشد، همين براي ما آن ور آ ــ زادي است. ما پاسبان زن خودمان نيستيم. اين تويي كه مي‌پنداري كه اگر آدم سر غروب مال‌هاي خودش را در قاش گله‌ي خودش گرد نكند ديوث است. گفتم كه. ما پاسبان «ناموس» خودمان نيستيم. اما پاس شرف خانه‌ي دوست مي‌داريم. نه يك، نه دو، سه پاس. تو اگر روزي همين خانه‌ي مادري‌ات، همين زبانت را ازت بگيرند چه مي‌كني؟ پاس همين هم اگر باشد باري مي‌طلبد كه خود و زره بيندازي و به خودت بنگري. بپذيري كه تو تنها نيستي. تو تنها زنده‌ي مقبول اين جهان نيستي. داد از آزادي مي‌زني در حالي كه اين الف اول شهرنشيني را «بي خيال» مي‌شوي. آزادي باشد استبدادي باشد هرچه باشد اين شرط همسايگي است كه بابا بال اگر نيستي باري بارمان نباش. كه ديگري را ببيني، نه سايه‌ي تو، نه دشمنت. ديگري. آزادي اين نيست كه تو چماق بر كول بگردي و زاد هركسي را كه نخواستي برچيني. آزادي يعني اين كه تو تا جايي آزادي كه جيغ و دادت آسايش من را تباه نكند. اين حرف بي‌جايي است؟ اين شرط اول شهرنشيني است كه بابا اگر خيال مي‌كني شب سر و صدايي داري فكر همسايه هم باش. نظرش را بخواه يا دست كم خبرش كن كه: بعله امشب من عروسي دارم و چون ما كُس نمي‌كنيم و بر آن دو هُل مي‌زنيم شما هم كولتور ما دست‌تان باشد. گمُب گُمب همان كوبيدن بر زبان آخرين خشم نيست؟ خُب اين ادب است؟ اين نصف شب و اين هياها. شايد بكوبند شايد هم ببينند نمي‌شنوي و «بي خيال» گومب گومب همسايه بشوي دست به تلفن بشود و ببيني كه آجان محله با سگش هاپ هاپ دم در است.

 

اين دراي دشمن‌خو، اين شور تجاوزگري، كه بگايي، جر بدهي، جان را، جهان را، همه مردمان را، نه من، ديگري، او، شما، هرچه، تا هركجا، زن، نه من، تن... هر آن كس كه باشد نه چون من. نه من. گو همه. هيچ. گفت چه بود؟ داستان اين است كه اين ديگري هركجا كه درآيد اگر سايه‌ي تو نبود كه بتواني «بلندش كني» و «بنشاني‌اش» ديگري است و ديگري دشمن است. مال و جان دشمن هم تكليفش روشن است. زياد دور از انتظار نيست كه كشتني شود. چه‌طور بگويم عزيز؟ تو آن حيوان خانگي‌ات، آن ماهي حوضت را همواره ديده‌اي و پا داده است اگر آن را به اين و آن نموده‌اي. دست بر سرش كشيده‌اي و نازش را هم خريده‌اي. چرا؟ چون مال تو است. ماهي تو است و بر كُماند تو مي‌گردد. مال ديگري اما؟ كردش و گايش و چپو. ديگري؟ كدام ديگري؟ تو ديگر ديگري براي ما نهاده‌اي؟ باباي من ديوث، مادرم قحبه، خواهرم كُسده، برادرم كونده و زنم قابل نام نيست. هيچ. تو حتا كُس هم صدايش نمي‌زني. آلتي است كه درس‌هاي نخوانده‌ي دور نوجواني را بريزي تويش. چشم بر قلفه نهاده‌اي كه به كشف بخشي از وجود ديگري برسي مي‌بيني كه آن بخش گنده‌ي وجودت را بردند. يعني كه باري توي آلت زن من بريني به آن اميد كه من كچل بشوم البته كار پيش نخواهد برد و چون پيش نرود، بيش‌تر پيش نرود و باب دلت نباشد مي‌خشمي و مي‌خروشي و پا بدهد البته خشونت مي‌كني. آدم خشن كه هميشه و همواره با چماق دُمگاوي نمي‌گردد. پرخاشگري. خشونت در جان است، در زبان است، در بيان است. در نگاه است. كي گفته است كه بايد يا نبايد خشميد؟ خشم مثل درد است. نشانه‌اي براي اين كه به يادت بياورد جايي از خانه فرسوده است، براي پيش چشم آوردن حضور بي‌جاي بي‌گانه در خانه است و بيشتر تنانه است. هم باز نه به آن معنا كه بي‌ردخور تو را به سر چشمه‌ي آسيب ديده برساند. هست كه خارش كف پايي كه سال‌ها پيش از بيخ ران بريده شده است كلافه‌ات كند يا درد دل به دندان آسيا بزند يا نيش. كم هم نيستند دردهايي كه درست به فرسودگي راه نمايند. هم هست دردهايي كه البته درمان مي‌شوند اما به دست نمي‌آيد كه دليل درد چه است. تازه اين درد است و دست كم به دست آمده است كه چه‌گونه بر عصب مي‌نشيند و چه‌گونه مي‌رود. با اين‌همه اين در ناي شناختن مي‌رود: كمي فروتني. كمي درنگ.

خشم اما بيشتر وقتي مي‌آيد كه چيزي باب دل در نيايد و آن‌گونه كه خياليده بودي كار پيش نرود يا اصلا پيش نرود. برانگيزاننده‌ي درد در آدم پاره‌ي دردمند تن است اما دليل خشم گاهي مي‌تواند بيرون تن نشسته باشد.

 

«ديوث: عربي است. مردي كه به زن خود تعصب ندارد. يعني در اين باب عصبيت نمي‌كند.»

