|
|
|
HASSAN MOSLEYANI |
|
|
Over Hassan Mosleyani
Galerie Nr. 3
slide-video
Bushehri muziek
ـ
|
|
تار تار
تار نوشتارم تنیدهاند بر چیزی که در بن پیله کرده و راهی میطلبد تا بگشاید و میخواهد بپیماید. رفت و میرسد به دهلیزی حلزونوار و چسبناک که از توی دهانهاش تاریکی آویزان است و چیزهایی شبتابگونه ریز ریز میتابند و در لای لای پیچکهای معلق میپرند و یک یک غیب میزنند. در سویی ماهسو چون پرهی داسی میان خالخالهای ریز و درشت آن کنج آسمان دیده هم میشد. نور آنسوی و اینسوی در خطی مواج و کشدار به هم منحنیوار میپیوست و جای جایی در یکجا متمرکز و بالافاصه میرفت و در خمیدهگی انحناها میخمید. چه مابین اینسوی و آنسوی گاهی کورسوتر هم میشد. البته که هست در مسیر جاهایی که زیر پایت یک هو خالی شود و در ته چال و چالک توی سایههای غلیظ گم شود و شاید تنها با تن جگنها بتوانی چیزی را نغز ببافی. در جایجایی هم سو ندارد. باز میباید که رفت و آغازید. آنسوی و یا اینسوی. آنسوی و اینسوترش هم رفتم که ناسویترش هم بودهام. میروم. خب چه باک. میل است. رفتیم. میرفتم ناگهانی سرم سخت در تاریکی خورد به چیزی: بامب! بدجوری سرم گیج رفت و سه بار و هر بارش پژواک در مغزم طنین انداخت در چیزی مابین آمیختگی و گیجی قرار داشتم که سرگیجهوار جنبیدم. افتادم و خود در بن مغاکی فرو غلتیدم. ــ باز هم ــ میخواهم ــ خواستم به خود آیم ــ آمدم. دیدم در چیزی نرم و لغزناک سیالم دیوارهای میلمسم: نمناک و آماسیدهاند. به این سوی و آنسوی سرم را سریع چرخاندم دیدم از آنسوی و سویتر چیزی در عمق سیاهی ریز و شناور با آوازی فلزی از این سوی به آن سوی سوسو میسوید. گفتم که باید رفت. آمدم. دیدم. دروازهیی از حلبی به نرمی موم و نیم لا باز با عطری دلپذیر و تیغهی نوری باریک در گذرگاهی تنگ به نازکی یک تار که تار تار از سمت چپ در جای جایی اشکسته شکسته بر پردههای برزگ و سفید و ستون ستونی در اندک فاصلهای به موازات هم بریده بریده در بازیای خاص تارتار تور شتابناک میشکست. نگاه در چشمم محو و تار بود. انگار گفتم ها ما با حال در چنین حالتیم. پس بهتر است تارتار نوشتارم را بر این پردهها بتارانم. باشد هرچه بادا باد حالا حرکت.
|
|
|
|
|
|
|