|
|
|
|
|
|
|
دراي گايشگران
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت ــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
گره تمام كه شدم باز شد و از گيرش درآمدم
زندگي بافتهاي است كه ميبافدت. فرش ايراني چه طور است؟ آن گره اول ميزند كه گره آخر كي باشد و كجا. رج اول ميزند كه گره آخر كجا بنشيند. پيش روي بافنده راه گشايش تا ميانهي راه باز است. بازي انگار براي گشودن همان ميانه ي باز است. از آن ميان كه گذشت خود مكرر راه آغاز است. برچيدن راه آمده است. راه پايان است. فرشگردان. گرداندن فرشانده، درهم پيچاندن راه. فرش است. بافته. گره گره گره تار گره پود، گره گره گره تار گره پود... ميروي گير در گره گره در گير تا گير و بست تمام دار فرش درازيده. نقش فرش از هر گوشه كه برآيد درنگي در ميانه دارد و در برتاب راهي كه برگردان راه است، در تكرار رفت خود بسته ميشود. جهان فرش جهان پارسي است. جهان پارسي در ميانه است، هست، انجام است. سرانجام و فرجام ندارد. برآمدن قد كشيدن خميدن فرو رو ر... آن گره آخرين گره گشايش دار است: باز. بازي تمام شد. بافته. بره!
خاطرات همسايهي مجنون
نبوغ بيجنون ناميسر است. من خيال ميكنم اما ميشود جنون داشت و نبوغي هم نداشت. هست كه جنونت چاق است و مثلا نبوغت در اشكال مختلف آتش زدن موش زنده گل ميكند. خلق خنده ميشود. جنون را بدان و ببين كه همان حماقت است. يعني براي مثال دل به صداي در سر سپردن و راه پيش چشم سر، دنياي پيش رو به دست صداي در سر دادن. ميداني كه اين صدا است و اين صدا صدها دل برده است و دلبر يك كس نشده است و باز ميروي. او است كه هم صداي در سر را براي تو ميزند و معناي آن صدا هم او است. سر به بتون آرمه ميكوبي؟ البته. فرمان اگر دهد سوار تو منبوغ!
جان ِ جنِ جهانگير
جانا بيا و تن بگير يا جامه را از من بگير. از هر طرف جان آمده. ناخوانده مهمان آمده. من قلعه، رخ مهمان من! يا من به رخ دم ميزنم؟ اي خانه خانه خانه... خان ِ من جامم كجا پيماننه شد؟ هي سانا سانا توركومن هر گردني تو راهزن گر گلنمدي بن گ...د... رم...
بنيم هندانه
تجاوز كردن. جواز دادن، گرفتن. تجاوز: اجازه. نـ/خواستن. جواز سند اجازه است و متجاوز فعال الفاعلين. كندن آُ كاويدن تا جوزالآخرين! حالا اين جمله را بخوان: گير كه افتادم... انتظار آن همه فعلهاي پشت سر هم را نداري. شرح طلب ميكني. اين طور شروع مي شود.
گير كه افتادم آوردند نشان دادند و خنديدند و گفتند بكن اگر نكني ميكنيم. هنوز جرجر باتوم نخوابيده بود كه بردندم پايين تا اول با كابل كون كف پايم بگذارند.
چه طور وارد آن فضاي سراسر فعل و تنش ميشود؟ با چه كلاكاف بي فعلي تمام ميكند: بردندم پايين تا اول با كابل كون كف پايم بگذارند. تجاوز به كون هرچه چشم و دست و پا. به كون هركجا. تجاوز به زاد ذرهها. كون دهن نهادن. كون چشم دريدن، كون كُس دراندن...
در اين جمله هيچ صفت نيست. همه فعلاند و حرف ربط و بي ربط در ميان كم است. فعلها را سرخ كردهام. جز فعل هم حرف نيست. همه براي توصيف و شرح صحنهاي كه نيست.
|
||
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|