 

خُب. اين را قبول كرديم كه طرف ديوث است. چه كار داري با مادرش؟

 

ــ هاني هاني، هاني هاني عجب زني داره اين ديوث بي‌پدر، هاني.

ــ آره هاني، حرف نداره. بكن! بكن هاني!

 

ديوث بي‌پدر. مي‌بيني؟ اين بي‌پدر گفتن مگر براي اين نيست كه تشت مادر طرف را بر بام بكشي؟ گير داده‌اي به زه‌دان زن شگفت اين ديوث به آن اميد كه چشم خود ديوث‌اش در آن سر شهر كور بشود. تو با زن داستاني نداري. داري شاخ آن ديوث را با قلفه‌ات مي‌شكني. حالا همين ما و شما. تو و آن من‌ات، تن‌ات، اين روايتت. از آن شما كه ما مي‌شود يكي‌شان من‌ام. مي‌پرسم: تو با من دعوات شده مادرم را قحبه مي‌خواني، زنم را آلت من مي‌بيني و لحاف خواهرم را پهن مي‌كني توي ميدان گودعربان كه روز من سياه كني. تو جز رقيب نمي‌بيني. رقيب‌هايت هم نرهايي هستند كه آلت‌ها را برده‌اند پيش از آن كه برسي. تو مي‌تواني حساب من را، تن، به اين تاريخ گوز گوز گوز گندابه‌اي كه در آن هستيم با مادرم، زنم، خواهرم، «ناموسم» جدا كني؟ نگاه است ديگر. گود ِ عربان نيست كه. تو وقتي كيرت را در دهان هاني كرده‌اي آن شوهر ديوثش را در خيال نظاره مي‌كني كه كلاه بوقي سرش گذاشته‌اند و وارونه سوار بر ماده‌خر مي‌گردانندش در كوچه‌هاي گودعربان.

 

ــ بذار زن شو بگاييم هاني!

ــ بيا بگاه عزيزم! بيا بگا هاني!

 

مگر همه‌ي جرها سر همين گلباجي نيست؟ جنگ سر همين لحاف نيست؟ همين نيست كه راوي و آن خوشگله و آن دلاله و آن شبه‌عنه و آن مفعوله همه هر جا كه خواستند سر سفره‌اش مي‌نشينند و چون بلند شوند يك صلوات هم نمي‌دهند؟ هاني يك زن ايراني است. دختر ايراني. گول اين را نبايد خورد كه هر زن ايراني مي‌تواند از زير چند مرد ايراني در برود و جان سالم به در ببرد. كاريش هم نداشته باشند از گشنگي مي‌ميرد. همين تو كه با مزش بليسو مي‌گاييش كه زن ديگري را، حاضري برش داري براي خودت كه هر وقت كه خواستي هرجا كه دلت كشيد سر شكيل بنفش‌ بهتر از هزار جواهرش را نشانش بدهي تا دنيا و دين بياشوبد و بشوراند شهد مشهه‌ي شهوت را در شور و شيرين طعم تخمابه‌‌ات؟ مي‌نشاني‌اش؟ بلند كردي؟ خوش. هيچ كس نمي‌تواند مثل تو بلند كند. بنشانش. شايد مجموع غزل‌هايش يك شه‌كيرنامه‌ي ماندگار شد. يك پارچه بر سپر. شهيد. مال خودت. باشد؟ بنشانش براي خودت. به نام خودت باشد. مگر نه همان است كه با لذت بليسو گايش مي‌شود. د نمي‌گيري ديگر. نگاه. ببين هاني تا كجا برايت قامت كشيده است:

 

يعني خوشم مي آد از اين. از اين سر شكيل بنفشش. خوشم مي‌آد از تيكه‌ي قشنگ تر از هرچه جواهره. وقتي مي ره اون جا، وقتي مي رسه تا اون دهنه كه فقط تو را راهت مي دم كه كشف كني. تمام بودم ضعف مي ره. دروغ چرا هاني. خوشم مي آد از اين، از اين خوشم مي‌آد هاني. دلم. دلم چيه؟ گفتم كه تمام بودنم ضعف مي‌ره. به آسمون هفتم مي رسم هاني. وقتي مي گيرمش توي دهنم، اون قطره قطره‌ي نازش با اون يه ذره شوري تكش انگار...

 

مي‌داني چه مي‌گويي؟ آن الت كه نشان داده‌اي اگرچه تك است اما گرد آن تك آلت همه‌ي ما را نشانده‌اي. آن آلت مگر نه اسم اعظم زن است؟ گره گند از گلو برگير تا بگويمت. تا اين‌جا كه رسيده‌ايم كاشف و مكشوف ما كير شما است. سر شكيل بنفش تيكه‌ي قشنگ تر از هرچه جواهره... چرا همين قزبس را براي خودت نمي‌كني كه مال خودت باشد؟ شه‌كيرنامه باشكوه‌تر مي‌خواهي؟

ــ آه وقتي كه تخمه‌ات تخم چشمم را مي‌نوازد و مردمك‌ام را به آسمان هفتم باز مي‌كند...

جنگ سر همين لحاف است ديگر. نيست؟

 

مي‌گويم اين هانيه‌اي كه پيش رو نهاده‌اي، اين آلت رفتارش من را مي‌برد به اين‌جا كه از خودم بپرسم چرا اين آلت خوش دارد كه خوارش دارند؟ من اين خارش را سال‌ها است كه كف پاي بريده‌ام دارم. پايي كه رويم را كه سوي چشمه‌ي شيرين ديده بود پر گرفته بود تا برسم سر چشمه و ببينم كه پروانه از هركجا كه بود پر وا كرد و پروا نهاد و پريد نشست پرريخته در چشمه‌ي شيرين اول باغ و لالاي لاي لاي بياين بالا سر چشمه لالاي لاي لاي دُزدُم ديد... ثريا بود. از آن بالا ما را ديده بود و گله را سوي چشمه مي‌شوراند تا ما را بتاراند. جوان بوديم. جوان. آري. خارش كف پايي كه به خواري از پيكر بريده شده است گاهي خاري است بر دل و در تاريخ سينه مي‌رود. سينه‌ي تاريخ. نه سينه‌ي كاغذ، نه سينه‌ي سنگ. سينه‌ي نفس.

