|
|
|
|
|
|
|
دراي گايشگران
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت ــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
رهاننده تاك است، رها تاكِ تاك!
رهاننده، فرجامنده، بُنبند ِ آخر. رهاننده ناجي است. راهگشا است. انتظار گشاينده از راه دوري در سفر آدميزاده ميآيد و با سوداي ابديتخواهي در راه سوده ميشود. در آن آغاز آن كس كه بيايد رو به رو نشسته بود. مرگ بود. پيش رو، بر گلو. عزرائيل. هست. آمدني است: ناجي در راه است! يكي نطفهي ناجي را در مادرچاه كت (قنات) ديده است، يكي در چشمه اي آن را نهاده است، يكي نه چاه نه چشمه، خيال ميكند رد نطفهي ناجي را رودي ميزند كه پهنايش را روزي بابا پس سر نهاد تا به چراگاه چربتري برسد. هم هستند كه نطفه ناجي را بُن آب و دريا ديدهاند...
نميتواني از آب و خاك برآمده باشي، نميتواني از گل برآمده باشي، نميتواني بر زمين زنده باشي و از جاي دوري در گوش جانت نخوانده باشند كه رهاننده در جايي دور با آب بند و بست دارد. آببند آخري آب است. دام ِ آخر و دانه ي اول. جايي چاه و چشمه، جايي جوي و رود و جايي هم بُن دريا را خاستگاه ناجي ديدهاند.
ميخواستم بگويم گشاينده يا رهاننده يا داننده يا هركه. راننده. تا اين زمان هرچه مانده است از چهرهي ناجي كسي است، تني است، مني است، آدميزادهاي است با چهار دست و پا. چون اين آدميزاده شد و يكي از ما شد بايد حساب اين روز را هم ميكرده بود كه رفته رفته ميشود تخمهاي به زهدان فاتي اكي و او را مي گشايد به نقشي كه از "رُخ" دلبر داشت. پيش از ما چهميزان سر راه اين ناجي ديربازگشت در انتظار جان نهاده بودند آْن همه هزارهها راه هيچ. انتظار مال ما است و دلبر ما كه هرچه از او بخواهيم برايمان ميخواند. او ميآيد تا به كمك ما شمشير بزند و سرهاي نخميده پيش پاي ما "مردم" برگزيده را بخماند تا خون به كجاوهي شترش برسد. باري، آن كه بايد بيايد خودش كاري ندارد، قرار نيست براي زنده، براي زمين كاري بكند براي گشايش كار ما ميآيد. اصلا هستي براي اين آمده است كه آدميزاده در آن حال كند. آفتاب پيش نيمرخ ماتي براي الله گوز است؟ نه اين كه آدميزاده نيز به قدر هستهي خود هستي است در ميان آن همه هستان. ما كي هستيم؟ تو گير كه ناجي آمده است با هركه هرچه خيال كرده بودي. ناجي اين سهقلين اوــ رم يعني ميان موسا و عيسا و ممي، از ميان نامهاي كُهروش (كوروش) تا قُهرش(قريش. قه. كوه رش) در راهي شرقي غربي ميان آل اورم آمده است: اين سه تا را در يك حجره اگر گرد كردي مي داني بهشت آل ابراهيم و كوروش كبير از سر كي شروع شد و در سايه ي سر كي رمبيد.