 

ايراني‌ها، ما، با آن‌چه و چه‌ها كه به دست داده مي‌شود خوارنده را ستوده‌ايم. اسكندر ادب كي است؟ همان نبود كه در زمين زارشان كرد و بر آن‌ها خراج نهاد؟ اسكندر را چه مرتبتي است در ادب، در ميان شاهان، در راستاي پيامبران؟ در ايران؟ آن دومي در زمين خوارش كرد بر او خراج نهاد و در آسمان هم به خواريش كشيد. زارش كرد. هرمزد از هر بلندايي كه بود پايين كشيده شد تا الله‌اي سر جايش بنشيند كه پاك عربي گونش مي‌كرد. او تا كنون زبانش را در ــ نيافته است. اين دو كارزار آينده‌پرداز را نمي‌تواني از ياد ببري حتا اگر به نام در يادت نمانده بوده باشد هيچ كه في‌المثل دارا كي بوده است. اين را اگر نيامُخته بودي كه سررفته را، سر رفته را پس سر بيندازي اين گونه رازواره از خياباني رد نمي‌شدي كه هستي‌اش همين بي راز بودن است. مي‌تواني بگويي كون لق باباي باباي باباي بابابزرگم اما نمي‌تواني از تيري كه او روزي بي كه بخواهد در تخمابه‌اي بي محل انداخته است رها شوي. سر سي سال كه رسيد چشم راستت كور مي‌شود و تا چهل برسي چپ هم كور شده است و دستي را براي هميشه باخته‌اي تا از ديوار زياد دور نشوي و دو قدم تكان بخوري. اين تازه يكي از آن دست‌هاي ساده او است. آن تك دست‌هايش را نديده‌اي. درست همان‌طور كه ايشان بودند. باباي باباي بابا... دوري كه مي‌شد آن‌طورها سر آب خراميد و كف گيوه تر نكرد طي شده است. پيموده. مي‌تواني بگويي من نه از اين مردمانم، مردمان من مردانند و مردان رفته‌اند يا در راهند و هنوز نرسيده‌اند. نمي‌تواني بگويي كه از ميان اين مردم آمدم و رد شدم و من جانب‌الله كيري به ما نخورد كاري آن‌چنان كه پرده‌ي حيا بدرد. نمي‌تواني از دل آن عروس يك دل و دو درگاه در آمده باشي بي كه يكي دوتا پر پنجره بارت كرده باشد براي عمارتي كه هرجا كه خواستي بنا كني. گاييدگي است جمله‌ي راه. جهان جاي گايش است. كي بود كه گاييد و گاييد و گاييد و نگاييده از جهان گذشت؟ يكي به آدم كير مي‌زند. نه؟ ده تا بر شما سپوختند. هزار تا... دندان به دندان كن باهاشان. كيرت را حواله‌ي چشم كل عام نكن. شما معنا دارد.

 

به آمار جاعل‌هاي عنوان مرتبت سيدي برس تا به عرضم برسي. مي‌خواستم بگويم آن سر قلفه، آن عمامه‌ي بنفش تيره، آن تاج قيمتي‌اش كه مي‌تواند كاسه‌ي خالي را با بوي آش داغ كند. اين همان مردم امروزه است. ماردم ديروز. همه. چند سال پيش اگر مردم نام‌هاي محمد و فاطمه و از بُن دسته‌ي دين برمي‌داشتند و بر كودكانشان مي‌نهادند حالا رسيده‌اند به ابوالفضل و رقيه كه اصلا از دانه‌ي دوازده هم بيرونند. اين‌ها نام‌هاي بيشترينه‌ي كودكان اين مردمانند به روز. امروز. اصلا امام به آن معنا نيستند. يك امام دسته‌ي هيچ. يك حضرت الكي. اين خود نشان نمي‌دهد كه قربت قمه تا كجاست و چرا هرچه نازي ناز مي‌كشد مارال كل مي‌زند زهره زاري مي‌كند يوسف دوران عمامه باز نمي‌كند تا دنيا و دين غرق تبسم و خندش و دموس‌كراسي بشود و عذاب قبر از سينه‌ي قزبس برخيزد؟

 

مي‌گويي زن. يعني همه‌ي زن‌ها ديگر. مگر زن تو كه زن نداري. پيش چشم سر البته نيست. نه هست. پيش چشم دل بياور، با دل ديده‌ بنگر: مي‌داني روزي اگر آلت زن ما را اين‌طور پهن كنند پيش پاي مشتي پياده‌ي پاسا پهناي كدام جهنم مي‌شود پناه؟ مي‌گويي چيزي به نام خشم توي تك تك سلول‌هاي شما رخنه كرده است از اين بودن، از اين بودن بيهوده‌ي ما كه زن ما كه فقط زن ما نيست و بخشي از وجود ماست... تشر مي‌زني كه بخشي وجودتان را بلند كردم بردم... شما، اي بيچاره‌ها... مي‌بيني؟ تو او را بلند نكرده‌اي، با او كاري نداري به كلامي. به خيال خودت با بردن او گند من را گرفته‌اي. به يك معنا تو زن من را برده‌اي بيازاري به آن اميد كه زار من در بازار روز سياه كني. بابا مادر من هم مال بابايم نبود. تو از كدام دره‌ي دهن درآمده‌اي كه هه‌هه‌هه هاها هو مي‌زني بر ما كه قه‌قه‌ و قاه‌قاه: زنش را، زن‌شان را... زن ما؟ نمي‌دانم. شايد قزبسي جايي قدت خورده است. يك قزبس خاك بر سر كه خليفه صدايش بزند: زن فلان ديوث بيا تا بگايمت و او هستش را، من‌اش را، خودش را بگذارد «بود» زن فلان را براي گايش بياورد تا خليفه بگايد و بكاود و بكشفد و طبل و تشت و تبر بردارد كه:

ــ ايهاالعموم... آره. آن ته ته ته ته‌اش... نه. نه. تا آن‌جا شما را راه نداده است و نخواهد داد، هرگز، هرگز، هرگز. فقط من را راه مي‌دهد.

ــ الله الله، تو چه داري كه ما نداريم؟ چرا؟

ــ هوم...

ــ ها...؟

ــ هو...

ــ چي؟

ــ هــ...

 

ــ نام گاهي جامه‌اي است كه مي‌گشايد ناميده تا كجا بگسترد.

 

تو همان سردار سر گردنه‌ي امر و نهي‌ي كه حرام زندگي مي‌كني و زندگي بر مردمان حرام مي‌كني. تو كه نمي‌تواني بيرون آلت من به او نگاه كني. براي تو زن نيز چيزي است و اين چيز صاحبي دارد و مال كسي است. درست شد؟ بي‌هوده بودن؟ ها؟ مي‌گويم هوده بگذار و هو ببين: زن ما وجود كامل خود او است. ما آن‌چنان جود نداريم كه پاره‌اي از وجود جايي جا بگذاريم يا به گوشه‌ي جيگر بسپاريم. كمي «كول» كن. به اين مي‌رسيم كه به آن‌چه رسيده‌اي زن هست يا زن نه هست و كف دست چه است؟

ــ كف...

ــ ك...

 

2

در انتهاي آلت زن شما يك دهانه است. ديشب زن شما دوباره اين جا بود. امشب زن شما دوباره همين جاست. هي ناله مي‌كند امشب زن شما. هي ناله كرد ديشب زن شما و ناله‌ي خواهنده‌ي زن شما تا انتهاي كوچه‌ي ما توي تن هوا مي‌رفت. ديشب و امشب... ــ اگر در اين سرزمين چُسي آزادي بود. ــ و ساعت سه‌ي شب بود ساعت يك و نيم و گومب گومب با مشت يا لگد؟ كوبيدن همسايه‌ي بالايي من از زير سقف مي‌آمد و بي خيال ما مشغول كار خود بوديم...

ــ اگر در اين سرزمين چُسي آزادي بود. ــ

 

چه حماسه‌اي است. حالا حساب كنيد يك شب همه‌ي آن‌ها كه مي‌كنند و مي‌دهند و همواره در اين داد و ستدند بخواهند اين‌چنين بكنند و بدهند. معامله را بر اين مسير بگردانند.

ــ شهر را در خيال آورديد؟

 

ساعت ميان يك و نيم و سه بعد از نيمه شب است. يك ساعت و نيم عروسي هاني است. اصل زمان عسل‌كشي. از ساعت دوازده هم مي‌شود شروع كرد. هروقت كه بخواهيد. اين زمان اما بايد بي خيال تماشا شد و تماشاي خيال كرد. ترانه‌ي اي‌خوام كونوم ني خوام كونوم را همه در كودكي با صداي پري زنگنده در خواب‌هاي دم سحر شنيده‌اند. از برند.

 

ــ اي‌خوام كونوم

ــ بُكن بُكن عزيزوم

ــ اي خوام كونوم

ــ بكن بريز عزيزوم

ــ اي ‌خوام كونوم

ــ بريز بريز عزيزوم.

ــ ووي اي‌خوام كونوم

ــ كي رو كني كولوفتوم بنفش باغ موفتوم؟

ــ ناموس اون بي خايه رو

ــ بريز بريز عزيزم

 

ــ اي‌خوام بگام.

ــ بگام بگام عزيزوم

ــ اي خوام بگام

ــ بگام بريز عزيزوم

ــ اي‌خوام بگام

ــ بريز بريز عزيزوم.

ــ ووي اي‌خوام بگام.

ــ چي رو بگاي عزيزوم مزه‌ي هر مويزوم؟

ــ ديوار اون همسايه رو

ــ نه پايه به‌ش نه نه بنا نهپايه بهش نهنه بنانهپايهبه‌شنه نهبنانهپايهب‌شنهنهبنانهپايه ...

 

ــ كا ني خوام كونوم

ــ بريز بريز عزيزم بنفش باغ بيذم...

 

ــ ووي اي خوام كونوم و ني خوام كونوم

ــ بخواه و نخواه بكن و نكن بگا و نگا بريزبريز عزيزوم...

 

تا پاسبان بيايد و خليفه را ببرد كمي در كردش و گايش گردش كنيم. دو كردش خوش به يك گايش بگيريم. پس جاي شتاب نيست. اگر در آزمايش چندان كه بايسته‌ي هر كردشگر و گايشگر است برنيامديد و از كردش بيش‌تر پيش بيش تر نرفتيد اشتاب مكي. دو كردش با يك پروانه‌ي فربه مقبول در كنار، يك گايش شناخته ‌شود و من خود پروانه پيش چشم شما به گايش برم كه بياموزيد و بعد با جمله‌ي گاينده‌ها و گاييده‌ها و گائوها و هر آن‌چه بر گا مي‌رود يا به گايش رفته است به گردش گرد نماد گند گايشگر اعظم مي‌رويم كه در اين كتاب بيايد تا گايشگران بدانند كه در اين جست جو، هر جاي جو كه گير كنند ما در كنارشان هستيم و بيل‌شان مي‌شويم. لازم اگر شود در كند و كاو زمين زنبيل‌شان مي‌شويم. زن ــ بيل ايشان مي‌شويم. اما نخست انگيزش كه خاستن است. بعد نرمش ــ براي نرم كردن عضوهاي شقيده. بعد نوازش ــ براي انگيختن روح خفته در سلول‌هاي پوست پلنگ. بعد كردش تا به گايش برسيم ــ كه به ريزش و بريز بريز عزيزم... زيزم... زم... م... ــمــ... مي‌رسد. كمي ملهم دل نهنگ خوابانده در شراب سر مار و كُس مورچه‌ي ملنگ در اين مكان خوش باشد. بعد از بريز بريز عزيزم به پايان گايش مي‌رسيم. آيش. يش. ش... كه گائو برخيزد و سفره‌ي گا برچيند. گ... ولي اكنون من آوازي در ساعت بي جاي شب مي‌شنوم: پس به ژرفش در نالش شويم!