آن نخستين متني كه گپ از آمدن ناجي ميزند كتاب اشعياي بن آموس نبي است. كلووارهگياش تقاصطلبانه است. آمدن خدايي كه قرار است برگردد و در متني سرگيجهآور سر همهي ديگر، ديگري، ديگران را زير آب كند و سر اين قوم برگزيده را فراز كشد و آفتاب را بياورد سر اورشليم بگذارد، ماه را آن طرف ميدان و بازار راه بيفتد و همهي مومنان مانده از بزن بگير جنگ خدا و زير و رو شدن زمين بيايند روزي سه بار گند قوم برگزيده را ليس بزنند و سكه ي زر پيش پاي شان بريزند. عروسي قوم برگزيده، عروسي اسرائيل. عيش تمام. فلسطينيها را خدا داده است دست كينهي يه هوه ي يهود. خدا داده است به دستشان. هرچند ايشان دانند خدا بارها داده به دستشان و آنها آن داده را به بهاي داده ي چاقتر نهاده اند و باز گم ِ گور و پرت ِ غربت و پلاس ِ مويه كه خدا بيا به خانه مان برگردان. آنها از "دامن" زردوزياش را نگاه ميكنند نه زبان مادري را، زهدان را و گرنه بايد ميدانستند كه نميشود عزرائيل را با رقيبهاي خواري چون جبرئيل و كي و كي از ميدان در كرد. عزرائيل را بايد از بعد معناي عبري بر گرفت: اسرائيل، ايزراييل، و سر شبي در خانهاي به زيان فارسي آن را شنيد: عزرائيل! عزرائيل، يا اسرائيل را كمي اگر در زبان پس ببريم ــ جايي كه شتاب آز و پريشاني بند از بند زبان نفرسوده است و "مينه" معنا دارد ــ اسرائيل آس راه ايل است. آس ِ راه ِ ايل. آس راه ايل كي است؟ همان سر كه روزي كله را از باغ به بيرون كشيد. به سوي كجا؟ اگر اين سر باغ بوده باشد سر پيش روي آس راه ايل كجاست؟ ايل گله است. آس را محور بگيري در حوالي معنايي. آس سر خدا است. عزرائيل. مادر. مار. همان مار كه پيش روي آدم و حوا افتاد و آنها را از باغ بيرون كشيد. راه كجا است؟ از باغ به بُن زمين. به چاه آنطرف آبهاي زمين. چاهستان واپسين. جايي كه اين سر كه پيش راه ايل (گله) راه افتاده بود، اين سر مار بايد دار كهنه مي انداخت؛ غلاف مي انداخت، تر ميكرد و باز ميگشت به باغ و باز آدم و حوا و دور ديگر آدمي زاده روي زمين. بُن راه ايل جهنم است. جاي نم. جاي دم. نه جهنمي كه ازت حساب بخواهند يا چوب به ماتحت كسي كنند. نه. اين جهنم پسر انسان است و جهنم و بهشت و دنيا و دين پسر همه در سر بازيگران او هستند. هستيشان را نه پيش چشم سر كه پيش چشم دل نهاده است. خيالات، سودا، سوار سر ما. بيرون ِ سر ِ ايل يعني جايي كه سرش در روز آمدن ناجي ّبن دريا ميشود، به بن آب ميرود. عزرائيل دست مرگ خدا است و در دم نشسته است. نميتواني از آ ــ دم آمده باشي و دمش را بر شيرگاه نفسات، بر سيب آدم ات حس نكني. ناميسر است: عزرائيل! ــ بازدم. سردارم هنوز.
اسرائيل در ميان قوم برگزيده اگرچه نام ناجي است اما جابهجا يادآور نام ياكوب هم هست. "يه قوپ". يه: يا حه يا حي يا مار يا احيه (زنده) قوب: سر. از قُه. به معناي كُه. كوه شبان. كوه رخ. كوه خدا. كوروش. سر ِ پسر. همان سر مار.
تا جايي كه به دست من آمده است در كتاب اشعيا پسر آموس جز نامهاي عامي كه خاص شده است چون كوه روش و اسرائيل يا يهقوب يكي دو قرارگاه و يكي دونام هم داده است كه كمتر كسي خوش دارد ناماش را بشنود. نام هاي خاصي كه يادآوري اش خاطر خير خدا را از خاطر پاك مي كند. شرانه است. در كتاب هست. پاكش نكردهاند. هست. اما كمتر كسي خوش دارد آن را بخواند و به آن خيال كند. اين اسرائيل در كتاب اشعياي نبي را بايد كسي، خدايي جايي بگرداند و خاطراتي را برايش تازه كند از دور دست تاريخ جنگ خداي شبان و باغبان مي گذرد. اين خدا كه ميخواهد "شرياشوب" ِ "شرذمه" را بگراند خدايي است فرو شونده اما برميگردد. هم او است كه برمي گردد و هرچه دارد با داري است كه انگار بايد در راه گرديدن له و لورده هم بشود تا به درگاه برسد. اين خدا از كشتن و قرباني و خون بيزار است. "كري؟ خيال ميكني نديدم چهطور بر بالاي تُلها رفتي و براي خداهاي عل و بعل كباب كردي؟" "نميبيني از كوه قلوه و كلهپاچه پايين ميريزند؟ بكن. بكن. اينك شمشير خشم من پيه برميدارد." هم اينجا و هم در راه كه ناجي را خدا ميآموزاند آشكار ميشود كه اين كه بايد برگردد همان پسر باغبان است كه پيش چشم آدم جانش را گرفتند. همان باغبان. جايي كه آشكار است ناجي خسته است از آمدن و رفتن روزگار و اين كه چرا خدا زودتر بار را نميبندد خدا در ميآيد كه "گشنيز را با جارو ميكوبند و خرمن كوب را بر هر خرمني نميرانند. تحمل كن." "به زماني خواهي رسيد كه بگويي كجاست نويسنده، كجاست نوشت، كجاست خراجگزار؟" جز آن آشكار است كه ناجي سرشت باغباني دارد. پس باغ زمين هم باغي است. يعني از پس هر چهل هزاره روزگار و فراز و فرود آب، زمين بايد زير و رو شود، خيش بخورد، زير آب بخوابد تا بتواند بازي را سر بگيرد. سه دور باغبان (زمين. دار. مادر) و شبان (آفتاب، سر. پدر) و معاملهگر (ماه. دم. پسر) بر زمين. زمين، آفتاب، ماه. مار، رم، پسر انسان. از اينجا است كه داستانها به "آبهاي زنده" ميكشد. به آبهاي نوح. نوحه، نوآ. نه از آن نوحها كه بيفتد پي پسر قربانت بروم بيا بالا كه نميري. نوآ همان جان ِ دار گرفتهي عزرائيل است. داري، "تاكي كه دم پيش پايش ميرود". آدم. آ: سر و دار + دم. خداي حي! بايد به يادش بياورند كه كيست. پيام كه نميبرد. آمده است بازي را بنندد. زيرا راه ناجي راهي كوبيده و سهل نيست. صدها هزار بار له ميشود در زير بار ستم خدايي كه او را نخواسته است. كرم يعقوب. شرذمهي رم.
از جاهاي گشتني كه بايد دار ناجي گردانده شود يكي كت است. چاه قنات. از آن شگفتتر اما نام اين رهاننده يا ناجي است: "شرياشوب". در تفسير كتاب مقدس آمده است: "شرياشوب: يعني عدهي كمي برخواهند گشت." اين كه عده بازگشته را كم گرفته است چهرهي ناجي يا رخ نگار را برملاتر ميكند: وجه شرانه! اين وجه شرانه را جايي بهتر درمييابيم كه نام رهاننده خود "شرذمه" ميشود. دست شر خدا. شهرآشوب. آن دختر يا زن اولين خدا، مار. كه در باغ و خانه دختر بود و يار خانه، شهر ِ يار و در بيرون خانه كه شهر بود و روي زمين، آشوب بود. روي ديگرش. شهريار. يا شيطان. به يك معنا اين شهرآشوب يا شهريار شر همان خدايي است كه هست و هنوز در متنهاشان هم هست اما كسي گندش را درنميآورد كه انگار كسي كه قرار است برگردد همان عزرائيل است. دست شر خدا. اين وجه شرانهي فراموششدهي ناجي را پيش چشم داشته باش و خفتي به خواب بزن شايد برگشتم تا بگويمت يكي از نامهاي رهاننده تاك است. تاك.
در آغاز انتظار ناجي انتظار آمدن رهانندهي زمين بود. رهاننده ي زنده گي بر زمين. زيرا كه ميدانستند دور آخر دور آلودن هستي است، كند و كاو زمين، دست درازي به دامن، چنگ اندازي به فضا، آشفتن سرچشمه، ريختن ِ خون. خوردن زندهها. پيش تر آن ناجي ناجي زمين بود و از كارهاش يكي اين بود سر و صداي پسر انسان را مدتي بخوابابند و جهان رام شود، ارم، آرام. در راه به اين رسيده است كه دليل آمدن ناجي اين است كه چاه چمكرانه ديگر دل گله را نميبرد. جايي از سطنت، جايي از سلطه اُريب است بايد خدا در آيد و بگشايد كه ما اولاد برگزيده ادامه دهيم. دانند يا ندانند اين آخرين گپ خدا با شرياشوب در كتاب پسر آموس بود: "شريعتشان را درهم پيچ و مرتبت از ميانشان بردار...!"
ــ ايهاالمومنون، بُن ِ بُن ِ بُناش. بن ِ بُُنداروز: بُن ِ بُن د ِ ارووس! خواجه لي لي بزنه خليفه هوو... |
||
|
|