 

هي ناله مي‌كند دوباره امشب زن شما. هي ناله كرد دوباره ديشب زن شما و بعد در اوج اوج اوج، وقتي كه با تمام وجودش مرا به خود برد او، من كشف كردم دوباره باز امشب: در انتهاي آلت زن شما يك دهانه است.

 

گفت تو آن. ببينيم با پيجويي ناله به چه كردار مي‌رسيم.

 

ناله كردن: نال. ناليدن. زاريدن. بيان اندوه با آواز:

ناليدن بلبل ز نوآموزي عشق است. هرگز نشنيديم ز پروانه نوايي.

 

روشن است كه ناله كردن هانيه از قماش ديگري است. آن اوج اوج اوج... البته. كه پهن كرده بر تخت خليفه را برچيند و زن فلاني را ببرد بر خوان همان بي‌«شرف»ي بگذارد كه دست كم صبر مي‌كند از خانه درآيي بعد كرده‌هايش را بر ديوار خانه خط بكشد.

كجا بوديم؟ اين‌طور كه نالش خيابان را پر كرده است و گمب و گمب از بالا و پايين مي‌زنند و خليفه بي خيال «كار خود» مي‌كند همين روتردام است. در مملكت اسلام اگر بود تمام نرهاي گود عربان را گرد كرده بود دم در:

ــ يا به ما هم بده يا جار مي‌زنيم تا سردار امر و نهي بيايد!

 

كي گفته است كه آن اوج اوج اوج «اروس» جايي است كه ناله سقف از سر خانه بردارد و خوان بر «آسمان هفتم» بگسترد؟ نمي‌خوام بگويم نفس در قفس حبس. نه. اما هر حريمي را حرمتي است. حريم اول همين كه جارش مي‌زني. آزادي. يكي از دردسرهاي آزادي اين است كه در كنار هر حقي وظيفه‌اي هست و ما البته بيشتر دوست داريم «حق» خود بگيريم و وظيفه را چپو كنيم يا دست كم به ديگري بسپاريم.

ــ اگر در اين سرزمين يك چُس فيل آزادي بود!

 

هر گوشه را بكاوي به همين مي‌رسي:

ــ اون خودش مثل من بود.

ــ زن بود؟

ــ چي؟

ــ زن بود؟

ــ چي مي‌گي تو بابا؟

ــ مي‌گويي مثل من بود. مثل تو خودتي و در استعاره تمام زن‌ها.

ــ نه بابا. مرد بود و نبود.

ــ يعني...؟

ــ مفعول بود.

ــ مگر تو مفعولي؟

ــ ولله پيش از آن كه هاني بلندم كند من صرف فعل نمي‌دانستم. اما شريف بود...

 

يك‌بار هاني با تمام وجود برده مي‌شود يك بار هم با تمام وجود خودش مي‌رود.

ــ بريز هاني مردم. بريز هاني مردم.

اما دهانه باز رفته بود و گم شده بود وقتي كه برد مرا در خود تا آن دهانه و مرد از لذت زن شما.

 

گُم‌بودگي است در اين حوالي، هش دار! اين هم شايد راز آن دهانه است كه دم دست است و هيچ گاه به دست نمي‌آيد. او تو را در خود فرو ببرد يا خود در او فرو بروي ــ ببري.

هيچ.

ريخت و خفت و خواباند. خوابيدند و شد شام آخر.

 

گفتم: كسي به‌ت نگفت اصلا كه اون ته ته ته‌ش يه دهنه‌ي ناز عين دهن يه ماهي هي خودشو اين‌جور باز و بسته مي‌كنه؟

گفت: نه عزيزم كسي نگفت. اصلا.

 

آخر كسي تا به حال سر راه هاني نبوده است كه چنين غوصي در عمق قيامت بزند. حالا ولي راوي دارد مردهاي هاني را وامي‌رسد تا تافته‌ي خود بتابد:

 

گفتم: كسي به‌ت نگفت اصلا كه اون ته ته ته‌ش يه دهنه‌ي ناز عين دهن يه ماهي هي خودشو اين‌جور باز و بسته مي‌كنه؟

گفت: نه عزيزم كسي نگفت. اصلا.

ــ اون اولي؟

ــ اون يه شبه شاعر، يه شبه نويسنده‌ي شبه منتقد شبه روشنفكر دگوري بيشتر نبود اون. اون انگل من و خونواده‌ي من بود چند صباحي...

 

ــ اون دومي؟

ــ دلال بازار بود هاني. هروقت تنگش مي‌گرفت زرپ زرپ چندتا تلمبه مي‌زد توش و مثلا كيف مي‌كرد. فرت فرت فرت و زود بيهوش مي‌شد و خرخر و پف پف...

ــ شوهر اولت كه ناز گفتي بود...

قاه قاه و قه‌قه خنده‌اي بلند:

ــ اگر در اين سرزمين چُسي آزادي بود. ــ

 

كدام سرزمين؟ كدام سر؟ كدام زمين؟ چه چُس؟ براي چه آ ــ زاد ــ ي؟

 

ــ اون خودش مثل من بود. يه چيز اين قدري خودش دلش مي‌خواست. مفعول بود هاني. خودش مي‌گفت مفعوله. من نمي‌گفتم. مفعول و فاعل و اين‌ها حرف من اصلا نبود هاني. خودش مي‌گفت مفعولم. اما شريف بود. خيلي شريف بود. شريف‌ترين آدمي كه توي زندگي‌ام ديدم همون بودش هاني. عين يه چشمه زلال بود باهام هاني. يه جوون ناز و غمگين و شريف. در واقع پناه آورده بود به من. پناهگاهش شده بودم توي اين فضاي گند و گه هاني. اين‌جا سگ‌ام براي خودش حق زندگي نداره. خب. به مرد زندار كم‌تر شك مي‌كنن آخه. با هم رفيق بوديم. خيلي رفيق هاني. وضع مالي شم خوب بود. يه كمي ارث و ميراث، يه بوتيك كوچولوي شيك داشت يعني. من به همون راضي بودم. اين هن و هن زدن اين تو براي من هيچ وقت اونقدرها مهم نبود هاني. من با يه نوازش صميمانه، يه نوازش از ته دل مي رم تا اوج اوج اوج...

 

سه نقطه و درجا به آن ور اوج اوج اوج:

ــ آن ور اوج...؟

ــ نه ــ اوج.

 

يعني خوشم مي آد از اين. از اين سر شكيل بنفشش. خوشم مي‌آد از تيكه‌ي قشنگ تر از هرچه جواهره. وقتي مي ره اون جا، وقتي مي رسه تا اون دهنه كه فقط تو را راهت مي دم كه كشف كني. تمام بودم ضعف مي ره. دروغ چرا هاني. خوشم مي آد از اين، از اين خوشم مي‌آد هاني. دلم. دلم چيه؟ گفتم كه تمام بودنم ضعف مي‌ره. به آسمون هفتم مي رسم هاني. وقتي مي گيرمش توي دهنم، اون قطره قطره‌ي نازش با اون يه ذره شوري تكش انگار...

 

ــ بود و بودنت يعني چه؟

ــ همه‌م.

ــ‌هستت؟

 

تا رقيه دهانش را آب بكشد برگردد ترزا را بيدار كند دمي درنگ:

 

... اما زلالي و پاكيزگي هاني برام خيلي مهم‌تر بوده هميشه. خيلي مهم‌تره. گفتم خودم نوازشت مي‌كنم هاني. گفتم خودم هركاري بخواهي برايت مي‌كنم هاني. گفتم دوتا مفعول رفيق بهترين فاعلن هاني. بگو كجا رو مي‌خواي تا خودم نوازش كنم برات؟ گفتم اگه بخواي مي‌تونم. به خدا راست مي‌گم. با همين انگشت‌هاي كوچيكم مي‌تونم... ولي نمي‌شد. نمي‌تونست. اذيت مي‌شد. عذاب وجدان مي‌گرفت هاني. عين يه بچه‌ي معصوم و مفلوك و بي‌گناه. هي زار مي‌زد هربار هي همه‌ش. من‌ام ديگه نتونستم. ديدم ديگه نمي‌تونم...

 

ــ هاني

ــ هاني

ــ آن انگشت كوچك...

ــ آن انگشت كوچ...

 

حالا يكي ديگر كه در راه هاني درآمده است يا هاني در راهش نشسته بوده است. رقيب :

 

ــ اين خوشگله چي؟ اين آخري حالا؟

ـ نقص نداره. تنش، جوونيش، قشنگيش، پولش، امكاناتش. از خودم حتا دو سال جوون‌تره. بعدم خيال مي‌كنه خيلي آتشيه، خيلي عاشقه ارواي مادرش. اما شرف نداره. بگو يك جو شرف. حتا اون ته ته وجودش پيدا نمي‌كني هاني. به خاطر پول، به خاطر رسيدن به موقعيت بهتر دسته به سينه جلوي هر ناچيزي خودشو خم مي‌كنه هاني. مفعول، اون چشمه‌ي زلال و پاكي نبود هاني. مفعول اينه. اون شبه شاعره. اون شبه هرچيز ذليل و حقير و ...

 

هاني تا حالا چند مرد ديده است. اول آن گُه‌ترين‌شان: آن شبه‌همه‌چيز ِ نه‌چيز ِ انگل ِ عن كه از كردارش حرفي در ميان آورده نمي‌شود. اما آشكار است كه چند صباحي داماد سر خانه بوده است. آن شبه همه‌ها كه گفته مي‌شود باد است، باد هوا شايد. اين شبه هر چيز ذليل و حقير... البته به راوي نزديك‌تر است. هرچند آلت زن آن چشمه‌ي زلالي و پاكي را اگرچه كون هم بدهد مفعول نمي‌داند. مفعول آن بدبخت شبه شاعر شبه... است. دومي دلالي است كه توي كس هاني تلمبه مي‌زند. فرت و فرت تا بريزد و خرخر و پف پف‌اش بلند شود. سومي آن كوني شريف و معصوم است كه هر روز هاني با گرداندن انگشت كوچكش در كون او چالواش مي‌كند تا برود بوتيك را باز كند. حال كنندگي. هواي كردشگري، احساس فاعليت هم براي هانيه خيلي مهم است. برايش اين هميشه مهم بوده است. خوش دارد كه بتواند انگشت كوچكش را در منار فاعليت بر مدار مفعوليت بچرخاند. بگرداند. چهارمي اين خوشگله است. اين كه همه‌چيز دارد. همين رقيب اصلي راوي است. اشكال اين يكي هم اين است كه شرف ندارد و سرش را پيش هر ناچيزي خم مي‌كند. اين طور است و آلت آن زن كه آدم‌هايي را طلب مي‌كند كه سرفراز بگردند و گرنه براي هاني كه اين چيزها مهم نيست. او با يك نوازش تا اوج اوج اوج مي‌رود و از قرار از هيچ كس نوازش نديده است. به دست آمده است كه داستان چه است؟ آن‌ها همه رفته‌اند و از جمله‌ي اين رفته‌ها هيچ كدام به كشف راز عمق ــ انتهاي آلت هاني برنيامده بودند. فاعل و مفعول، هرچه كننده بود و كردن دانست رفته است. نيست. آن كه هست و مي‌كند هاني است و هاني آلت جز از براي گادن در كار نكند:

ــ هاني

ــ هاني

ــ كف...

ــ كف...

 

من را تباه كني، ديگري، تن را تباه كني، نه من، نه ــ من...؟ آري. آن زن كه پيش نهاده‌اي كه يعني بانوي‌تان را، بالاي‌تان را گاييدم كه يعني شما از اين سبب گاييده‌ايد تمام سر خم كنيد. مي‌گويم آن سند كه پيش نهاده‌اي گذشته‌ي «من» است. «مال» مانده بر كناره‌ي راه روزي كه رفته است. يعني كه يا او من را ديگر خوش نداشت، يا من او را خوش نداشتم، يا هيچ‌‌كدام‌مان ديگري را بيش خوش نداشتيم يا باري خوش داشتيم اما ميسرمان نبود. يعني كه يا او نهاد و رفت يا من نهادم و رفتم. اين ميداني كه به گايش گرفته‌اي گذشته است. پاري مال هم شده بوديم. حالا مال‌هاي‌مان را از هم جدا كرده‌ايم. اين راسته‌اي كه به گايش گرفته‌اي حتا اگر نرُفته باشندش هم راسته‌اي رفته است. روز رفته مي‌روفي. «بود» هانيه را بركشيده‌اي...

 

آهاي بيچارگان! شما!

ديشب زن اين جا بود. امشب زن شما اين جاست. زني كه شما را به عمق وجودش راه‌تان هرگز نداده است. به عمق. يعني به آن ته ته ته. آن جا كه هرگز، هرگز و هرگز، راه‌تان هرگز نداده است و راه‌تان هرگز نمي‌دهد. آن‌جا، در آن ته ته ته ته كه من فردا دوباره كشف خواهم كرد: در عمق آلت زن شما يك دهانه است.

به تاريخ گوز گوز گوز

 

عمق وجود؟ راه‌اش. به خود آمديد؟ من خود هزار و يك شب با يكي درآمدم و هر بار سر گرفت و يك بار ميانه به دست نداد. بُن كه بماند. بگشا چه‌گونه تو با اين كه كف دست نهاده‌اي به سرالاسرار آن هزارهاي نديده رسيدي؟

 

دهانه در اول است و دهان هاني باز:

ــ هاني

ــ هاني

ــ كف...

ــ ك...

 

ــ شيرجه بزني توي حوض خانه به نيت دُر درياي كركره پوزت پهن مي‌شود. معلوم است.

 

خيال نمي‌كردم در اين كار كوتاه تا اين‌جا تابيده شوم. بتابم. تاب بياورم. كم‌تر نوشته‌اي از همنفس‌ها با اين‌همه كوتاهي من را اين‌همه تابانده است در كوچه‌هايي كه تاب تابش و تبش ديگري هيچ ندارند. برتاب اين جهان در كارهاي سردوزامي است كه براي من كشش دارد و گرنه جهانش كه پيش روي آدم است.

 

بس‌آمد «كردشگري»

 

داستان اين بود كه با سرا و الا قرار گذشته بوديم سه‌تايي يك روز از صبح تا پسين فعل‌هايي را در كار و رفتارمان آمده‌اند يادداشت كنيم. اين شامل متن‌ها هم بود. اگر كسي سر متني چيزي هم مي‌رفت يا با كسي گفت و گويي داشت خلاصه هرطور... فعل‌هايي كه امورات روزانه‌مان با آن مي‌گذرد. البته به كار نمي‌بري براي خودت كه بلند شدم براي مثال. قرار گذاشته بوديم ببينيم كي كجا كاري كرده است كه فعلش را نمي‌دانسته است يا كي فعلي را جايي خوانده است كه كار كردش را نمي‌دانسته است. مي‌خواستم همين طوري نزديك‌تر شوم به آن فعل‌هاي تك آور تند: بيا برو بزن بگير ببند...

 

حالا ولي همين داستان كه گذشت. از كردني‌هايش. آن‌ها كه كارشان با كردن كرده مي‌شود. آن فعل‌هايي كه اگر كردن نباشد با تمامي كبكبه كجاوه‌شان در راه مي‌ماند:

به نظر مي‌رسد به كار بردن كمكي ِ «كردن» در ميان خوزي‌ها ــ غرب امپراتوري ساساني ــ سخت رايج بوده است. صفا در تاريخ ادبيات ايران يكي دو نمونه‌اش را به دست داده است: قطعا كردن. وصلا كردن. شلختگي‌اي كه به سختي مي‌شود با آن در افتاد. دليلي ندارد. آن كه «كردن» داشته است لابد بريدن توانسته است و نام پيوند به گوشش خورده است. مگر بريدن همان قطع كردن نيست؟ «كردن» كمكي است. به كمك تو آمده است. تو در همان آغاز راه تمام بارت را سرش نهادي و پشت سرش آمدي تا جايي كه ديدي داري خسته مي‌شوي خودت هم قوزيده‌اي سر بارت نشسته‌اي و هيچ نمي‌نگري كه چرا باز شب شد و تو به خانه نرسيدي.

 

آن فعل‌هاي تند تك‌آورت كجاست؟ بيا بزن برو بگو بشنو...؟ مگر نه در زبان بايد دست كم فعل‌هايي باشند كه بتواند دخل و خرج خودش را داشته باشد و از پس بيان خود برآيد؟ بايد بتواند دست كم خودش را از سايه‌ي صبح به سر ميز چاي پسين بكشاند يا نه؟ به نوشته‌هايت بنگر، روزت را ببين، به گفت، به گو تا دريابي كمكي تا كجا مي‌برد تو را و تا كي و كجا مي‌شود جهان در زبان كشيد و بر كمك كشيده شد. مگر نه فعل است كه تكانه، جنبش، درنگ را بر تو ميسر مي‌كند؟ آن پيچ و تاب و وصف شكن‌هاي زلف نگار را ديده‌اي؟ ديده‌اي بار آن همه پيچ و تاب عالم بالا در خاك و بر زمين بر چند فعل سوار است؟ پيچت مي‌دهد و تاب، پيچ و تاب، پيچ، تاب، پيچه، تب، تُرش روي يار... در عالم بالا، وصف، خيال ِ عيش...؟ ها. البته. تا دلت بخواهد در شرح شاخه مي‌رود. اما روي زمين: دلبر مي‌دهد يا نمي‌دهد؟ چند فعل ساده‌ي سرراست بي كمك داري؟ زبان را اگرچه زه‌بان است ــ آن كه ميسر مي‌كند در ميان آن هست رفته ــ نه‌هست ــ و آن هست نيامده به هستي، هست هسته‌ي كف دستت را دريابي ــ اما هم پرسشي است: دست كم يكي از پايه‌هاي خانه فعل نيست؟ شرح خال گوشه‌ي لب نگار البته. اما بار اين پيچيده‌ي پيچ پيچ خيال را بايد چه نيرويي بجنباند؟ روي زمين چند فعل داري كه بي كردن چالو بشود و بي دادن بشود نگهش داشت؟ پيچيده مي‌شود جهان و پيچيدگي مي‌طلبد. اما تو هر روز بيشتر پيچش مي‌دهي دور پاي خودت. تا كي با كردن پيش مي‌بري؟ هم بوده است كه بار ِ سنگين دار ِ كم‌بُنيه را برُمباند. تو هرچه به دستت افتاده است اولين فكري كه به سرت زده است اين است كه با كردن باهاش آشنا بشوي. بكني‌اش. تا غريبي، غريبه‌اي، غريبه است بله كردن. اما آشنايي‌زدايي كه شد..؟ بكنش. بكن. كن. تو هرچه به‌ات پا داده است آن را به گايش گرفته‌اي. از آن زمين بگير تا به زنت برسي. هرچه ركاب داد. اگر با كردن نشد با نمودن مي‌روي پي‌اش. اما اگر زور سمبه بالا بود و برت گرداند يواش برمي‌گردي و كردن را دادن مي‌كني. انگار نه انگار: كردم. تمامش كردم. تمامش را كردم.

 

ــ آغاز...؟

ــ كردم.

ــ پايان...؟

ــ دادم.

 

باباجان تلفن ديگر كردن دارد؟ آدم زبان فارسي ساده‌ي سرراست كجاست تا تو نكرده نهاده‌اي؟ اين‌جا تلفنيدن ــ زنگيدن ــ دارند و هيچ باكشان نبود كه اين حادثه‌ي كفش پرتاب كردن عين‌الله به گرگعلي را خلاصه كنند توي كفشيدن.

 

كشف كردن: اصرار بر همين كشف هم باشد مي‌شود كشفيدن را صرفيد.

جيغ و داد كردن: علي‌الحساب بايد كرد.

تباني كردن: در كردن تباني: با یکدیگر قراری نهادن و بیشتر تبانی علیه ثالثی است. مواضعه‌ي نهانی پیمان بستن. این کلمه برساخته از ماده‌ي«بنی» است و در فرهنگهای عربی استعمال نشده است. در نشریه‌ي دانشکده‌ي ادبیات تبریز آمده: تبانی با یکدیگر قرار گذاشتن از کلمات مجعول است و در کتب لغت موجود نیست. با اين همه تباني كرده‌اند و كنند.

ديوانه كردن: ديوانه‌ي كردني يك ديو در خانه ندارد.

ناله كردن: ناليدن را دارد. اما اين‌جا هاني ناله كرده است.

باز كردن: باز كردن مگر نه همان گشودن است بگشا؟

بسته كردن: با باز آمده است. تازه آن هم بستن است.

كيف كردن: آره. اين كردن دارد.

نوازش كردن: كردن نوازش رواست تا به نوا نرفته كه سر از نواختن درآورد.

تجربه كردن: كرده بايد شدن تا به قيامت.

خيال كردن: اگر به دست دهد كردنش كم است بايد گاييدش

پيدا كردن: پيدا كردن مگر همان يافتن نيست؟ پديد همان به ديد آوردن نيست؟

كار كردن: كردن كار چه حالت باشد؟

کننده اسم فاعل از کردن. فاعل و عامل و گماشته. کارگزار و نماینده. سازنده. ترجمهٔ‌ي عامل. انجام‌دهنده: و این کننده‌ئ این خانه را آشکار کند... کننده‌ي چیز آن بود که هستی چیز را به جای آورد. و البته كردن كل: بكن! جايي كه مفعول در بند قافيه مي‌خپد: كن همان بكن است كه در شتاب آمده است. دعوت به كرد اولين. زيرا كه چون بند ليفه‌شان دررفت نخست آلت خود بديدند آن‌گاه آواز خداوند خداي شنيدند.

 

آن‌ها كه شايد نتوانند از فيلتر سايت كلمات بگذرند متن داستان را از اين جا بگيريد!

 

اين هم نگاه ديگري است. نگاهي ديگر بر گوشه‌هايي از كار سردوزامي از چشم كوشيار پارسي.